بیایید برای چند دقیقه بپذیریم که در واقعیت هیچ خالقی وجود ندارد؛ نه نظارتِ ماورایی، نه قضاوت، نه پاداش و نه تنبیه.
حالا با این فرض، چند سؤال مهم پیش میآید:
• آیا همهٔ انسانها باید به این نتیجه برسند؟
• آیا باور داشتن به یک خالق، فارغ از درست یا غلط بودنش، ممکن است کارکرد مفید داشته باشد؟
• آیا «باور به یک ناظرِ اخلاقی» شبیه وجود دوربین در یک مکان خلوت عمل میکند؟
• و آیا اصلاً منطقی است که تصور «جهانی بدون خالق» را بخواهیم با زور در ذهن همه فرو کنیم؟
اینها فقط پرسشهای فلسفی نیستند؛ ریشهٔ عمیقی در علوم اعصاب، روانشناسی تکاملی و انسانشناسی دارند.
- مغز انسان برای پرستش سیمکشی شده؟
مطالعات نروساینس (Cognitive Neuroscience of Religion) نشان میدهند که مغز ما چند ناحیه دارد که هنگام نیایش، تفکر درباره نیروهای برتر، یا احساس حضور یک ناظر اخلاقی فعال میشوند:
•
شبکه پیشفرض مغز (DMN)
→ مسئول تخیل، معنابخشی و تصور «عاملی نادیدنی».
•
قشر پیشپیشانی
→ کنترل اخلاقی و قضاوت.
•
آمیگدالا
→ تنظیم ترس از مجازات یا پیامد.
•
تمپورال پاریتال جانکشن (TPJ)
→ توانایی منتالایزیشن؛ یعنی «فکر کردن به اینکه دیگری چه قصدی دارد».
این بخشها محصول تکاملاند. اجداد ما اگر به نیروی ناظر باور داشتند، کمتر کارهای پرخطر میکردند، همکاریشان بیشتر میشد و جامعهٔ کوچکشان پایدارتر میماند. یعنی مغز انسان فقط برای درک جهان نیست؛ برای باور کردن هم تکامل یافته. پس طبیعی است که بسیاری از مردم، حتی اگر دلیل منطقی نداشته باشند، به سمت «وجود یک ناظر بزرگ» میل کنند.
- وقتی باور به خدا، نقش یک پلیس خیالی را بازی میکند!
در روانشناسی اجتماعی، پدیدهای داریم به نام: «Supernatural Monitoring Hypothesis»
فرضیهٔ «نظارت ماورایی».
به زبان ساده اگر انسان تصور کند کسی از بالا مراقبش است، احتمال اینکه دزدی کند، دروغ بگوید، خیانت کند و یا به دیگران آسیب بزند کاهش پیدا میکند.
در آزمایشها حتی چسباندن یک تصویر چشم روی دیوار باعث رفتار اخلاقیتر در جمع شده است. حالا تصور کنید یک جامعه سالها به «چشمی آسمانی» باور دارد؛ این باور واقعاً میتواند کارکرد اجتماعی مثبت تولید کند. این یعنی باور به خالق، از نظر کارکرد روانی و اجتماعی، میتواند مثل وجود یک دوربین در یک جای خلوت عمل کند.
- آیا باید به همه ثابت کنیم جهان خالق ندارد؟
اگر فرض کنیم واقعاً خالقی وجود ندارد، باز هم یک حقیقت مهم میماند: «انسانها صرفاً با واقعیت زندگی نمیکنند؛ با معنا هم زندگی میکنند.»
برخی مغزها با «بیخدایی» سازگار میشوند، اما بسیاری دیگر دچار اضطراب وجودی، پوچی، افزایش رفتارهای پرخطر و کاهش کنترل تکانه میشوند. پس از منظر علوم اعصاب و تکامل، اینکه همهٔ مردم را مجبور کنیم به این نتیجه برسند که «هیچ خالقی نیست» منطقی نیست. همانطور که مجبور کردن همهٔ مردم به باور یک ایدئولوژی هم غیرعلمی است.
- برخی ذهنها نیاز به یک «چارچوب معنا» دارند؛ چه خدا باشد، چه طبیعت، چه قانون اخلاقی. پس نتیجه چیست؟ ممکن است وجود خالق واقعیت نداشته باشد؛ اما باور به خالق یک واقعیت زیستی، تکاملی و اجتماعی است و حذف یکبارهٔ آن از ذهن همهٔ مردم، مثل برداشتن سیستم ترمز از یک جامعه است! چیزی که علم هرگز تأییدش نمیکند؛ شاید حقیقت مهمتر این باشد:
«لازم نیست همه به یک چیز واحد برسند؛
مهم این است که باورها تا جایی که ممکن است، پیامدهای انسانی و سازنده داشته باشند.»
👤- سپیتام آذرمهر
-
«Channel of science is for all»