چقدر نام قیصر به او میآمد
نام قیصر را دوست داشتم از همان زمان که شعرش را در کتاب فارسی خواندم. عاشق شعرش شدم. چندبار با فراز اخرش، آنجا که میگفت: «همه پاسخ دادیم: حاضر! ما همه اکبر لیلازادیم!» بغضم گرفت.
بعدها که بزرگتر شدم، کتابی به دستم رسید با عنوان «قیصر امینپور در این کتاب قایم شده» به قلم یعقوب حیدری. اسم کتاب خیلی حرف داشت. انگار نویسنده میخواست بگوید قیصر هنوز میان ماست، در لابهلای سطرها پنهان شده، و اگر دل بدهی، او را میتوانی پیدا کنی. کتاب، مجموعهای بود از خاطرات و روایات نویسنده از قیصر. بسیار خواندنی بود. از آن کتابهایی بود که بیآنکه بفهمی، یکنفس میخوانیاش. از مرام و مشی و معرفت قیصر ماجراهای زیادی نوشته بود.
با خودم گفتم چقدر اسم قیصر به این مرد میآید. چه از لحاظ مرام و معرفتی که داشته، چه از لحاظ تسخیر ملک دلها! او تاج و تخت نداشت، اما صاحب سلطنتی جاودان شد.
قیصر امینپور شاعری تکرارنشدنیست. شاعری که میتوان با غزلیاتش زندگی کرد و نیماییهایش را ساعتها با دوستان و رفیقان خواند و چای نوشید.
قیصر از آن شاعرانی بود که وقتی شعرش را میخوانی، احساس میکنی او تو را میفهمد، پیش از آنکه خودت خودت را بفهمی.
شعرش شبیه نسیمیست که از کوچههای کودکی میگذرد و بوی گچ کلاس درس را با خود میآورد.
او با واژهها زندگی میکرد، اما واژهها در برابر او همیشه سر تعظیم داشتند.
وشاید راز ماندگاریاش همین باشد:
که در زمانهای پر از صدا، ساده ماند، صادق ماند، انسان ماند.
حسین دهلوی |
@hoseyn_dehlavii