برخی پرسشها نه بیپاسخاند و نه میتوان برایشان پاسخی روشن، قطعی و همیشگی یافت. آنها را «پرسشهای گشوده» مینامند؛ پرسشهایی که پاسخ مشخص ندارند، اما نمیتوان به بهانهی بیپاسخ بودن، رهایشان کرد.
این پرسشها همزمان با زیست فردی و تاریخی بشر، همواره حضور دارند و در هر مرحله از زندگی، چهرهای تازه به خود میگیرند. معنا و کیفیت آنها با رشد ما تغییر میکند و درست به همین دلیل، پاسخهایشان نیز دائم در حال دگرگونیاند. اما مسئله اینجاست که اغلب ما، تاب و توان پذیرش این سرشت سیال و گشوده را نداریم. گاه به محض یافتن پاسخی، هرچند موقتی یا ناکامل آن را بهمثابه حقیقتی قطعی میپذیریم و تا سالها با آن زندگی میکنیم؛ حتی اگر بعدها همان پاسخ، مایهی رنج و سردرگمیمان شود.
چرا چنین میکنیم؟ شاید به این دلیل که ذهن ما از ابهام، تعلیق، ناشناختگی و عدم قطعیت گریزان است. شاید نمیخواهیم بپذیریم که برخی پرسشها، نه به قصد پاسخ که برای زیستن با آنها زاده شدهاند.
برخی از این پرسشها چنیناند:
«من کیستم؟»
«آگاهی چیست؟»
«چه چیزی زندگی را معنادار میکند؟»
«چه چیزی را باید خواست؟»
«درست و نادرست چیست؟»
«مرز میان خودآگاه و ناخودآگاه کجاست؟»
«ذهن چگونه تعریف میشود؟»
و…
با وجود بدیهی به نظر رسیدن این نکته که انسان در طول عمرش پاسخهای متفاوتی به این پرسشها خواهد داد، واقعیت آن است که بسیاری از ما، سالهای زیادی را صرف تثبیت و دفاع از پاسخهایی میکنیم که شاید اصلاً خودمان آنها را انتخاب نکردهایم. ممکن است از تغییر آنها بترسیم، چراکه تغییر پاسخ، به معنای بازبینی گذشته و زیر سوال رفتن هزینههایی است که برای باورهایمان پرداختهایم. اما در نهایت، ایستادن بر پاسخهای کهنهای که دیگر پاسخ نیستند، خود به بیمعناییِ آن هزینهها میانجامد.
شاید چارهای نیست جز پذیرش همین سیالیت و عدم قطعیت. پذیرفتن اینکه این پرسشها، گرهخورده به خود زندگیاند؛ نه برای یافتن پاسخهایی نهایی، بلکه برای مواجههای دائم و آگاهانه.
و شاید در پایان دریابیم که بحث دربارهی مسائلی که حتی بر سر تعریفشان نیز توافقی وجود ندارد، گرچه گاه خستهکننده و بیفرجام مینماید، اما بخشی جداییناپذیر از فرآیند رشد انسانی ماست.
Stanford Encyclopedia of Philosophy – “Identity” & “Questions”
-
“Unknowability: An Inquiry into the Limits of Knowledge”
-
« Channel of science is for life »