---
بگذار قصهام را کامل برایت بگویم...
چند روز پیش، دربارهٔ رمان «مهتاب» نوشتم و آن را در کانال تلگرامی «عصیان» و صفحهٔ اینستاگرامم منتشر کردم. نوشتهای از دل، از رنج، از روایت زنانهای که در سایهها قد کشیده بود. اما گویا صدایم به مذاق برخی خوش نیامد.
مردی به پیویام آمد. وقتی پروفایلش را دیدم، مردی با ریش بلند و سیاه بود، مندیل سیاه بر سر داشت؛ تصویری که در ذهنم نه غرور، که تهدید میکاشت.
نوشته بود: «اگر یک بار دیگر دربارهٔ دولت یا حکومت چیزی بگویی، کانالت را فیلتر میکنم. کاری میکنم که دیگر هیچگاه نتوانی نویسندگی را ادامه دهی.»
تهدید به هک کرد. گفت تلگرام و اینستاگرامت را از پا درمیآورد.
راستش را بخواهی، ترسیدم...
ترسم نه از مردی با کلمات پر از خشم، که از دست دادن «عصیان» بود؛
از خاموش شدن صدایم.
گلویم از بغض فشرده شد، اما در دلم این واهمه را دفن کردم.
فقط یک جمله برایش نوشتم:
«هر کاری دوست داری انجام بده.»
نه بلاکش کردم، نه جوابی دیگر دادم. خواستم گمان کند ترسیدم،
اما حقیقت آن است که سکوت من، انتخاب من بود.
نه از روی ضعف،
بلکه به حرمت عشقم به نوشتن.
با خودم گفتم،
اگر از قوم پشتون نبودم،
اگر سنت و رسم و نگاههای سنگین قبیله بر شانهام سایه نمیانداخت،
دهان این مرد را سرویس میکردم
و پاسخاش را همانجا، محکم کف دستش میگذاشتم.
اما من، از تبار الکوزیها هستم.
برای زنی چون من، جنگیدن با مردی از جنس مخالف، ننگ است نه افتخار.
و این، همان درد پنهانیست که سالهاست با ما زاده میشود و در ما میمیرد.
Post #1203
164
عصیان --- این روزها غرق خواندن رمانی افغان شدهام؛ داستان دختری جوان و جسور بهنام "مهتاب" که از کودکیاش در دوران گذشتهی طالبان روایت میکند. نمیدانم چرا این بخش از داستان گلویم را فشرد؛ شاید چون تصویرگر روزگار من و دختران این سرزمین است… روزگاری که نمیبخشَد.…
- ❤ 6