شاید بتوان اومانیزم را اساسی ترین و برجسته ترین نقطه عزیمت رنسانس از فلسفه باورها و بنیانهای اعتقادی قرون وسطی دانست. هیچ یک از دست آوردهای رنسانس به اندازۀ اومانیزم اهمیت نداشت. مرز میان جهان قرون وسطی و جهان جدید را اومانیزم شکل میداد. مسیحیت و چهارچوب تعلیماتی اسکولاستیک برای قریب به هزار سال اساس هستی و کائنات را بر خدا قرار داده بود. آموزه های خداشناسی و تعالیم خدامحورانه اسکولاستیک حالا با رقیبی جدید روبه رو شده بود که میخواست به جای خدا انسان را در مرکز هستی و کائنات قرار دهد. در حقیقت نطفه آنچه بعدها در شکل لیبرالیزم ظاهر شد اومانیزم عصر رنسانس بود. قرار دادن انسان به جای خدا در مرکز هستی و کائنات پیامدهای مهمی برای به همراه می آورد؛ اگر بپذیریم که انسان مرکز هستی است در آن صورت دیگر نمیتوانیم او را چندان ناقص و محتاج به هدایت و راهنمایی از جانب كليسا بدانیم. اومانیزم به گونه ای اجتناب ناپذیر به نگاهی تازه نسبت به انسان منتهی می شد، نگاهی که معتقد بود انسان میتواند به تنهایی میان خیر و شر تمیز بگذارد و اساساً هیچ کس به اندازۀ خود فرد قادر نیست خیر و صلاحش را تشخیص دهد؛ نه کلیسا، نه حکومت، نه رهبران سیاسی، نه خیرین ومصلحین و نه هیچ فرد و گروه دیگری دارای هیچ ولایت و اقتداری بر مردم نیستند.
📖 غرب چگونه غرب شد؟
✍ صادق زیباکلام
https://t.me/ecopolitist
Post #3385
1.06K