فتح باب: روایتی بسیار کوتاه از چگونگیِ مسئله شدن معنای زندگی در عصر جدید
🔸۱- غلبهی طنینِ پرسش از معنای زندگی محصول عصر مدرن است. پس ظاهرا مقدم بر طرحِ این پرسش، فهم این پرسش گره میخورد به فهم زمانه، اما این زاویهای سوم شخص است. باید اذعان نمود که پیش از حل و فصل خودِ مسئلهی معنا پرداختن به هر پرسش دیگری ناممکن است. کسی که زندگی را باارزش نداند چطور میخواهد به هرگونه پرسش دیگر بپردازد. پژوهندهای که هستیِ خودش برایش مسئله است تنها آنگاه مسئلهاش به فهم زمانهاش گره میخورد که دریابد معنای کاملِ بودنش به فهم زمانهاش گره میخورد، اما جهتِ درکِ اولیه از معنای بودنش لازم نیست اول زمانه را تماماً فهم و توجیه کند، چراکه به هر حال در زمانهای که هست نفس میکشد و زمانه به قدر کافی در وی جریان دارد. یک درک اولیه اگر چشمانی باز داشته باشیم برای آغازِ پرداختن به این پرسش کافی است. پس در این نوشتار مختصری در مورد تاریخچهی زمانه سخن بگوییم تا فتح بابی برای متون بعدی باشد.
🔹۲- آن هنگام که نگاه دینی بر جهان حکمفرما بود، مسئلهی معنای زندگی با بحران مواجه نبود. وقتی از معنای یک فرایند بپرسیم، معنا را نه در ذیل فرایند و یا یکی از اجزای آن بلکه در پایانِ حرکتِ آن و یا بیرون از حرکتِ آن، در نهایت در یک مقصد یا غایت، مییابیم. اندیشهی دینی با قرار دادنِ معنای زندگی بیرون از زندگی پاسخی عالی به مسئلهی معنای زندگی پیش مینهد. تنها چنان پاسخی میتواند واقعا مسئلهی معنای زندگی را حل کرده و بدان پاسخی کافی دهد. معنای زندگی را نمیتوان درون زندگی یافت، چراکه آنچه پایان نیافته و به غایتی نرسیده، یک حرکتِ صرف، چطور میتواند معنایی داشته باشد؟
🔹۳- تبیینِ دینی بر مبنای سخنِ خدا صورت میگرفت، یعنی بر مبنای روایتِ نقلشده به دستِ امرِ داعیتاً نامتناهی؛ و انسان که با مشارکت در معارفِ دینی روایتِ وجودِ نامتناهی را درمییافت خود در چشماندازِ ابدیت و بدون تناهی شریک میشد، پس اگرچه خود زنده بود و در حرکت حیات محصور، اما از چشماندازِ وجودِ نامتناهی معنای زندگی دستیاب بود. بحرانِ معنا خود را در چنان جهانی نشان نمیدهد.
با بروز بحرانهای هستیشناختی و معرفتشناختی مدرن، چشماندازِ دیدنِ امور از منظر الهی از دست رفت. در این مرحله است که تناهیِ بشری دیگر در نظرگاهِ الهی شراکت نمیکند؛ با این بحرانهاست که تناهیِ منظرِ بشری خود را به طور کامل از نامتناهیتِ الهی جدا میسازد.
🔹۴- رخدادی تاریخی: نخستینبار یاکوبی خطاب به فیشته اصطلاح نیهیلیسم را به کار برد. مختصر بگویم انکارِ نظریِ دسترسی شناختی به اعیانِ نظری کلاسیک (خدا و روح یا نفس) که در ایدهآلیسمِ استعلاییِ کانتی و فیشتهای رخ میدهد مستلزم نیهیلسم است. چرا؟ دلیلش را در بندهای دیگر نشان دادیم، چون یک شناختشناسی خدامحور جای خود را به شناختشناسیِ انسانمحور میدهد. اندیشهی کانتی اگرچه شناختِ متافیزیکی را ناممکن کرد، اما تجربهی متافیزیکی را ذیل درک اخلاق تصدیق نمود. لازم نبود مدتی طولانی سپری شود تا همین تجربه نیز انکار شود. آدورنو در دیالکتیک منفی پرسش کانتیِ "متافیزیک چگونه ممکن است؟" را مبدل به این پرسش میکند: "آیا هنوز میتوان تجربهای متافیزیکی داشت؟" اینکه این پرسش اصلا میتواند چنین مطرح بشود به چه معناست؟ به این معناست که جهانِ متافیزیکیِ متعالی، آنچه نیچه "جهان حقیقی" مینامید، در روندِ تاریخیِ فکریِ مدرنیته همواره کمتر از قبل جهانمندیِ جهانِ ما را شکل داده است.
♦️ ۵- نگریستن از چشماندازِ بشری به امور، نه نگریستنی از منظر نامتناهی و در نتیجه بدون حد و مرز، بلکه نگریستنی از درون زندگی است. نگریستن از درونِ زندگی همان نگریستن به امور است اما از دلِ خودِ امور، چراکه اموری که در زندگی مییابیم تنها با خود زندگی و در فرایندِ خودِ همین زندگی مییابیم. چه اتفاقی افتاده؟ دیگر به بیرون از زندگی دسترسی نداریم، اما پاسخِ مکفیِ ما به پرسش از معنای زندگی تنها با چنین دسترسیای ممکن میشد؛ زیرا گفتیم که معنای زندگی را نمیتوان در درون خودِ زندگی یافت. با از دست رفتنِ منظر الهی، پاسخ به پرسش از معنای زندگی با یک بحران مواجه میشود، پرسشی که لااقل در نگاه نخست پاسخِ کافی بدان غیرممکن است اما پاسخ بدان ضرورت دارد.
🔚 آرش باقری
#الف_ب_م
#نیهیلیسم
@Crisis_Era
Post #15
192
- ❤ 4