تسهیلگر: امیررضا محمدصادق
🔹او در نقد ایدئالیستهای پساکانتی به کانت بازمیگردد؛ یعنی به همان لحظهی دوشقهشدن انسان. کانت برای سوژه دو ساحت در نظر گرفت: شهود (Anschauung) و فاهمه (Verstand). ایرادی که فوئرباخ به ایدئالیستها میگیرد این است که شما ساحت حسیت را به نفع فاهمه مصادره کردهاید؛ یعنی وجود حسی انسان را در آگاهی مفهومیِ او حل کردهاید. اما فوئرباخ خود چه میکند؟ او در واکنش به ایدئالیسم، فاهمه را به نفع حسیت کنار میزند. درست در همینجاست که مارکس دست به قلم میشود و در تز اولش دربارهی فوئرباخ، فشرده و بنیادین به دال مرکزی اندیشهی او و نیز به کل ماتریالیسم پیش از خود میپردازد:
«نقص اصلی تمام مکاتب ماتریالیستی پیشین (از جمله ماتریالیسم فوئرباخ) این است که برابرایستا، یعنی فعلیت و حسیت، تنها به شکل ابژه یا شهود درک میشود؛ نه بهعنوان فعالیت حسی-انسانی، عمل، و نه بهصورت ذهنی. از این رو، جنبهی فعال، برخلاف ماتریالیسم، توسط ایدهآلیسم بهصورت انتزاعی توسعه مییابد ــ که البته فعالیت حسی-واقعی را به این صورت نمیشناسد. فوئرباخ خواهان اشیای حسی است، واقعاً متمایز از اشیای مفهومی؛ اما خود فعالیت انسانی را بهعنوان فعالیت حسی-واقعی درک نمیکند. بنابراین، در «جوهر مسیحیت»، او فقط رفتار نظری را واقعاً انسانی میداند، در حالی که عمل فقط در شکل کثیف-یهودی آن درک و تثبیت میشود. بنابراین، او اهمیت فعالیت «انقلابی»، «عملی-انتقادی» را درک نمیکند.»
🔹مارکس در این تز صراحتاً هم اندیشهی ماتریالیستها (ماتریالیستهای خام) و هم اندیشهی ایدئالیستها را فاقد امکان «فعالیت حسی-واقعی» میداند. در ماتریالیسم خام، انسان به آینهای در برابر طبیعت بدل میشود؛ موجودی منفعل که صرفاً در برابر ابژه میایستد و سرِ کرنش در برابر آن فرود میآورد. در مقابل، سوی فعالِ سوژه که ایدئالیستها از آن سخن میگویند، تنها بهصورت فعلی انتزاعی یعنی اندیشهورزی صرفی که از عمل جداست و در خود باقی میماند؛ فعلی که از جهان مادی و از حسیتِ واقعی جدا شده است. مارکس از ماتریالیستها حسیت را میگیرد و از ایدئالیستها فعالیت را؛ اما این دو را نه بیرون از هم، بلکه در خودِ سوژه و در دلِ پراکسیس بههم پیوند میزند. از این رو، او از هر دو سنت فراتر میرود: هم از خامانگاری ماتریالیسم عبور میکند و هم از انتزاعگرایی ایدئالیسم.
♦️در نتیجه، مارکس Anschauung و Verstand را در Praxis، یعنی در کارِ حسی-انسانی، حل و رفع میکند. پراکسیس نزد مارکس صرفاً «عمل» به معنای معمول نیست، بلکه وحدتِ دیالکتیکی و انضمامیِ حسیت و فعالیت است: انسانی که هم میبیند، هم میفهمد، هم دگرگون میکند. بنابراین، عمل در اینجا با خود در وحدتی انضمامی قرار دارد. این نکتهی مهمی است که در تاریخ فلسفه به محاق رفت، اما مارکس کوشید آن وحدت را دیالکتیکی نشان دهد؛ وحدتی که هم حسیت را در خود دارد و هم فاهمه را، نه حسیتِ کورِ منفعل است و نه فاهمهی انتزاعیِ جدا از جهان.
از همینجا میتوان وجه معرفتشناختیِ بحث را نیز روشن کرد: نزد مارکس، هر ادراکی در همان حال نوعی فعالیت است، زیرا سوژه در فرایند ادراک صرفاً دریافتکنندهی منفعلِ دادههای حسی نیست، بلکه از خلال کنشِ حسی-انسانی با جهان وارد نسبت میشود و در همان نسبت، جهان را فهم میکند. به همین اعتبار، هر فعالیتی نیز نوعی ادراک است، زیرا هیچ عمل انسانی بدون افقِ فهم، تشخیص و معنابخشی به جهان از طریق فعالیت حسی امکانپذیر نیست. بنابراین، ادراک و عمل دو ساحت مستقل و متوالی نیستند، بلکه دو وجهِ یک پراکسیس واحدند. آنچه انسان در عمل درمییابد، همان چیزی است که در فرایند دگرگونکردن جهان بر او آشکار میشود؛ ازاینرو، شناخت نه مقدم بر عمل است و نه مؤخر از آن، بلکه در خودِ فعالیت حسی-انسانی تحقق مییابد. به بیان دیگر، مارکس میان دیدن و ساختن، میان فهمیدن و دگرگون کردن، میان حسیت و فعالیت شکاف نمیگذارد، بلکه آنها را در پراکسیس به وحدتی دیالکتیکی و انضمامی میرساند.
🔚 خلاصه جلسه از امیرمحمد حمداللهی
#مارکس
@Crisis_Era