TGViewer
Channel Public Channel
عصیان

عصیان

@ftsdls

گریستم :
به یاد روزی هاکه خوشبخت بودم و نمیدانستم.







ناشناس چینل/ @Rebellionbotbot
Subscribers
1.22K
Photos
355
Videos
90
Links
52

Showing posts older than #2101 · Back to latest

Older Posts 19 shown
Post #2092 461
اوه ناستانکا عزیزم 🥺🌱
  • ❤ 10
  • 🕊 3
Post #2091 182
«اللّٰهُمَّ أَنْتَ ثِقَتِي فِي كُلِّ كُرْبَةٍ. . . »
خداوندا تـو پشتیبان منی در هر غمـی.
📿🥹
  • 🕊 5
  • ❤ 3
Post #2088 189
می‌خواستم حرف بزنم، اما جراتش را ندارم.
  • ❤ 5
  • 🕊 1
Post #2080 230
هما Video
میبینی مریم مادر هما چقدر زحمت می کشد در آن مکتب کوچک روز ها با پدرت قدم زدی و چند ساعتی با زنی که تمام دنیایش با آدم ها فرق داشت هنوز هم امید دارد همانطور به من و شاگردان دیگرش میگفت روزی شما هم موفق میشوید
اما حالا هم به اینها زندگی کردن را آموزش می‌دهد
مادر هما دارد مکتب قدیمی مان را به سلیقه خودش تزیین می کند
  • ❤ 8
  • 🕊 1
Post #2079 213

Forwarded from هما

  • ❤ 6
Post #2078 189
•پستچیِ واژه‌هایِ سبز• مریم، مرا نمی‌فهمند، و این آزرده‌ام می‌کند. دیروز پنجاه و سه دقیقه با سپیداری جوانِ کناری جوبیاری باغ‌مان حرف زدم؛ اشتیاقش در شنیدن صدایم دلم را نوازش می‌کرد، مانندی برگ‌های خوش فورمش که در جهت باد دلبرانه می‌رقصیدند. مانده‌ام دیگر چقدر می‌خواهند شعر نفهمند،…
به نظر می‌رسد نام ادمین این کانال مریم است و نام من نیز مریم است. گاهی نوشته‌های ایشان را می‌خوانم و احساس می‌کنم که با من صحبت می‌کند و اکنون روح مرا از طریق واژگانش درک می‌کند. دوستش دارم. کانال آرام است، اما در کلمات، درد‌هایش را احساس می‌کنم.
  • ❤ 9
  • 🕊 7
Post #2077 180

Forwarded from •پستچیِ واژه‌هایِ سبز•

مریم، مرا نمی‌فهمند، و این آزرده‌ام می‌کند.
دیروز پنجاه و سه دقیقه با سپیداری جوانِ کناری جوبیاری باغ‌مان حرف زدم؛ اشتیاقش در شنیدن صدایم دلم را نوازش می‌کرد، مانندی برگ‌های خوش فورمش که در جهت باد دلبرانه می‌رقصیدند. مانده‌ام دیگر چقدر می‌خواهند شعر نفهمند، چقدر می‌خواهند کتاب نخوانند. مریم، تنها نخِ که مرا اینجا وصل کرده همین دریا و سپیدارانش با بلبلان‌یست که در سکوتِ غم انگیز شب برایم ترانه‌ می‌خوانند.
_معصومه‌شریفی
  • 🕊 6
  • ❤ 1
Post #2075 182
  • ❤ 7
  • 🕊 2
Post #2068 185
قسم به اُمیدی که میان هزار یأس در سینه، به تنهایی فریاد می‌زند .... 🌱


#رها
  • ❤ 4
Post #2066 185
هر انسانی را که می بینی در دلش جنگی برپاست
جنگی با غمی که شب ها خواب را از چشمانش میگیرد
و لبخند اش را تمرین می کند.
تو فقط ظاهر او را می بینی. اما خداوند متعال اشک های او را می بیند. کی بی صدا میریزند.
پس بیجا قضاوت نکن!
کلمه از دهنت بیرون می آید ممکن است آخرین ضربه به دل خسته او باشد.
مهربان باش!
همین یک ذره مهربانی کافیست؟
  • ❤ 5
  • 🕊 2
Post #2062 188
توقع نداشته باش که آدم ها کنارت باشند
فقط به این خاطر تو همیشه در کنار شان بودی
همه به مهربانی تو نیستند.
  • ❤ 4
  • 🕊 2
Post #2058 188
بدترین نوع گم شدن این است که، در خانه ی خودت باشی،
میانِ آدم هایی که میشناسی،
اما ناگهان میبینی که زبان هیچکدام شان را نمی فهمی
و آنها هم تو را نمی بینند.
  • ❤ 5
  • 🕊 2
Post #2051 596
باز هم ویدیویی از خودم برای خودم در کنار خودم گذاشتم.
  • ❤ 7
  • 🕊 7
Post #2049 178

Forwarded from من یافارم|

اگه خارج از ایران هستی و کانال داری، این پیام رو فور کن تا بیام ببینم وضعیت شما چی به چیه؟!
  • ❤ 7
  • 🕊 3
Post #2044 219
شب می‌شود، موج دلتنگی به سراغم می‌آید.
  • 🕊 8
  • ❤ 4
Post #2043 532
شمع را روشن کردم و اتاق در نور کم آن روشن شد. کتاب را برداشتم؛ «شب‌های روشن» اثر داستایوفسکی. در صفحه اول خواندم: «و شاید تقدیرش چنین بود که لحظه‌ای از عمرش با تو همدل باشد…».
هم‌زمان که داشتم کتاب را می‌خواندم، دیدم چیزی نزدیک شمع بال می‌زند؛ بله، پروانه بود.
یک گوشه‌ای خوانده بودم که می‌گفت: «وقتی پروانه نزدیکت شد، بدان که ارواح عزیزانت نزدیک است.»
کتاب را بستم و به بال‌زدن پروانه نگاه کردم. آیا این پروانه از نزد پدرام آمده بود یا شاید من این‌طور فکر کردم؟ انگار دارم دیوانه می‌شوم.
  • 🕊 8
  • ❤ 6
Post #2037 210
امروز احساس غم و اندوهی بی‌دلیل و عجیب را تجربه کردم؛ بدون وقوع رویداد خاصی، همچنان ناراحت هستم و احساس نارضایتی در درونم اوج گرفته است. تمایل به گریه دارم، بدون دلیل یا بهانه‌ای مشخص. هوا به تدریج گرم می‌شود و در عین حال، احساس می‌کنم اندوهی بر دلم سایه افکنده است.

در نهایت، برای سرگرمی خود را به خیاطی مشغول کردم و در خانه به دوخت و دوز پرداختم، اما متوجه شدم که حال روحی‌ام بهبود نیافته است. از فهرست پخش گوشی خود آهنگی را پخش کردم؛ صدای چرخ خیاطی مادر با صدای امیرجان صبوری ترکیب شد و اشک‌هایم جاری گردید، بدون آنکه تکه‌ای از پارچه‌ای در دست داشته باشم. باز هم دست‌هایم را دور خودم پیچاندم و سرم را بر روی دست‌هایم گزاردیم. هنگام پایان آهنگ، سرم را بلند کردم؛ گویی لیوانی از آب ریخته شده بود، آن‌قدر اشک ریخته بودم که با آستین لباسم آن را پاک کردم تا کسی متوجه نشود.

آهنگ را مجدداً پخش کردم و با صدای خواننده که از چاه بالا می‌آمد، بخش زیرین را زمزمه کردم:
«همه وقتا اون شهر، شهر قصه بود جاده بی‌خطر خانه کاه‌گِلی بود»

نمی‌دانم چرا خودم را مجازات می‌کنم؛ گویی نیاز به کمک دارم.
  • ❤ 7
  • 🕊 4
Older posts →
Threads Profile ViewerView any public Threads profile without an account.Open ThreadLook →Writing with AI? Make it sound human.Metric37 rewrites AI drafts so they read naturally. Free AI detector, 1,500 words free.Try Metric37 →