کلی از دوستا و آدمهای نزدیکم تو این چند روز بهم یادآوری کردن که فارغ از نتیجه و رتبهی کنکور، آدم ارزشمندی هستم و دوستم دارن. نمیدونید چقدر احساس ثروتمندی میکنم. دوستتون دارم. خیلی دوستتون دارم.🫂
Careless Whispers«فهمیدم که بعضی وقتا برای تاب آوردن شرایط خیلی سخت، کتاب و نوشتن و موسیقی کافی نیست. ما گاهی نیاز به «انسانها» داریم. یه سری انسان دیگه که مثل خودمون «زنده» و «پیچیده» هستن و مثل خودمون احساس میکنن و میتونن حرف ما رو بشنون. فکر میکنم این مهمترین چیزه:…
فئودور داستایفسکی در «شبهای روشن» مینویسه: «وای؛ ناستنکا؛ ما از مردم تشکر میکنیم برای اینکه در کنار ما زندگی میکنند! من هم از شما تشکر میکنم که خدا شما را سر راهم گذاشت و حالا تا آخر عمر شما را فراموش نخواهم کرد.»
«فهمیدم که بعضی وقتا برای تاب آوردن شرایط خیلی سخت، کتاب و نوشتن و موسیقی کافی نیست. ما گاهی نیاز به «انسانها» داریم. یه سری انسان دیگه که مثل خودمون «زنده» و «پیچیده» هستن و مثل خودمون احساس میکنن و میتونن حرف ما رو بشنون. فکر میکنم این مهمترین چیزه: بودنِ انسانها. حتماً متوجه میشی که چی میگم.»
Careless Whispersکوکیهایی که این کافه کنار قهوههاش میذاره شکل پنجولن. :((🐾 عکس برای فروردینماهه؛ روزای روشنی که با صاینا قهوه میگرفتیم و درس میخوندیم. آه و اندوه فراوان. دلم تنگ شد.
کوکیهایی که این کافه کنار قهوههاش میذاره شکل پنجولن. :((🐾 عکس برای فروردینماهه؛ روزای روشنی که با صاینا قهوه میگرفتیم و درس میخوندیم. آه و اندوه فراوان. دلم تنگ شد.
از پنجره صدای یه خانمی از همسایهها میاد که بشکن میزنه و «امشب شب مهتابه» میخونه. «امشب شب مهتابه؛ حبیبم رو میخوام... حبیبم اگر خوابه، طبیبم رو میخوام...» بهبه. یه لحظه ته قلبم روشن شد و لبخند زدم. از اون لبخندای «آخیش»دار.
استاد ریاضی توضیح میده: «اگه دو خط با هم موازی باشن، شیبهاشون با هم برابره.» و من یاد حسین منزوی میفتم که میگفت: «من و تو آن دو خطیم؛ آری؛ موازیان به ناچاری که هر دو باورمان زآغاز، به یکدگر نرسیدن بود...»
بَذر«و زیباترین خمیازه را کبریت کشید به گاهِ افروختن
تا سیمای تو حادثهای باشد در میانِ تاریکی.»
_بیژن الهی
چندین روزه دارم به این قطعه شعر از بیژن الهی فکر میکنم تا علاوه بر زیباییش، معناش رو هم درک کنم. الهی اینجا داره لحظهی کشیدن یک کبریت رو توصیف میکنه، وقتی همهجا تاریکی محضه و معشوق یک جایی بین اون سیاهی نشسته. حالا باید صحنه رو آهسته کنیم: کبریت با شوک سریعی آتیش میگیره و روشن میشه و در لحظهی اول حجم زیادی از نور رو به فضا میپاشه. ناگهان سیمای معشوق در هجوم ناگهانیِ نور نمایان میشه؛ سریع و بیمقدمه، مثل یه حادثه. «تا سیمای تو حادثهای باشد در میان تاریکی». فقط ببینید شاعر عجب تصویری خلق کرده! چقدر دراماتیک، چقدر سینمایی، چقدر رویاوار و خیالانگیز. و همهی این سکانس فقط در دو خط اتفاق میافته. واقعاً نابغه هستی آقای الهی!