مزدک پنجهای
برای تو تغییر میکنم
شاید این زندگی رنگ بیشتری بگیرد
زیستن با مزدک، یعنی چراغی کم سو
یعنی قوز کردن و ساختن کلمه
آن بیرون، توی نمایشگاه یک ماشین زرد را نشانم داد و گفت: این را بخر، بابا!
گفتم چشم
گفت: پس، کی؟
گفتم چرا هر بار که خودکشی میکنم، صادق نمیمیرد!
هر بار سراغم که میگیرد
در درون حبس میشوم
فاصله تنها دور ایستادن نیست!
فاصله زندانی است بیشمار
نازده حرفهایی که نباید ریختش بیرون
باید بنشینم و بنویسم
دچار شدن، شبیه عشقی است که در سطلهای زباله تا کمر خم شده
شاید آرام بگیرد
بردار
بفروش
بکش
برای تغییر
هر بار من را میکشم
در من، دو دیگری است
یکی در پیکار
یکی در حسرتِ نوشتن
میدانی عنبر!
نمیتوانم هر بار آدمهایم را بردارم و بریزم توی کاغذ
به کلمه بگویم الان نه، من در راهم!
در راهبندان نمیشود
قانونبندشان کرد
ساختار میخواهند
تا فرم بگیرند
اگر از سلولم بریزند بیرون
صادقانه حرف میزنند
باور کن! سخت است
صادق بودن!
هر روز کت و شلوار میپوشم
به دروغها، حقیقت میآویزم تا قاطقی شود بر سفرهی سه نفرهمان!
سهم من از این همه دروغها، کتابهای در سلول است
سهم من نخواندههاست
ویرانی روح است
ناخوابیهای شبانه
کابوس
و بعد ناقوس بیامان ناشتایی
کمی به من نان بده عنبر!
این وقتِ صبح، با کی حرف میزدی؟
کی؟ من؟
با کی حرف میزنم؟
اعظم میگفت، موقع رانندگی با کی حرف میزنی؟
امیر میگفت: بوق زدم نشنیدی، ندیدی!؟
گفت: مزدک از نشخوارهایت کم کن!
عباس برایم نوشت: بنویس تا خلاصش شوی!
وقتی بنشینم باید برای زهرا، طلب تخفیف کنم
برای مرتضی درخواست تعلیق
برای ندا!
آه ندای بیچاره
با دندههای شکسته
سراغم را از عدالت میگرفت
وقتی برایش گفتم قانون را مردان مینویسند
زار زار در من، فرو ریخت
تا با همهی آنها همدرد- همبند باشم!
چرا که صادقم و صادق باید راه برود بجنگد عصبی شود داد بزند
از رنجی به رنج دیگر سفر کند
تا شاید فقط شاید اندکی تنهایتان آرام گیرد
برای ارس بیشتر وقت بذار مزدک! اون بیشتر به تو احتیاج داره
ساعت 8 باید به سلولم برگردم
من دوست دارم با بابا برم
میانهی حیاط
برای گریههایت دست تکان میدهم.
#مزدک_پنجه_ای
https://t.me/derangeadabi
Post #3517
524