در گوشهای از اتاقم، چرخ خیاطی آرام زمزمه میکرد. نخ و سوزن در دستم بودند و پارچهای که با هر دوخت، جان میگرفت. خیاطی برایم فقط هنر نیست، آرامشیست شبیه مدیتیشن. مثل دوختن تکههای افکارم به هم.
کنارم کتابی باز بود، چند صفحه میخواندم، چند کوک میزدم، و گاهی به پنجره خیره میشدم... هوای عصر دلپذیر بود. تصمیم گرفتم قدمی بزنم. خیابانها خلوت، درختها خاموش و ذهنم پر از حرف بود. در گوشهایم، صدای آرام و پر از احساس امیر جان صبوری میپیچید؛ با آن ترانههایی که تلخی و زیبایی زندگی را در خودشان داشتند.
راه میرفتم، میدوختم، میخواندم و گوش میدادم...
همه چیز ساده بود، اما هر لحظهاش برایم عمیق و زنده بود.
Post #1601
131
- ❤ 8