از هفته گذشته چیزی ننوشتهام اشتیاقی نداشتم. چرا چنان وقایع غمانگیزی را به روی کاغذ بیاورم؟ اما به خودم که میآیم میبینم دوباره شروع کردهام به نوشتن با خطی خرچنگ قورباغه ولی خوانا نوشتنم را که مانند اثر تیرهای از جوهر روی صفحه آرام میگیرد از سر گرفتهام آیا قصد دارم اثری از خود بهجا گذارم
چرا اینقدر به نوشتن خاطراتمان علاقهمندیم؟ حتی وقتی که هنوز زندهایم میخواهیم وجودمان را مانند سگهایی که به شیر آتش نشانی میشاشند اثبات کنیم عکسهای قاب کردهمان را دیپلم هایمان را کاپهای روکش نقره شدهمان را به نمایش میگذاریم؛ حروف اول ناممان را روی ملافههایمان میدوزیم ناممان را روی تنه درختان حک میکنیم یا با خط بد روی دیوارهای دستشویی مینویسیم همه اینها زاییده یک احساس است امید! یا به کلام سادهتر جلب توجه حداقل در پی شاهدی هستیم نمیتوانیم تحمل کنیم صدایمان مانند رادیویی که از کار میافتد، سرانجام ساکت شود.
آدمکش کور / مارگارت اتوود