دیروز پنجاه و سه دقیقه با سپیداری جوانِ کناری جوبیاری باغمان حرف زدم؛ اشتیاقش در شنیدن صدایم دلم را نوازش میکرد، مانندی برگهای خوش فورمش که در جهت باد دلبرانه میرقصیدند. ماندهام دیگر چقدر میخواهند شعر نفهمند، چقدر میخواهند کتاب نخوانند. مریم، تنها نخِ که مرا اینجا وصل کرده همین دریا و سپیدارانش با بلبلانیست که در سکوتِ غم انگیز شب برایم ترانه میخوانند.
_معصومهشریفی