امروز احساس غم و اندوهی بیدلیل و عجیب را تجربه کردم؛ بدون وقوع رویداد خاصی، همچنان ناراحت هستم و احساس نارضایتی در درونم اوج گرفته است. تمایل به گریه دارم، بدون دلیل یا بهانهای مشخص. هوا به تدریج گرم میشود و در عین حال، احساس میکنم اندوهی بر دلم سایه افکنده است.
در نهایت، برای سرگرمی خود را به خیاطی مشغول کردم و در خانه به دوخت و دوز پرداختم، اما متوجه شدم که حال روحیام بهبود نیافته است. از فهرست پخش گوشی خود آهنگی را پخش کردم؛ صدای چرخ خیاطی مادر با صدای امیرجان صبوری ترکیب شد و اشکهایم جاری گردید، بدون آنکه تکهای از پارچهای در دست داشته باشم. باز هم دستهایم را دور خودم پیچاندم و سرم را بر روی دستهایم گزاردیم. هنگام پایان آهنگ، سرم را بلند کردم؛ گویی لیوانی از آب ریخته شده بود، آنقدر اشک ریخته بودم که با آستین لباسم آن را پاک کردم تا کسی متوجه نشود.
آهنگ را مجدداً پخش کردم و با صدای خواننده که از چاه بالا میآمد، بخش زیرین را زمزمه کردم:
«همه وقتا اون شهر، شهر قصه بود جاده بیخطر خانه کاهگِلی بود»
نمیدانم چرا خودم را مجازات میکنم؛ گویی نیاز به کمک دارم.
Post #2037
210
- ❤ 7
- 🕊 4