تزهایی دربارهی فوئرباخ
تسهیلگر: امیررضا محمدصادق
🔹در جلسهی قبلی به وجه معرفتشناختیِ پراکسیس، یعنی نسبت ادراک و فعالیت پرداختیم؛ اما در دل هر بحث اپیستمیکی، یک بحث انتولوژیک نهفته است. در تز دوم، مارکس به همین لایهی بنیادیتر میپردازد:
«مسئلهی اینکه آیا حقیقت، که دو ویژگی دارد: حسیت و فعلیت، میتواند به تفکر انسانی نسبت داده شود یا نه، به هیچ وجه مسئلهای تئوریک نیست، بلکه مسئلهای پراتیک است. در پراکسیس، انسان باید حقیقت، یعنی فعلیت ، قدرت و اینجهانی بودن تفکر خود را به اثبات برساند. جر و بحث بر سر فعلیت یا عدم فعلیت تفکر جدا از پراکسیس، مسئلهای صرفاً مدرسی است.»
🔹در این تز، مارکس معیار اصالتِ نظر را نسبتِ آن با عمل میداند. به این معنا که نظر یا از دلِ عمل بیرون میآید یا در عمل محک میخورد و به عمل درمیآید. بنابراین، هر بحث نظری که از پراکسیس ایزوله شود، بحثی انتزاعی و مدرسی است؛ یعنی بحثی که در سطح گفتوگوی ذهنی باقی میماند و به آزمونِ عینیِ جهانِ اجتماعی و تاریخی وارد نمیشود. از اینرو، مارکس در این تز تنها نمیگوید که عمل معیار صدق است، بلکه نشان میدهد که صدقِ اندیشه فقط در جایی معنا دارد که اندیشه بتواند در جهانِ واقعی، قدرتِ دگرگونساز و واقعنمای خود را نشان دهد.نکتهی مهم دیگر در این تز، تأکید بر سه مؤلفه است: واقعیت، قدرت و اینجهانی بودنِ تفکر. مقصود مارکس این است که اندیشهی انسانی باید نشان دهد که صرفاً تصویری ذهنی یا بازنماییِ درونی نیست، بلکه دارای نیرویی عینی برای ورود به جهان و دگرگونکردن آن است. از همینجا روشن میشود که پراکسیس نزد مارکس فقط میدانِ آزمونِ نظر نیست، بلکه خودِ میدانِ تحققِ حقیقت است؛ یعنی حقیقت نه بیرون از عمل، بلکه در خودِ عمل بهمثابهی فعالیتِ انسانیِ حسی-تاریخی آشکار میشود.
🔹برای مارکس، حقیقت دیگر صرفاً «صدقِ ذهنی» نیست، بلکه بهمعنای واقعیت، قدرت و به همین معنا اینجهانی بودن است. واقعیت آن چیزی است که محقق شده است، یا دقیقتر بگوییم، آن چیزی است که توانِ محققشدن داشته و بالفعل شده است. از همینرو، واقعیت نزد مارکس صرفاً یک دادهی بیجان نیست، بلکه واجدِ زور و قدرت است؛ زیرا آنچه محقق شده، در جهان جا گرفته و به صورتِ یک وضعیتِ عینی تثبیت شده است. بنابراین، برای تغییرِ واقعیت نیز باید متقابلاً زور زد؛ یعنی باید نیرویی عملی و تاریخی در برابر نیروی تثبیتشدهی واقعیت قرار گیرد. این نکته را گادامر نیز بهنحوی تصریح میکند: برابرایستا، مخالف ایستا است؛ زیرا خودِ واقعیت نوعی نیروی ایستادگی و مقاومت دارد. مارکس نیز همین نکته را با دقت در نظر گرفته است؛ آنجا که در سرمایه مینویسد: «میان حقهای برابر، زور است که فرمان میراند.»(در چاپ آلمانی: Das Kapital, Bd. I, MEW 23, Kapitel 8, S. 249.)
🔹مارکس در تز دوم وحدتِ نظر و عمل را ذیلِ عمل محقق میکند؛ اما این عمل، صرفِ کنشِ فیزیکی یا رفتار فردی نیست، بلکه پراکسیسِ انسانی-اجتماعی است. پراکسیس از آن جهت که با خود در وحدت است، وحدتبخش نیز هست: هم نظر را از انتزاع نجات میدهد و هم عمل را از بیجهتی. از این رو، مارکس میان «صدقِ نظری» و «تحققِ عملی» شکاف نمیگذارد، بلکه نشان میدهد که صدق فقط در فرایندِ عملیِ اثبات و تحقق معنا پیدا میکند.
♦️بنابراین، تز دوم مکملِ تز اول است: اگر تز اول بر وحدتِ حسیت و فعالیت در پراکسیس تأکید دارد، تز دوم نشان میدهد که همین پراکسیس معیارِ صدقِ تفکر نیز هست. یعنی تفکر تنها آنگاه حقیقی است که در جهانِ واقعی، خود را بهمثابهی نیرویی مؤثر و اینجهانی اثبات کند؛ وگرنه، صرفاً در سطحِ انتزاع و مدرسیّت باقی میماند.
🔚 خلاصه جلسه از امیرمحمد حمداللهی
#مارکس
@Crisis_Era