تجربهگرایی سنتی: سرچشمهی شناخت از منظر دیوید هیوم و لاک
نخستین رهیافت علمشناسانهای که بررسی میکنیم، شکل انقلابی مکتب تجربهگرایی (Empiricism) است که در نیمهی آغازین قرن بیستم جوانه زد، برای مدتی به اوج شکوفایی رسید، تغییر صورت داد و زیر فشار انتقادها جرح و تعدیل پیدا کرد و سپس آرامآرام فروپژمرد و برافتاد. آنچه تجربهگرایی میخواهد بگوید، اغلب در این ادعا خلاصه میشود که تنها سرچشمهی شناخت (Knowledge) تجربه است. این اندیشه به زمانهای بسیار دور برمیگردد، ولی مشهورترین و معروفترین دورهی تفکر تجربهگرایانه بر اثر کار جان لاک، جورج بارکلی و دیوید هیوم در قرنهای هفدهم و هجدهم بود. این صورتهای «کلاسیک» مکتب تجربهگرایی بر پایهی نظریههایی دربارهی ذهن و اینکه ذهن چگونه کار میکند استوار شده بودند. شیوهی نگرش آنان به ذهن غالباً احساسگروی (Sensationalism) نامیده میشود. احساسها، همچون قطعههای رنگ و صداها، در ذهن پدیدار میشوند و تنها چیزی هستند که ذهن به آن دسترس دارد. کارکرد فکر این است که در این احساسها، الگوها را پیگیری کند و به آنها پاسخ دهد.
در طی این دوره، مشکل مکتب تجربهگرایی این بود که همواره کارش به سقوط در ورطهی شکاکیت (Skepticism) میانجامید، یعنی این اندیشه که ما نمیتوانیم دربارهی جهان چیزی بدانیم. این مشکل دارای دو جنبه بود. جنبهی نخست را میتوانیم شکاکیت دربارهی جهان بیرونی بنامیم: چگونه ما هرگز میتوانیم دربارهی جهان واقعیای که در پس پشت جریان احساسها قرار دارد چیزی بدانیم؟ جنبهی دوم که دیوید هیوم جان تازهای به آن بخشید، شکاکیت استقرایی است: چه دلیلی دارد که فکر کنیم الگوهای مربوط به تجربهی گذشته در آینده نیز همچنان برقرار خواهد ماند؟ تجربهگرایان بسیار بیشتر مایل بودهاند که در برابر مسألهی شکاکیت جهان بیرونی تسلیم گردند تا شکاکیت دربارهی استقرا. هیوم در برابر هر دو گونهی شکاکیت تسلیم گردید، ولی این امر نمونهی نادری است.
بسیاری از فیلسوفان تجربهگرا مایلاند بگویند به این امکان که شاید در پس پشت جریان احساسها چیزهای واقعیای برجا باشد وقعی نمینهند. تنها احساسها هستند که ما با آنها دادوستدهایی داریم. حتی شاید تلاش برای اندیشیدن دربارهی شیءهایی که در پس احساسها جای دارند هم کاری بیمعنا باشد. این دیدگاه گاهی پدیدهگروی (Phenomenalism) نامیده میشود. در طی سدهی نوزدهم، دیدگاههای پدیدهگروانه در میان پیروان مکتب تجربهگرایی کاملاً رایج و متداول بودند. جان استوارت میل، فیلسوف انگلیسی و نظریهپرداز سیاسی، یکبار گفت که ماده را میتوان «چونان امکان دایمی احساس» تعریف کرد. ارنست ماخ، فیزیکدان و فیلسوف اتریشی، دیدگاه پدیدهگروانهی خود را با کشیدن تصویر جهان آنگونه که از چشم چپ او آشکار شده بود توضیح داد (نگاه کنید به تصویر ۱-۲؛ شکلی که در پایین سمت راست تصویر دیده میشود، سبیل چخماقی ماخ است). همهی آنچه که وجود دارد، مجموعهای از پدیدههای حسی نسبی ناظر، همانند این تصویرهاست.
امیدوارم پدیدهگروی، علیرغم حامیان برجستهاش، به نظرتان عجیب بنماید. این اندیشه غریب است، ولی فیلسوفان تجربهگرا ملجأ خود را اغلب در دیدگاههایی از این دست یافتهاند. این امر پارهای به سبب آن است که آنان همواره میل دارند ذهن را همچون چیزی که در پس پردهای از اندیشهها و احساسها محصور و محدود است لحاظ کنند. ذهن به هیچ چیزی در بیرون این پرده دسترس ندارد. بسیاری از فیلسوفان، از جمله خود من، بر سر این نکته توافق دارند که این تصویر از ذهن خطاست. ولی چندان آسان نیست که نظریهای تجربهگرایانه بنیاد نهاد که از تأثیر بد این تصویر خود را برکنار سازد.
بنابراین، حکم صحیح این است که جهان تنها از احساسات ما تشکیل میشود (Mach 1897, 10).
📓 درآمدی بر فلسفهی علم: پژوهشی در باب یکصد سال مناقشه بر سر چیستی علم
✍ پیتر گادفری-اسمیت
®️ نواب مقربی
🆔 @Chekide_ha
Post #1795
646
- 👍 7