✍🏻 یک مواجههی انتقادی با کانتیگرایی در مقامِ فلسفهی اخلاق
🔸علم در مقامِ علم، لااقل در قرن هجدهم، امری است شکوهمند که با پیشبینیپذیری، قدرتِ تبیین و ساختار قوانینِ ابژکتیوِ امور سروکار دارد که با انحلالِ تفاوتهای ابژهها در کلیت به اهدافِ خود دست مییابد. کانت در مقام فیلسوفی استعلایی که پس از حملهی هیوم به توجیه عقلانیِ علم فراز آمده است، در پی تبیینِ عقلانیِ چگونگیِ امکان تجربهی ابژکتیو است، یعنی در پی تبیینِ فلسفیِ آن تجربهای که از مرزهای فردیت عبور کرده و در پی یافتن کلیتی توافقپذیر برای همگان باشد. بدین معنا ویژگیهای امر ابژکتیو نزد کانت کلیت و ضرورت معرفی شده است.
🔹کلیت و ضرورت، دو امری هستند که مدعیِ اعتبار همیشگی برای هر موقعیتی با شرایطِ مناسب هستند. اگر تنها با توجه به صرف مواجههی تجربی با امور بخواهیم به توجیه علم بپردازیم، یعنی صرفا بخواهیم بر مبنای ادراک صرف خود از امور بدون هیچ هنجارگذاریِ عقلانی با رویدادهای بهاصطلاح علمی مواجه شویم، نه کلیت را درخواهیم یافت و نه ضرورت را. ما از هیوم آموختهایم که در مواجههی تجربی با امور، آنچه به ادراک درمیآید روابط بین رویدادهاست، اما کلیت و ضرورت چیزی نیستند که به ادراک درآیند. این ادراک در متنِ زندگیِ من صورت میپذیرد و من به عنوان فردی انضمامی توالی رویدادها را مشاهده میکنم، اما چیزی به عنوان ضرورت یا کلیت را مشاهده نخواهم کرد. پس علم نمیتواند بر اساس خودِ زندگیِ انضمامی من در مقام فردی تجربی و انضمامی علم باشد. بدین ترتیب علم بر اساسِ یک نقطهی فرضی که خارج از شرایطِ زندگی و بیرون از زمین داعیهی اعتبار مطلق دارند علم میشود، چراکه اگرچه زمانِ آینده نرسیده است اما ادعای علمی باید در مورد آن صحیح در نظر گرفته بشود، و اگرچه به گذشتهی دور و حتی به مکانهای دوردست دسترسی نداریم اما ادعای علمی ما باید واجد اعتبار کافی برای همهی این شرایط لحاظ شود. علم بدین معنا وابستگیِ خود را از تجربهی زیسته و متن زندگی جدا میسازد اگرچه از آن برآمده است؛ و با این طرز نگاهِ منفک از متنِ زندگی اما عقلانی است که علم میتواند علم باشد، یعنی کلیت و ضرورت را، یعنی ابژکتیویته را مهیا سازد.
🔹فهمِ این کلیت و ضرورتِ علمی امکانِ توافق بر سر مسائل علمی را با تکیه بر عقلانیتِ صرف ممکن میسازد. اما این امر جای پایی را باز میکند برای این تلقی که وقتی توافق وجود دارد باید ابژکتیویته وجود داشته باشد، و وقتی ابژکتیویته هست باید قانونمندی و کلیت و ضرورت در کار باشد؛ حال نتیجه چیست؟ هرجا توافقی گسترده بر مبنای عقلانیت هست، نقطهای خارج از زمین یا بیرون از زندگی در دسترس است که توافقاتِ گستردهی ما با ارجاع نهایی بدان نقطه توجیهشدنی است.
🔹بر سرِ اعتبارِ برخی احکامِ اخلاقی توافقی گسترده داشتهایم، دروغ نگو، دزدی نکن و ... . حال یک توافقِ عقلانی ممکن نشده است مگر اینکه ابژکتیویتهای وجود داشته باشد، و ابژکتیویته ممکن نمیشود مگر اینکه نقطهای خارج از زمین، مبنای آن باشد. بدین ترتیب چون در اخلاق توافقات گسترده هست، پس باید از منظرِ نقطهای خارج از زندگی به متنِ زندگی نگریست. پس در حقیقت الگوی مواجهه با علم خود را باید در اخلاق نیز نشان دهد. بر این اساس باید کلیت و ضرورت و قانونمندی را در اخلاق بازیابیم تا امکانِ اخلاق را نشان دهیم.
♦️بدین ترتیب، بر اساسِ نگرشِ کانتی برای عمل کردن در متنِ زندگی و مواجههی اخلاقی با زندگی باید از بیرونِ زندگی، باید از بیرونِ کیستیِ خاص خودمان و باید از بیرونِ روابطِ خاص شخصیمان و باید با انحلالِ فردیتِ خاصِ خودمان در کلیتِ قوانین عمل کنیم، درگیریای بزرگ با بایدها آن چیزی است که برای من در مقام انسانی اخلاقی پیش میآید. این فرجامی جز این ندارد که یک دوپارگی و مبهمسازی در وضعیت انسان اخلاقی ایجاد میشود. او برای عمل در متنِ زندگی باید غیر از خودش بشود، یعنی باید در نقطهای خارج از زندگی قرار گیرد تا قانون و هنجارمندیِ آن را تشخیص دهد، سپس باید خودش شود تا کنشِ اخلاقی را بر اساسِ آن قانون صورت دهد. بدین معنا دوپارهسازیای در اخلاق رخ میدهد که باید در مورد آن تصمیم گرفت که آیا موجه است یا خیر، که آیا تنشزا و بحرانافزاست یا نه، که آیا به نیهیلیسم ختم میشود یا خیر. تشخیص در مورد این امور را به خواننده واگذار خواهیم نمود.
🔚 آرش باقری
#الف_ب_م
#اخلاق
#کانت
#نیهیلیسم
@Crisis_Era
Post #17
295
- ❤ 6