TGViewer
Channel Public Channel
عصیان

عصیان

@ftsdls

گریستم :
به یاد روزی هاکه خوشبخت بودم و نمیدانستم.







ناشناس چینل/ @Rebellionbotbot
Subscribers
1.22K
Photos
358
Videos
90
Links
51

Showing posts older than #1252 · Back to latest

Older Posts 20 shown
Post #1249 148

Forwarded from آنلاین شاپ {مری }

بازی نامحدود اثر سایمون سینک با ترجمه ی روح اله خداوردی نشر آتیسا 208 صفحه ای


برای ثبت سفارش به آیدی زیر مراجعه کنید

@tix_mariya
  • ❤ 8
Post #1247 152
.
آنلاین شاپ دنج کتاب به صورت آنلاین در خدمت تان است
برای ثبت سفارش کتاب مورد علاقه تان به آیدی زیر مراجعه کنید

@tix_mariya
  • ❤ 7
Post #1239 173
عصیان عذاب وجدانم بی‌پایان است... پدرم می‌دانست که خواهد رفت. بارها، بارها با او از امید گفتم؛ از ماندن، از زنده‌بودن، از فردایی که باید با ما باشد... اما او می‌دانست. او از رفتن باخبر بود، و من، درمانده از ناتوانی‌ام در نپذیرفتن آنچه او با سکوتِ عمیق خود فاش کرده…
---

غذای مورد علاقه من و پدرم، خوراکی ساده اما بی‌نهایت لذیذ بود: کچالو، نخود، کمی دُمبه و گوشت گوسفند که با هم پخته می‌شدند. این غذا که در گویش هراتی به آن «شوربا» می‌گویند، معمولاً با نوعی خوراک کوبیده همراه بود. غذایی مخصوص کارگران و دکانداران. در اصل اگر کوبیده‌ای که با آن همراه می‌کردند فاقد گوشت می‌بود و تنها از نخود و کچالو له‌شده تشکیل می‌شد، باز هم به آن کوبیده می‌گفتند؛ اما من به شوخی، آن را «کوبیده‌ی فقیرانه» می‌نامیدم. غذایی برای قشر زحمتکش، برای دل‌های ساده، اما چنان خوش‌طعم که هیچ چیز جای آن را نمی‌گرفت.

پدرم آن زمان که در کار نجاری مشغول بود، همیشه سهم خودش از این کوبیده را برای من می‌آورد. این رسم همیشگی‌اش بود. همه چیز من و پدر با هم معنا داشت؛ عشق، محبت، رفت‌و‌آمد، رفاقت. صمیمیتی میان ما بود که با هیچ‌کدام از فرزندان دیگرش نداشت.

خوب یادم نیست چند ساله بودم که سهم میراث به پدرم رسید و تکه‌زمینی گرفت که با آن، به تعبیر مادرم، سرپناهی برایمان ساخت. پسرعمویم، فرید، مهندس خانه‌مان بود. او و شاگردانش در ساختن خانه دست به کار بودند. هنوز آن روزها را خوب به خاطر دارم.

غذای چاشت آن کارگران و مهندس، همان کوبیده‌ی فقیرانه و شوربا بود. من هم عاشق همان غذا بودم. سهم غذایم را در نان بازاری می‌پیچیدند و با لطفی کودکانه به دستم می‌دادند. روزهایی پر از لذت. دنیایی ساده، اما سراسر معنا.

وقتی بزرگ‌تر شدم، ماجرای غذا خوردن کنار پسرعمویم را برای پدر تعریف کردم. او هم لبخند زد و داستان‌هایی از کودکی‌اش گفت. یک روز برایم کاسه‌ای پر از کوبیده و فلافل فرستاد. آن غذا، سحری آن روز من بود؛ غذایی که پدر با دست‌های خودش آماده کرده بود.

اما با گذشت زمان، همه چیز تغییر کرد. پدرم از دنیا رفت. پسرعمویم در تصادفی تلخ، دچار معلولیت شد. و من نیز بزرگ و بزرگ‌تر شدم. از آن زمان به بعد، دیگر آن طعم خاص، آن لذتِ همراهِ عشق، هرگز تکرار نشد. شاید طبخ این غذا ساده باشد، اما آنچه با خود داشت، در گذشته مانده.
لذتی که با عشق آمیخته باشد، دیگر با هیچ‌چیز جایگزین نمی‌شود.


-
  • ❤ 7
Post #1237 138
هر زنی در این سرزمین، بارها بین دوچیز گیر کرده: "فریاد بزنم و شاید کشته شم؟"
یا "سکوت کنم و باز هم با خشم زندگی کنم؟"
  • ❤ 2
Post #1233 151
ایران از پای نمی افُتد ،
می تَپد و چون ققنوس از خاکستر خود بر می خیزد .
  • ❤ 7
Post #1229 160
امشب همش این شعر صائب تبریزی
توی گوشم میپیچه :

جان چه می‌دانست از دنیا چه‌ها خواهد کشید.
  • ❤ 7
Post #1228 142
اصلا توان بگو مگوها رو ذره‌ای هم ندارم.
  • ❤ 4
Post #1223 189
عذاب وجدانم بی‌پایان است...

پدرم می‌دانست که خواهد رفت.
بارها، بارها با او از امید گفتم؛
از ماندن، از زنده‌بودن، از فردایی که باید با ما باشد...
اما او می‌دانست.
او از رفتن باخبر بود، و من، درمانده از ناتوانی‌ام در نپذیرفتن آنچه او با سکوتِ عمیق خود فاش کرده بود.

من کشف کردم… بیماری‌اش را، دردش را، خاموشی‌اش را.
اما چه فایده؟
این دانستن، تنها زخمی‌ست که هر روز در جانم تازه‌تر می‌شود.
پاسخی برای این سوال‌ها نیافتم — نه در دنیای مجازی، نه در حرف‌های هیچ پزشک و هیچ دانشمندی.
سوال‌هایی که هر روز بیشتر و بیشتر مرا احاطه می‌کنند و هیچ دانشی برایشان پاسخی کامل ندارد.

پدرم، آن‌قدر آرام از مرگ می‌گفت که گویی با آن آشتی کرده بود:
"من می‌میرم…"
می‌گفت و من با دل‌باوری کودکانه می‌گفتم: "نه، تو نمی‌روی. تو می‌مانی."

اما رفت.
و شبِ رفتنش، کابوسی شد بیدار در زندگی‌ام.
آن شب که باید به خواهرم بگویم:
«این جسم بی‌جان، پدر ماست…»
زبانم یاری نمی‌کرد. روحم تاب نداشت. این واژه‌ها سنگین‌تر از توانِ گلویم بودند.

و از خودم می‌پرسم:
چگونه می‌شود مرگ را به خود توضیح داد؟
چگونه می‌شود زندگی را از نو شروع کرد وقتی ستونش فرو ریخته؟
من شکسته‌ام…
شکستی که نه ترمیم می‌شود و نه با گذر زمان التیام می‌یابد.

سوالاتم پایان ندارد.
هر روز بیشتر، سنگین‌تر، دردناک‌تر.
تا آنجا که جسمم فریاد زد:
سردردهایم شروع شد، دندان‌هایم پوسیدند، موهایم ریختند...
اندوه، در جانم ریشه دواند.
و من، هنوز خودم را نمی‌بخشم…
چرا نتوانستم از پدرم محافظت کنم؟


---
  • ❤ 6
Post #1216 140
وقتی عزیزش را از دست داده بود چنین نوشت ؛


عکس او از دیوار آویزان است، فقط من میخ را در قلبم احساس میکنم....
  • ❤ 6
Post #1215 170
داستان من سارا
  • ❤ 7
Post #1208 187
از هفته گذشته چیزی ننوشته‌ام اشتیاقی نداشتم. چرا چنان وقایع غم‌انگیزی را به روی کاغذ بیاورم؟ اما به خودم که می‌آیم می‌بینم دوباره شروع کرده‌ام به نوشتن با خطی خرچنگ قورباغه ولی خوانا نوشتنم را که مانند اثر تیره‌ای از جوهر روی صفحه آرام می‌گیرد از سر گرفته‌ام آیا قصد دارم اثری از خود به‌جا گذارم



چرا این‌قدر به نوشتن خاطرات‌مان علاقه‌مندیم؟ حتی وقتی که هنوز زنده‌ایم می‌خواهیم وجودمان را مانند سگ‌هایی که به شیر آتش نشانی می‌شاشند اثبات کنیم عکس‌های قاب کرده‌مان را دیپلم های‌مان را کاپ‌های روکش نقره شده‌مان را به نمایش می‌گذاریم؛ حروف اول نام‌مان را روی ملافه‌های‌مان می‌دوزیم نام‌مان را روی تنه درختان حک می‌کنیم یا با خط بد روی دیوارهای دستشویی می‌نویسیم همه اینها زاییده یک احساس است امید! یا به کلام ساده‌تر جلب توجه حداقل در پی شاهدی هستیم نمی‌توانیم تحمل کنیم صدایمان مانند رادیویی که از کار می‌افتد، سرانجام ساکت شود.
آدمکش کور / مارگارت اتوود
  • ❤ 2
Post #1207 147
غم انگیز ترین بیت هم مال شهریاره که میگه:
آزرده دل از کوی تو رفتیم و نگفتی
کی بود؟ کجا رفت؟ چرا بود و چرا نیست
❤️💚




شکریه ترین
  • ❤ 5
Post #1206 149
مادرم برایم امروز گفت برایت هدیه خوبی دارم !

او برایم گفت سی ام شهریور روز تولدت است برایت کتابی که مدت ها دوست اش داری هدیه خواهم داد


کتاب بادبادک باز فدا کاری حسن برای امیر مرا یاد پدر و عمو هایم می اندازد

دوستش دارم این داستان شبیعه فداکاری ها پدر و برادران اش است



‘
  • ❤ 7
Post #1205 132
دیدگاه باز کنم
  • ❤ 7
Post #1204 165
﮼عید‌مبارک
  • ❤ 10
Post #1203 164
عصیان --- این روزها غرق خواندن رمانی افغان شده‌ام؛ داستان دختری جوان و جسور به‌نام "مهتاب" که از کودکی‌اش در دوران گذشته‌ی طالبان روایت می‌کند. نمی‌دانم چرا این بخش از داستان گلویم را فشرد؛ شاید چون تصویرگر روزگار من و دختران این سرزمین است… روزگاری که نمی‌بخشَد.…
---

بگذار قصه‌ام را کامل برایت بگویم...

چند روز پیش، دربارهٔ رمان «مهتاب» نوشتم و آن را در کانال تلگرامی «عصیان» و صفحهٔ اینستاگرامم منتشر کردم. نوشته‌ای از دل، از رنج، از روایت زنانه‌ای که در سایه‌ها قد کشیده بود. اما گویا صدایم به مذاق برخی خوش نیامد.
مردی به پی‌وی‌ام آمد. وقتی پروفایلش را دیدم، مردی با ریش بلند و سیاه بود، مندیل سیاه بر سر داشت؛ تصویری که در ذهنم نه غرور، که تهدید می‌کاشت.
نوشته بود: «اگر یک بار دیگر دربارهٔ دولت یا حکومت چیزی بگویی، کانالت را فیلتر می‌کنم. کاری می‌کنم که دیگر هیچ‌گاه نتوانی نویسندگی را ادامه دهی.»
تهدید به هک کرد. گفت تلگرام و اینستاگرامت را از پا درمی‌آورد.
راستش را بخواهی، ترسیدم...
ترسم نه از مردی با کلمات پر از خشم، که از دست دادن «عصیان» بود؛
از خاموش شدن صدایم.
گلویم از بغض فشرده شد، اما در دلم این واهمه را دفن کردم.
فقط یک جمله برایش نوشتم:
«هر کاری دوست داری انجام بده.»
نه بلاکش کردم، نه جوابی دیگر دادم. خواستم گمان کند ترسیدم،
اما حقیقت آن است که سکوت من، انتخاب من بود.
نه از روی ضعف،
بلکه به حرمت عشقم به نوشتن.

با خودم گفتم،
اگر از قوم پشتون نبودم،
اگر سنت و رسم و نگاه‌های سنگین قبیله بر شانه‌ام سایه نمی‌انداخت،
دهان این مرد را سرویس می‌کردم
و پاسخ‌اش را همان‌جا، محکم کف دستش می‌گذاشتم.

اما من، از تبار الکوزی‌ها هستم.
برای زنی چون من، جنگیدن با مردی از جنس مخالف، ننگ است نه افتخار.
و این، همان درد پنهانی‌ست که سال‌هاست با ما زاده می‌شود و در ما می‌میرد.
  • ❤ 6
Post #1202 120
همه‌ی جای شهر ‌پر از درخت توته. توت‌های سیاه و سرخ شیرین. ولی هیچکدوم نجاتم نمیدن
عمو مجید نجفیان
  • ❤ 7
Post #1201 113
10:10
  • ❤ 7
Older posts →
Threads Profile ViewerView any public Threads profile without an account.Open ThreadLook →Writing with AI? Make it sound human.Metric37 rewrites AI drafts so they read naturally. Free AI detector, 1,500 words free.Try Metric37 →