شمع را روشن کردم و اتاق در نور کم آن روشن شد. کتاب را برداشتم؛ «شبهای روشن» اثر داستایوفسکی. در صفحه اول خواندم: «و شاید تقدیرش چنین بود که لحظهای از عمرش با تو همدل باشد…».
همزمان که داشتم کتاب را میخواندم، دیدم چیزی نزدیک شمع بال میزند؛ بله، پروانه بود.
یک گوشهای خوانده بودم که میگفت: «وقتی پروانه نزدیکت شد، بدان که ارواح عزیزانت نزدیک است.»
کتاب را بستم و به بالزدن پروانه نگاه کردم. آیا این پروانه از نزد پدرام آمده بود یا شاید من اینطور فکر کردم؟ انگار دارم دیوانه میشوم.
Post #2043
532
- 🕊 8
- ❤ 6