TGViewer
Channel Public Channel
عصیان

عصیان

@ftsdls

گریستم :
به یاد روزی هاکه خوشبخت بودم و نمیدانستم.







ناشناس چینل/ @Rebellionbotbot
Subscribers
1.22K
Photos
357
Videos
90
Links
51

Showing posts older than #1607 · Back to latest

Older Posts 20 shown
Post #1606 119
سعدی :)
  • ❤ 9
Post #1604 144
هرات 🙂
  • ❤ 11
Post #1601 131
در گوشه‌ای از اتاقم، چرخ خیاطی آرام زمزمه می‌کرد. نخ و سوزن در دستم بودند و پارچه‌ای که با هر دوخت، جان می‌گرفت. خیاطی برایم فقط هنر نیست، آرامشی‌ست شبیه مدیتیشن. مثل دوختن تکه‌های افکارم به هم.

کنارم کتابی باز بود، چند صفحه‌ می‌خواندم، چند کوک می‌زدم، و گاهی به پنجره خیره می‌شدم... هوای عصر دل‌پذیر بود. تصمیم گرفتم قدمی بزنم. خیابان‌ها خلوت، درخت‌ها خاموش و ذهنم پر از حرف بود. در گوش‌هایم، صدای آرام و پر از احساس امیر جان صبوری می‌پیچید؛ با آن ترانه‌هایی که تلخی و زیبایی زندگی را در خودشان داشتند.

راه می‌رفتم، می‌دوختم، می‌خواندم و گوش می‌دادم...
همه چیز ساده بود، اما هر لحظه‌اش برایم عمیق و زنده بود.
  • ❤ 8
Post #1600 128
نه شر بودم و نه خیری از دستم بر آمده نه خباثت کرده‌ام، نه مهربانی، نه پستی و دنائت، نه شرافت و قهرمان‌بازی. حالا هم کنج عزلت مثلا دارم زندگی‌ام را می‌کنم و با این دلخوشی مضحک و شرورانه و به‌دردنخور، که آدم عاقل اصلا کاری نمی‌کند و کار مال احمق‌هاست، به ریش خودم می‌خندم.

یادداشت‌های زیرزمینی - داستایفسکی
  • ❤ 7
Post #1597 146
از طرفی 🙂
  • ❤ 7
Post #1596 134
چشمهای ما فقط رنج تماشا می‌کشند
  • ❤ 9
Post #1593 152
من به تنهایی معتاد بودم.
اگر هرروز کمی با خودم خلوت نمی‌کردم
مثل این بود که ضعیف‌تر می‌شدم،
چیزی نبود که به آن افتخار کنم امّا وابسته‌اش شده بودم
تاریکیِ داخل اتاق، برایم مثل نورِ آفتاب بود.
- چارلز بوکوفسکی
  • ❤ 10
Post #1591 147
تو نمی‌توانی راه بیفتی و یقه‌ی همه را بگیری و آنان را قانع کنی که در مورد تو درست فکر کنند! تو نمی‌توانی به تمام نظرات و برداشت‌ها اهمیت بدهی! نمی‌توانی بدوی دنبال آدم‌ها، نگهشان داری و برایشان توضیح بدهی که فلان‌جا به اشتباه قضاوتت کرده‌اند و ماجرا دقیقا از کدام قرار بوده!
میزان توجهت روی آدم‌ها را به میزان تاثیرشان روی زندگی و جهانت مربوط کن و قبل از آن‌که از رفتار و برداشت و حرف‌های کسی دلگیر شوی به این فکر کن که آیا آن آدم در زندگی تو شخص مهم و تاثیرگذاری هست؟ تو را کاملا می‌شناسد و تو او را کاملا می‌شناسی؟ دوستت دارد و دوستش داری؟ با تو بسیار کار دارد و با او بسیار کار داری و اگر جوابت منفی بود، بیخیالِ فکر کردن و ادامه دادن شو و آرامش و اعصابت را برای هیچ و پوچ خراب نکن!

#نرگس صرافیان
  • ❤ 13
Post #1590 151
عصیان Photo
*پدر گفت:*

وقتی مردم فکر می‌کنند چند روزی بیشتر به پایان عمرت نمانده،
با تو مهربان می‌شوند…
و آن‌گاه که پیشرفت می‌کنی،
دندان‌ نشان‌ات می‌دهند.

بعد از مرگ، مهربانی دیگر فایده‌ای ندارد...
  • ❤ 11
Post #1584 149
عصیان من به سر نوشت و قسمت اعتقاد ندارم .
*روزهایی که با پدر قدم می‌زدیم*

باد خنک زمستان، شاخه‌های بی‌برگ درخت همسایه را به رقص درآورده بود.
در غروب آرام، با پدر قدم می‌زدیم.
هوا کم‌کم گرگ‌ومیش می‌شد.
دستم را دور دست پدر حلقه کرده بودم؛ می‌ترسیدم بیفتد، زخمی شود.
کوچه خلوت و خاموش بود، و صدای قدم‌های آرام پدر هنوز در گوشم نجوا می‌کند.
گاهی صدای سرفه‌هایش،
و رنگ چشم‌هایش که به سرخی غروب هرات می‌مانست...

پدر گفت:
*"تو یک روز خوب خواهی شد، من برایت دعا کرده‌ام."*
دستش را فشردم.
پدر سرفه‌کنان، چشم بست.
و ما بی‌صدا، به راه ادامه دادیم...

اکنون، کوچه همان است؛
درخت همسایه، باد، غروب…
همه هست.
فقط دستان پدر دیگر در دستانم نیست.
اگر آرزویی داشتم،
همین بود:
یک غروب دیگر،
همراه پدر،
در همان کوچه،
بی‌کلام،
قدم بزنم…
من بگویم،
و او گوش دهد.
  • ❤ 13
Post #1583 132
من به سر نوشت و قسمت اعتقاد ندارم .
  • ❤ 9
Post #1581 148
من امسال خیلی دوام آوردم، خیلی جنگیدم، خیلی با خودم کلنجار رفتم تا کم نیاورم و نزنم زیر گریه. من امسال خیلی زمین خوردم، خیلی شکستم و خیلی خودم را بند زدم تا بتوانم روی پا بایستم یا حتی سینه‌خیز به میدان زندگی بازگردم و ادامه بدهم. من امسال زیاد تنها بودم، زیاد اضطراب داشتم و زیاد غمگین بودم. اما همیشه دقیقا زمانی که جهانم در تاریک‌ترین حالت خودش قرار می‌گرفت، بالاخره از یک‌جایی، یک آدمی، یک اتفاقی، نور می‌تابید و درست لبه‌ی پرتگاه که می‌رسیدم، نجات می‌یافتم.
امسال برای من سال سختی بود، خیلی سخت! هرچند خیلی بیش از طاقتم رنج کشیدم اما همین رنج‌ها و مشکلات بود که ایمان مرا به اینکه خدا هست و می‌بیند و حواسش هست، قوی‌تر کرد.
من امسال در مرحله‌ی کاشت جهانم بودم، با چنگ و دندان زمین را شکافتم و با چه رنجی دانه‌هایی زیر خاک گذاشتم و صبر کرده‌ام که زمستان تمام شود و بهار که رسید، اولین جوانه‌ی تلاش‌های بسیارم را ببینم و از شوق، مثل کودکی سرخوشانه بالا و پایین بپرم.
ماییم و خودمان و رنج‌هایی که مچاله کرده کنجی انداخته‌ایم و به جز این‌ها، چه کسی می‌داند تو کجای جهانت بودی و در کدام نقطه چقدر دست و پا زدی تا غرق نشوی و روی سطح زندگی شناور بمانی؟ چه کسی می‌فهمد تو دقیقا با چه چیزی جنگیدی و چقدر از پا در آمدی و چقدر زخمی شدی، در همان‌حال که ظاهرا خیلی عادی داشتی زندگی‌ات را می‌کردی!!!
من امسال خیلی اذیت شدم و مستحق اینم که بعد از اینهمه سختی و تلاش، روزها و اتفاقات و آدم‌های خوب‌تری را ببینم...

نرگس_صرافیان_طوفان
  • ❤ 8
Post #1580
Channel name was changed to «عصیان»
Post #1577 189
داستان کوتاه :هما زنی جسور

هر روز در حسرتی عمیق می‌سوزم؛ در حسرت دیدن او.
خودم را انسانی فقیر می‌دانم، نه از نداشتن مال، بلکه از نداشتن حضور او در کنارم.
چرا نمی‌توانم در همان صنف درسی باشم که مادر هما درس می‌دهد؟
چرا نمی‌توانم او را ببینم، در روزگار جوانی‌ام کنارش بنشینم، و با او چای بنوشم؟

روزی نزدیک محفل برادرم، گذرم به آرایشگاه سر کوچه افتاد.
آنجا یکی از معلمان دوره جمهوریت را دیدم. با خوش‌آمد و احترام به او سلام کردم و پرسیدم:
«استاد، هما جان چطور است؟»
لبخندی زد و گفت:
«هما خوب است، اما ما دیگر کمتر او را می‌بینیم. او در صنف شاگردانش چنان غرق تدریس است که کسی نمی‌تواند از حالش بپرسد. می‌گویند قانون‌شکن است، از دستورها پیروی نمی‌کند، و همیشه از همکارانش دوری می‌جوید. انگار در جهانی دیگر زندگی می‌کند.»

وقتی کارم تمام شد و از آرایشگاه بیرون آمدم، در دل گفتم:
«هما مرا ساخت.»
از آن روز، هر بار که دستانم را لاک می‌زنم، وقتی هدفونم را می‌گذارم و در خیابان قدم می‌زنم،
به درختان خیره می‌شوم و می‌نویسم. مدت کوتاهی در کنار او بودم،
اما همان مدت کوتاه برای ساختن من کافی بود.
دوستش دارم؛ او زنی جسور است و من جسارت را از او آموختم.

با این‌همه، هنوز حسرت دارم.
حسرت اینکه نمی‌توانم در صنف آجری کنار او بنشینم،
چای بنوشیم، لبخند بزنیم، و دستانمان را بگیریم و قد بزنیم.
اما هر صبح که راهی کارگاه می‌شوم، چشمانم را می‌بندم و خود را در همان صنف تصور می‌کنم—
صنفی با دیوارهایی از آفتاب‌گردان،
صندلی‌ای کنار پنجره‌ای ساخته‌شده از خشت پخته،
و معلمی که با تمام رنج‌ها هنوز امید را از یاد نبرده و نسل تازه را می‌آموزد.

کاش روزی بتوانم از پشت آن پنجره آجری،
مادرم را ببینم—وقتی تباشیر را روی تخته می‌زند، چای می‌نوشد، و در دفترچه‌اش می‌نویسد:
«زن.»
  • ❤ 12
Post #1574 153
من 🙂
  • ❤ 12
Post #1573 150
چو ابر ساعتِ گریه، چو کوه وقتِ تَحمل…
  • ❤ 11
Post #1570 181
عصیان بخوان آوازِ تلخت را؛ ولیکن دل به غم مَسپار...
سلام بر تو که تو را بسیار ندارم و
سلام بر من، در هر آنچه از دست داده‌ام.


پدر
  • ❤ 11
Older posts →
Threads Profile ViewerView any public Threads profile without an account.Open ThreadLook →Writing with AI? Make it sound human.Metric37 rewrites AI drafts so they read naturally. Free AI detector, 1,500 words free.Try Metric37 →