تسهیلگر: امیررضا محمدصادق
انسانها همواره تا کنون تصور نادرستی دربارهی خود، آنچه هستند و آنچه باید باشند، به وجود آوردهاند. آنان مناسبات خویش را بر حسب تصورشان از خدا، انسان و غیره مدون ساختهاند و ساختههای عقلشان از چنگشان خارج شده است. اینان یعنی خالقان، در مقابل مخلوقات خود سر تکریم فرود آوردهاند.
آنچه نقل شد بخشی از بند اول پیشگفتار کتاب ایدئولوژی آلمانی است که توسط فردریش انگلس بین نوامبر ۱۸۴۵ و اوت ۱۸۴۶ به رشتهی تحریر درآمد.
🔹این اثر از مرکزیت خاصی در آثار مارکس و انگلس برخوردار است از آن جهت که به رهیافتهای بدیع فلسفی خود (که حاصل مدت زیادی کارآموزی در آن حوزه بود.) به نحوی منسجم پرداختند و به قول انگلس این کتاب را نوشتند تا شِمای کلی اندیشهشان برای خودشان با وضوح بیشتری روشن شود. اما به دلایلی که به آن خواهیم پرداخت، بخش تزهایی دربارهی فوئرباخ را مدخل ورود به متن در نظر گرفتیم. پس پرسش اول این جلسه، پرداختن به چرایی مدخل قرار دادن تزهایی دربارهی فوئرباخ است. لازمهی پاسخ به این چرایی رجوع به دورهی خاصی از تاریخ فلسفه است، دورهای که با جدایی نفس از بدن توسط دکارت شروع میشود و مسئله تعدد عوالم (جهان ابژکتیو و جهان سوبژکتیو) و انطباق عوالم (چگونه این دو جهان با یکدیگر منطبق میشوند تا این دوپارگی به وحدت برگردد؟) را با خود در پی دارد. نزد دکارت با دو جوهر مواجهیم: ابژکتیو (جوهر جسم) و سوبژکتیو (جوهر نفس).
🔹صفت جوهر جسم، امتداد و صفت جوهر نفس، اندیشیدن است. این دو صفت ذاتی دو جوهر، در اسپینوزا میشوند دو صفت یک جوهر؛ هیوم جوهر را از میان برمیدارد و بیش از پیش تنور نزاع عقلگرایان و تجربهگرایان را داغ میکند و در همین اوج بحث است که سقوط رخ میدهد. کانت با تیزبینی نبوغآمیزش توانست عقلگرایان (لایبنیتس) و تجربه گرایان (هیوم) را در خود حل کند و با مطرح کردن تمایز نومن از فنومن، و چگونگی مواجههی وجودی سوژهی استعلایی با هستی، مسئلهی انطباق عوالم را با کشیدن جهان ابژکتیو به جهان سوبژکتیو رفع کند. اما این خود مسئلهای دیگر در پی داشت: اینبار انسان دو شق شد.
🔹سنت ایدئالیسم آلمانی پس از او وحدت سوژه و ابژه را مبدا و استنتاج فلسفی این وحدت را وجههی همت خود قرار داد. تلاش در این مسیر با معرفی سوبژکتیویته محض فیشته و نفی شیء فینفسه ادامه مییابد و در شلینگ به نحو دیگری با مطلق کردن طبیعت دنبال میشود.
🔹اینک نوبت هگل است که تمامی امکانات سنت ایدئالیسم آلمانی را بالفعل کرده و آن را به اوج بالندگی برساند. هگل که از این مسیر به خوبی اگاه است، خود شرح دقیقی از این سیر ارائه داده و به نوبت با هریک از چهرههای شاخص تسویه حساب میکند، به این معنی که دستاورد و کاستی هر یک از این نظرگاهها را تبیین میکند که البته مجالی دیگر برای پرداختن به آن نیاز است. پس از هگل ، به دلیل امکانات و پیچیدگی سیستم او، دو جریان حول اندیشهاش شکل گرفت، هگلیان راست و هگلیان چپ.
🔹زد و خورد میان این دو جریان را شاید بتوان فضای غالب بر آکادمی آن دوران درنظر گرفت. مارکس خود نیز زمانی عضوی از هگلیان چپ بود. در همان دوران است که او و سایر هگلیان چپ (از جمله برادران باوئر، اشتیرنر و اشتراوس و ...) تحت تاثیر نقدهای ماتریالیستی فوئرباخ به هگل قرار میگیرند. اما فوئرباخ دقیقا کجای سیری که از دکارت گفته شد، قرار دارد؟
به این سوال در جلسهی بعدی خواهیم پرداخت.
🔚 خلاصه جلسه از امیرمحمد حمداللهی
#مارکس
@Crisis_Era