روانپزشکا بنظرم بهجای زیادتر کردن دوز دارو باید راهکارای عملیای بدن که مشکلو از ریشه حل کنه. مثلا از خونه فرار کن. ولگرد شو. چاقوکشی کن. کلیهتو بفروش. همه رو بکش. خودتم بک-
اومدم منطقی با پرستو حرف بزنم یهو به خودم اومدم دیدم عصبانی شدم و دارم تایپ میکنم که مردم غلط کردن مشتری کارات نشن. مردم بیجا کردن این شاهکارا رو نادیده بگیرن. مردم برن بمیرن اصلا خودم همهشونو میخرمـ کاشکی پول داشتم
Someone, Somewhereبنظر من توی این بیت حافظ داره میگه که من به درگاه خدایی پرستش میبرم که مستغنیست و مستغنی یعنی چی؟ یعنی کسی که به پرستش نیازی نداره. خدایی که فرقی براش نداره من مست باشم، صوفی باشم، رند باشم یا بدکاره باشم. مستغنی یعنی خدایی که خشمگین نمیشه چون چرا باید…
جدا این کانسپت بندگی برای خود عابده نه برای معبود رو درک نمیکنم. مسئله اینه خدا ما رو خلق کرده و چرا باید ما رو نیازمند ستایش خودش خلق کنه؟ جز اینه که خودش به ستایش ما نیاز داشته؟
Someone, Somewhereبنظر من توی این بیت حافظ داره میگه که من به درگاه خدایی پرستش میبرم که مستغنیست و مستغنی یعنی چی؟ یعنی کسی که به پرستش نیازی نداره. خدایی که فرقی براش نداره من مست باشم، صوفی باشم، رند باشم یا بدکاره باشم. مستغنی یعنی خدایی که خشمگین نمیشه چون چرا باید…
Someone, Somewhereمیدونید این بیت غزل ۲۵ حافظ چی داره میگه؟
بنظر من توی این بیت حافظ داره میگه که من به درگاه خدایی پرستش میبرم که مستغنیست و مستغنی یعنی چی؟ یعنی کسی که به پرستش نیازی نداره. خدایی که فرقی براش نداره من مست باشم، صوفی باشم، رند باشم یا بدکاره باشم. مستغنی یعنی خدایی که خشمگین نمیشه چون چرا باید از چیزی که خودش خلق کرده و در ازل تصمیم گرفته به این شکل بهش حیات بده خشمگین بشه؟ خدا اگر کامله چرا باید خوشحال بشه یا غمگین بشه؟ خدا اگر کامله چرا باید نیازمند پرستش و نیازمند داشتن بنده باشه؟ پس برای خدا فرقی نداره که پرستش بشه یا نشه و برای خدای مستغنی فرقی نداره که شما چه کسی و چه چیزی باشید.
Someone, Somewhereاساس توبه که در محکمی چو سنگ نمود ببین که جام زجاجی چه طرفهاش بشکست بیار باده که در بارگاه استغنا چه پاسبان و چه سلطان چه هوشیار و چه مست
الست یعنی روزی که ابتدایی نداره و آغاز همهچیزه و خدا اون روز شروع به خلقکردن همهچیز میکنه. میگن هرچیز همونطوری که توی روز الست خلق شده پا به جهان هستی میذاره.
Someone, Somewhereروزی از روزهای آغاز جهان فیروزهای پا به دنیای زندگانی گذاشت. فیروزه در آینهی خلقت خود را دید اما هیچ خود را نشناخت. پس به دنبال جواب پی سفری رفت. در سفر روزی انعکاس عکس ماه را در برکهی رودی دید. فیروزه، شیفتهی عکس ماه شد و در همان برکه جا خوش کرد. فیروزه…
Poems From A Non-Poetفیروزه در روز ازل هستی یافت
اما تا آغاز ابد خود را نشناخت
تنها در هستی و نیستی رویا بافت
روزی از روزهای آغاز جهان فیروزهای پا به دنیای زندگانی گذاشت. فیروزه در آینهی خلقت خود را دید اما هیچ خود را نشناخت. پس به دنبال جواب پی سفری رفت. در سفر روزی انعکاس عکس ماه را در برکهی رودی دید. فیروزه، شیفتهی عکس ماه شد و در همان برکه جا خوش کرد. فیروزه وارد دنیای فانی عشق زمینی شد و کارش به مجنونی ماه کشید. روزی از روزها در کنار نگاه همیشگی عدم و نیستی روی همه چیز، فیروزهتراشی فیروزهی مجنون را پیدا کرد. دامنش در برکهای که از انعکاس ماه و ستارهها پر بود تر شد و دستانش به دنبال رسیدن به فیروزهی مجنون خم شد. چشمان فیروزه از جدایی خودش از ماه تر شد. روزی دیگر از روزها باز پشت چشم نیستی دنیا، فیروزهتراش در شبی مهتابی دست به تراشیدن فیروزه برد. فیروزه را در دستانش گرفت و شروع به تراشیدن کرد اما؛ فیروزه از هم پاشید و به بینهایت تکهشکسته تبدیل شد. دست فیروزهتراش را خراشید و تبدیل به دریایی از تنهایی شد. حجرهی کوچک فیروزهتراش کمکم پر از آب شد و حجره به برکهی کوچکی تبدیل شد. اما این برکه هیچ انعکاسی از ماه و ستارهها در خود نداشت زیرا سقف حجرهی فیروزهتراش این آرزو را از او گرفته بود. فیروزهتراش که از بر آب رفتن حجرهاش غمگین بود دستی در برکهی فیروزهای حجرهاش کشید و گفت: «تو اگر در آرزوی دریا شدن بودی پس چرا تو را در روز ازل فیروزه کردند؟ چرا خواستی که فیروزه باشی وقتی دریا شدی؟» فیروزه اما از غم هیچ نشنید و گفت: «من بینهایت شبها بر تمام رودها و جویبارها و دریاها، حتی بر چالهی آبی غبطه میبردم که چطور عکس دلدار مرا در خود میربایند و من تنها میتوانم انعکاس عکسش را تماشا کنم نه اینکه او را در قلب خود داشته باشم.» چشم نیستی و عدم از غم فیروزه تر شد و فیروزهتراش که ماجرا را فهمید به بیرون از حجره رفت. مهتاب را دید و با او شروع به سخن گفتن کرد: «من دوستی میشناسم که در فراق تو غمگین و از دوری تو عزادار است و تنها آرزویش داشتن انعکاس تو در درونش است. اما در حجرهی من دریا شده و نمیتواند از آنجا بیرون بیاید.» ماه خندید و گفت: «هیچ نگران نباش. تنها چیزی که او را در حجره زندانی کرده این است که درد فراق از دردی که با وصال میآید در قلب او خوشتر است، پس خود توان بیرون آمدن از حجره را ندارد. وگرنه چرا از اول باید در حجره دریا میشد؟»