مولانا یه شعری داره که شبهایی که خوابم نمیبره یادش میفتم: «همه خفتند و منِ دلشده را خواب نبُرد همهشب دیدهی من بر فلک اِستاره شمرد خوابم از دیده چنان رفت که هرگز ناید خواب من زهر فراق تو بنوشید و بمرد...»
امروز داشتم بهش فکر میکردم و توجهم به این ترکیب جلب شد: «زهرِ فراق». عجب توصیفی. عجب تشبیهی. چقدر موجز و صریح و صحیح! واقعاً زهر فراق.
سالگرد آسمونی شدن آقای محمود درویش عزیزم بود. شاعر عشق و وطن، مردی با چشمهای روشن، دلتنگِ نان و قهوهی مادر. درست همون سالی که من به دنیا اومدم، شما از این جهان رفتی. چقدر دوست داشتم در آغوش بکشمت. خوشحالم از اینکه در عالَمی زندگی میکنم که تو روزی درش نفس کشیدی. سراپا نور باشی و حضور؛ آزادهمَردِ سرزمینِ زیتون!
در روز جهانی دوستداران کتاب خواستم بگم در زندگیم هیچ چیزی رو شگفتانگیزتر از کتابها و داستانها ندیدم. یک بار توی سه و نیم سالگی مامانت اولین قصه رو واسهت تعریف میکنه، توی پنج سالگی خالهت اولین کتاب داستان رو واسهت میخره و بعد کل زندگیت تغییر میکنه. یهو به خودت میآی و میبینی توی بیست و پنج سالگی همهچیز زندگیت یه جوری به کتابها مربوط میشه. تک به تک دوستهات رو کتابها بهت دادن. تمام شغلهایی که تا الان داشتی یه سرش به کتاب میرسیده. بهترین خاطرات نوجوونیت رو کتابها ساختن و داستانها در نهایت هر بار از تهته تاریکی نجاتت دادن.
جدای از اینها، اجتماعی که کتابها میسازن شگفتانگیزه. کتابخوان با کتابخوان دوسته، با نویسنده دوسته، نویسنده با کتابفروش دوسته، کتابفروش با مترجم دوسته، مترجم با مخاطب دوسته. انگار یه نخ نامرئی هست که همه رو به هم وصل میکنه. فنتستیک.
به مناسبت روز جهانی گربه، یادم افتاد سال دوازدهم یه بار سر کلاس فیزیک از استادم اجازه گرفتم و رفتم بیرون. تو حیاط مدرسه یه پیشی دیدم، یه کم که نازش کردم دیدم همچنان دنبالم میاد و نمیره. خلاصه دلم نیومد ولش کنم و وسط کلاس فیزیک، حدود یه ساعت گربه ناز کردم. =)))
آلثیاوقتی ما از شدت جنایات و کشتار های دهشتناک حاکمیتیْ، دیگر تحمل نداریم و نمیتوانیم بی اعتنا زندگی کنیم، قاعدتا باید به خودی خود، تفاوتی اساسی با همان عاملان جنایت داشته باشیم.
بین همهی چیزهایی که این مدت خوندم، این متن، نزدیکترین به نظر منه. نه که عقیدهی من اهمیتی داشته باشه؛ ولی شما اگه دوست داشتید، بخونید. خالی از لطف نیست.🌷
مولانا در این باره یک رباعی داره که به معنای واقعی کلمه عاشقشم: «دل در برِ من زنده برای غم توست بیگانهی خلق و آشنای غم توست لطفیست که میکند غمت با دلِ من ور نه دلِ تنگِ من چه جای غم توست؟»
یک روز از شدت زیبایی این شعر جون میدم. آخه دل در برِ من زنده برای غم توست!