عذاب وجدانم بیپایان است...
پدرم میدانست که خواهد رفت.
بارها، بارها با او از امید گفتم؛
از ماندن، از زندهبودن، از فردایی که باید با ما باشد...
اما او میدانست.
او از رفتن باخبر بود، و من، درمانده از ناتوانیام در نپذیرفتن آنچه او با سکوتِ عمیق خود فاش کرده بود.
من کشف کردم… بیماریاش را، دردش را، خاموشیاش را.
اما چه فایده؟
این دانستن، تنها زخمیست که هر روز در جانم تازهتر میشود.
پاسخی برای این سوالها نیافتم — نه در دنیای مجازی، نه در حرفهای هیچ پزشک و هیچ دانشمندی.
سوالهایی که هر روز بیشتر و بیشتر مرا احاطه میکنند و هیچ دانشی برایشان پاسخی کامل ندارد.
پدرم، آنقدر آرام از مرگ میگفت که گویی با آن آشتی کرده بود:
"من میمیرم…"
میگفت و من با دلباوری کودکانه میگفتم: "نه، تو نمیروی. تو میمانی."
اما رفت.
و شبِ رفتنش، کابوسی شد بیدار در زندگیام.
آن شب که باید به خواهرم بگویم:
«این جسم بیجان، پدر ماست…»
زبانم یاری نمیکرد. روحم تاب نداشت. این واژهها سنگینتر از توانِ گلویم بودند.
و از خودم میپرسم:
چگونه میشود مرگ را به خود توضیح داد؟
چگونه میشود زندگی را از نو شروع کرد وقتی ستونش فرو ریخته؟
من شکستهام…
شکستی که نه ترمیم میشود و نه با گذر زمان التیام مییابد.
سوالاتم پایان ندارد.
هر روز بیشتر، سنگینتر، دردناکتر.
تا آنجا که جسمم فریاد زد:
سردردهایم شروع شد، دندانهایم پوسیدند، موهایم ریختند...
اندوه، در جانم ریشه دواند.
و من، هنوز خودم را نمیبخشم…
چرا نتوانستم از پدرم محافظت کنم؟
---
Post #1223
189
- ❤ 6