*روزهایی که با پدر قدم میزدیم*
باد خنک زمستان، شاخههای بیبرگ درخت همسایه را به رقص درآورده بود.
در غروب آرام، با پدر قدم میزدیم.
هوا کمکم گرگومیش میشد.
دستم را دور دست پدر حلقه کرده بودم؛ میترسیدم بیفتد، زخمی شود.
کوچه خلوت و خاموش بود، و صدای قدمهای آرام پدر هنوز در گوشم نجوا میکند.
گاهی صدای سرفههایش،
و رنگ چشمهایش که به سرخی غروب هرات میمانست...
پدر گفت:
*"تو یک روز خوب خواهی شد، من برایت دعا کردهام."*
دستش را فشردم.
پدر سرفهکنان، چشم بست.
و ما بیصدا، به راه ادامه دادیم...
اکنون، کوچه همان است؛
درخت همسایه، باد، غروب…
همه هست.
فقط دستان پدر دیگر در دستانم نیست.
اگر آرزویی داشتم،
همین بود:
یک غروب دیگر،
همراه پدر،
در همان کوچه،
بیکلام،
قدم بزنم…
من بگویم،
و او گوش دهد.
Post #1584
149
عصیان من به سر نوشت و قسمت اعتقاد ندارم .
- ❤ 13