صدای پای فاشیسم از کدامسو میآید؟! (بخش دوم)
نکات بسیاری دربارهی موضوع یادداشت قبل است که در حد امکان به آنها میپردازم:
۱. اگر پایگاه اجتماعی سلطنتطلبان در این سالها رو به افزایش است، نه به دلیل گرایش به استبداد و نقاط تاریک حکومت پهلوی (که بسیاری از انقلابیون و پنجاهوهفتیها و چپها اسرار دارند اینگونه جلوه دهند) بلکه اتفاقاً بهدلیل وجه روشن و پرافتخار حکومت پهلویها (رضاشاه و محمدرضا) است. درواقع نسل جوانی که با مدرک تحصیلی فوق لیسانس و دکترا این روزها از رضا پهلوی حمایت میکند ــبرخلاف آنچه چپ قصهپردازی میکندــ عاشق و شیفتهی چکمههای رضاشاهی نیست، بلکه دقیقاً از وجه توسعهگرایانهی حکومت پهلوی دفاع میکند؛ او شیفتهی سازندگی و آبادانی ایران در آن دوران است و از کوشش پهلویها برای مدنیت و مدرنسازی ایران دفاع میکند. این شیفتگی نسبت به مدرنسازی و توسعه هیچگاه در چپ وجود نداشت چون اساساً خواستگاه چپ مقاومت در برابر همین امر مدرن و نوسازی اقتصادی است. همین چپ بود که مسیر استبداد مدرن و تقابل با ارزشهای لیبرال دموکراسی را با بهرهگیری از علوم طبیعی و ساخت بالستیک و بمب اتم به اسلامگرایان نشان داد و با ویرانسازی اقتصادی و چپاول ثروت ملی همکاسه شد. آنچه در ج ا طی نیم قرن تجربه شد، پیشتر در آزمایشگاه چین کمونیستی و شوروی آزموده شده بود.
۲. از این طرفداری از سلطنت و رضا پهلوی نمیتوان نتیجهگرفت که جامعهی ایران هنوز به بلوغ نرسیده و هنوز در بدویتی بهسر میبرد که شکلی از دیکتاتور پروری در سر دارد. تفاوت جوان دهه هفتادی و هشتادی با پدران و پدربزگهایش که هنوز بعد از اینهمه ویرانی مدافع انقلاباند و دربارهی حکومت پهلوی سراسر مهمل و دروغبافی میکنند دقیقاً در همین است که این نسل دیگر به مارکسیسم و اسلامگرایی و انواع ایدئولوژیهایی که او را فقیر و تحقیر کرده است وقعی نمینهد، بلکه پس از اینهمه اشتباه تاریخی متوجه شده آنچه مقدم است رشد اقتصادی و توسعه و نوگرایی و نوسازی است، حتی اگر زیر چتر شکلی از استبداد باشد. چون در دورهای زیسته است که نه آزادی را تجربه کرده و نه توسعه را. هرچند این گرایش به سلطنتطلبی ناشی از شکلی از استیصال و درماندگی نیز هست، چرا که در شرایط کنونی هیچ گزینهی دیگری ندارد و اینهمه روشنفکر و نظریهپرداز و کنشگر نتوانستهاند طی نیمقرن از ۵۷ و بیش از یک قرن از مشروطیت، هیچ آلترناتیو مشخص دیگری در برابر سطنت و حکومت پهلوی و ج ا تعریف و تولید کنند که هم توسعهگرا باشد و هم خواهان مهار قدرت سیاسی. گرفتاری ما اکنون همین است که تلاش برای دموکراسی به تأسیس نهادهای دموکراتیک منجر نشده است و همان منطق اقتدارگرایی را در فرمی دیگر بازتولید کرده است.
۳. در برابر این اقبال عمومی از پهلوی و سلطنتطلبی، درواقع چیزی جز دفاع از ایران و آبروی ریخته شده و شرافت پایهمال شدهی ایرانی نیست. چگونه عدهای در این دفاع از حیثیت خدشهدار شدهی ایرانی و بازپسگیری اعتبار و آبروی ایران (فقط) صدای پای فاشیسم را میشنوند؟! چگونه است که عدهای به جای تأکید بر اصل ماجرا یعنی خلع ید شدن عموم جامعه از قدرت سیاسی و نهادهای تصمیمگیری و چوب حراج خوردن به منابع و ثروت ملی، مدام بر اتنیکها و عناصر واگرایی جامعه ایران تأکید میکنند؟! هرچند تردیدی نیست که این رسالت نیروهای مدرن و لیبرال دموکراتیک است که باید خطر فاشیستی شدن دفاع از ایران و ایرانی را مدام هشدار دهند. بله مرز بسیار باریکی بین این دفاع از آبروی از دست رفته با فاشیستی شدن یک جنبش ملی میتواند وجود داشته باشد اما اینکه عدهای از این گرایش تنها صدای پای فاشیسم را میشنوند و در عوض ظرفیتها و نیروهای انباشه شده در حاشیه و اقلیتهای قومی و زبانی و مذهبی در خشونتورزی را نادیده میگیرند خود مسألهای پرسشبرانگیز است. هماکنون به کردستان بروید تا آمادگی تجزیهطلبان برای سازماندهی مسلحانه برای اقدام علیه پایتخت را از نزدیک مشاهده کنید. در چنین شرایطی تأکید مطلق بر تبعیضهای قومی برای دفاع از دموکراسی نیست بلکه اتفاقاً قومگرایی در معرض فاشیستی شدن است و لباس مبدل به تن کرده.
ادامه دارد...
۲۵ مهر ۱۴۰۴
@EhsaneAzizi
Post #117
262
احسان عزیزی صدای پای فاشیسم از کدامسو میآید؟! (بخش اول) اخیراً گروهی از شنیده شدن صدای پای فاشیسم سخن میگویند. عدهای که ظاهراً دغدغهها و نگرانیهایی برای افراطیگری بخش یا بخشهایی از جامعه را دارند. آنها با استناد به طرفداری بخش نسبتاً بزرگی از جامعه در راستای…
- 👎 4
- 👍 3