TGViewer
Channel Public Channel
چتر چنارها

چتر چنارها

@chatrechenarha

"من با صدای او"
اینجا شعرهای مرا می خوانید و با صدای مهشید می شنوید
غزل، محاوره، نوخسروانی و رباعی
@Alireza_Gh_M
Subscribers
145
Photos
4
Videos
0
Links
5
Recent Posts 20 shown
Post #433 53
دیده، خامه‌ست و آستین، نامه
وه...! که خون می‌چکد از این نامه

گذر روزگار، بی خط دوست
خط به خط گشت بر جبین، نامه

خود به پیشانی‌ام بخوان از دور
چون نوشتم به خطّ چین، نامه

بی‌شمارست غّصّه، قصّه یکی‌ست
گرچه غث دارد و سمین، نامه

گرچه تلخ‌ است، چون که تلخ از توست
می دهد طعم انگبین، نامه

تا نبود از تو در میانه سخن
حلقه ای بود بی نگین، نامه

اجر آن "عُسر لا یسار"، مرا
روز حشر است در یمین، نامه

عشق، آشفتگی ز پی دارد
پر شد از قاف و عین و شین، نامه

کاست جانم، تو را رجا دارم...
...نزهت افزاید این حزین نامه

شرح عشق مرا به یار ببر!
مرحبا! نامه! آفرین! نامه!

#غزل
#علیرضا_قاضی_مقدم
  • 👍 6
Post #432 64
خود را چو هلال بین که بدرت بخشند
بی قدر بیا، مقام و قدرت بخشند
فاخلع نعلَی٘ک، وادی قدس است این
در ذیل نشین که شرح صدرت بخشند

#رباعی
#علیرضا_قاضی_مقدم
  • 👍 4
Post #431 191
نشسته غم به دل آسان و گفتنش سخت است
به فرض هم که بگویم، شنفتنش سخت است

به کوزه بحر، نگنجد، به تنگ نیز نهنگ
اگرچه درّ گرانی‌ست، سُفتنش سخت است

به فرض، آینه‌  پیش آورم، ولی دلتان
غبار وهم، گرفته‌ست و رُفتنش سخت است

به فرض دانه شود غنچه، غنچه گل نشود
گل هزار‌ندیده، شکفتنش سخت است

نکنده چاه، دریغا! منار دزدیدم
جنون، چو ماه برآید، نهفتنش سخت است

جز آنکه با غم تو، سر نهاد بر بالین
شب فراق که داند که  خُفتنش سخت است؟!

سکوت کردم و گفتی بگو...چه گویم باز؟
گرفته سخت دلم،
سخت...!
گفتنش سخت است


٭شب فراق که داند که تا سحر چند است؟ (سعدی بزرگ)

#غزل
#علیرضا_قاضی_مقدم
  • 👍 9
Post #429 196
ساعتی قیلوله با یک عمر بیداری چه سازد؟
یک‌دو ساغر با گرفتاران هشیاری چه سازد؟

بخیه‌ی سوزن به زخم تیغ تاتاری چه سازد؟
وعده‌ی مستی به اندوه هشیواری چه سازد؟

ماکیان را دسترس با قاف استغنا نباشد
قصّه‌ی پرواز با بند گرفتاری چه سازد؟

ابر بارانی گل از برّ بیابان بر نیارد
ذوق فروردین به اسواق ز گل عاری چه سازد؟

نوشدارو نیست منجی، جان سهراب جوان را
با مریض نیمه‌جان لطف پرستاری چه سازد؟

بر نخیزاند ز پای‌افتادگان را دست یاری
با دل‌از‌کف‌دادگان، دلبر به دلداری چه سازد؟

این جسد با صور اسرافیل نیز از جا نخیزد
رخت نو با خفته بخت پار و پیراری چه سازد؟

باره‌ی رهوار،کی منزل رساند بار کج را؟
جاده‌ی هموار با رنج گرانباری چه سازد؟

رفتگان را کاسه‌ی سر، دور گردون جام می کرد
تا ز ما سرگشتگان این چرخ پرگاری چه سازد!؟

#غزل
#علیرضا_قاضی_مقدم
  • 👍 9
Post #428 204
تیغ ابرو که بر آن چشم چو خشخاش افتاد
کار دل یکسره با ماشه و منقاش افتاد

نام او بر لبم آمد، دهنم شیرین شد
وه از آن نقش که در دامن نقّاش افتاد

دیدم از دورش و شد دیده سراپرده‌ی اشک
چشم بر بستم و صد راز نهان فاش افتاد

با من از حدّ ملاحت مگُذر، گفتم و گفت
نمکی فرض کن از چشم نمکپاش افتاد

گره از زلف گشود و در ایمان را بست
شیخ ابرو گره آورد و به پرخاش افتاد

آه از آن پیر که شد ملعبه‌ی طفلی چند!
آه از آن قطب که در حلقه‌ی اوباش افتاد!

وا نهادیم در شیشه و آن باده پرید
تر نکردیم لبی، کار به "ای کاش" افتاد

گفتم ای دوست! کلامی؟ سخنی؟ پندی؟ گفت
ساغر می، منه از دست اگر پاش افتاد

درچه بگشا، ز قفس مرغ‌سحروار برآی
نور خورشید ندیدم که به خفّاش افتاد

خیز و بربند ز دیدار حریفان، طرفی
نوش و خوش باش اگر فرصت "خوش باش" افتاد

لذّت عمر، نیرزد به دمی غم، نخورند...
... فضله‌ی موش چو در بادیه‌ی آش افتاد

#غزل
#علیرضا_قاضی_مقدم
  • 👍 11
Post #427 245
هر چه دوری کنی تو از ما بیش
شوق گردد فزون، تمنّا بیش

یک دو مستوره، یک دو صد سرمست
سود کم را رواست سودا بیش

نیست بازار عشق مستثنی
عرضه کم می‌شود، تقاضا بیش

زر به مثقال و دُر به دانه خرند
خشت را می‌خرند صدها بیش

صد صدف را یکی‌ست مروارید
از شماره‌ست ریگ صحرا بیش

نیست در بند قطره دریا، هیچ
قطره‌ را اشتیاق دریا بیش

پا کشی پس که من نهم پا پیش؟
سر نهم پیش و جان و دل را بیش

می رود بیشتر فرو قلّاب
هر چه ماهی کند تقلّا بیش

لب‌ ِ نگ٘شوده حرف‌ها دارد
صورت ساده راست معنا بیش

به تو مانَد خیالت و دانم
هست اصلی که هست قلّابیش

غایة الغایة جمال، یکی‌ست
آن حکایت تک و محاکا بیش

از تو ای آن‌که نیست زیباتر!
نیست دل را از این شکیبا بیش

که درآیی به بانگ نوشانوش
که دهی جام باده بیشابیش

باقی عمر را کنار تو یار!
طول، کوتاه باد و پهنا بیش!

#غزل
#علیرضا_قاضی_مقدم
  • 👍 7
Post #424 247
یکی آتش در این از گریه‌ تر خرمن نمی‌گیرد
رها کن، شعله در فانوس بی‌روغن نمی‌گیرد

کسی گنجی در این ویرانسرا پیدا نخواهد کرد
بر این خاک سترون، ابر، باریدن نمی‌گیرد

نمی‌بوید کسی اسپرغم افتاده بر ره را
مشامی از عبورم، عطر آویشن نمی‌گیرد

به گردن می‌کنند آویز اگر دستی شکست امّا...
...شکسته دست من را گردنی، گردن نمی‌گیرد

زلیخایی ز من پیراهن عصمت نمی‌درّد
سراغم را کسی از بوی پیراهن نمی‌گیرد

روم بر دامن صحرا گذارم سر، همان سر را
که آن سرمست شهرآشوب، بر دامن نمی‌گیرد

چنانی کز پری‌رویان پشت پرده، دلگیرم
دلم از مردمان کوچه و برزن، نمی‌گیرد

به حاجب می‌برم شکوایه از شاه کمان‌ابرو
نگیرد دوست، گر جان مرا، دشمن نمی‌گیرد

مداوای گزند تیغ ابرو، تیر مژگان نیست
شکاف زخم دل، را بخیه‌ی سوزن نمی‌گیرد

هلا غرق غرور! اندیشه کن از قطره‌ی اشکی
که گر دریا شود، پایاب و پیرامن نمی‌گیرد

#غزل
#علیرضا_قاضی_مقدم
  • 👍 5
Post #423 223
حالت بد است؟ حال تو را می‌خرم رفیق!
فی‌الحال، یعنی از تو کمی بدترم رفیق!

من پاره کرده‌ام ز تو چندین و چند بیش
پیراهنی نمانده که بر تن درم رفیق!!

چونان بنای کهنه‌ای از عهد باستان
ویرانه‌وار بی‌در و بی‌پیکرم رفیق!

از لطف نیست، این‌که سوارم نمی‌شوند
کشتی، ولی شکسته و بی‌لنگرم، رفیق

من بار سر به شانه ز اجبار می‌کشم
بار غم زمانه به دل، چون برم رفیق؟!

درمان نکرد درد مرا مرهمی، مگر...
...امّن یجیب افاقه کند، مضطرم رفیق!

گفتی کِی‌ـَت دهان و لبش کامران کنند٭
گفتم "بهار" و کرد خزان، پرپرم رفیق!

مهر قبول کوبم و اذن دخول اگر
کوبد به مشت، پیک اجل بر درم رفیق!

شر در لباس شعر، فرو رفت در سرم
چون شاعرم به قول تو خیر سرم رفیق!

دودت به چشم می‌رود و خاک در گلو
فوتم مکن که من همه خاکسترم رفیق!

گو سرو را به باغ گل آزادگی فروش
من در میان دشت و دمن، عرعرم رفیق!

فلّاح برّ خشکم و ملّاح بحر خشک
از زیر سنگ، نان در می‌آورم رفیق!

درویشم و به دست کسم نیست چشم لطف
نعمت رسد به واسطه‌ی حیدرم، رفیق!

بر هم نزن سکوت مرا، صحبتی نماند
از من بدار دست و برو، نوکرم رفیق!



٭ گفتم کی م دهان و لبت کامران کنند؟!
(حافظ)

#غزل
#علیرضا_قاضی_مقدم
  • 👍 16
  • 👎 1
Post #422 270
بر لب [یله از رنج و غم و غصّه] شکرخند
افتاده به هر زاویه دلبند و جگربند

داغی‌ست به جانم به بلندای دماوند
کوته نشود آه کشم یکسره هرچند

جاری ست نه  تنها همه در جوی خیابان
خون موج کشد هم ز سر اترک و اروند

این سو سر بی‌تن نگر آن سو تن بی‌سر
فرزند پی مادر و مادر پی فرزند

آنسوترک از داغ جگرگوشه، عزیزی
آورده به لب کف چو یکی ضیغم ارغند

وین سو پدری شیرصفت، نعش پسر را
بیرون کشد از پوزه‌ی کفتار، به ترفند

رقصان به مزار پسر و دختر خویشند
به‌به به چنین مام و به بابای هنرمند!

وآنان که همه گوهر جان عرضه نمودند
هر یک به تن مام وطن، جوهر فردند

زین جمله مبین خانه‌نشینی که به نوبت
دلبسته‌ی پیکار و دلیران نبردند

آمیخته‌ام گر به طرب شرح تعب را
آزادگی آموختم از مردم دربند

از چشم تر این نیشکرستان شده سیراب
سهل است کند کام تو را تلخ، اگر قند

#غزل
#علیرضا_قاضی_مقدم
  • 👍 8
Post #421 209
آزادی ایران... می شیراز خریدم
  • 👍 5
Post #419 255

Forwarded from S.Kahrobaeian poetry (Samaneh)

دو چشم خیره‌ی قرمز به جستجوی جنازه
چه آرزوی غریبی است آرزوی جنازه!

چه دوزخی است عزیزم چه چاه ویل عظیمی
جنازه روی جنازه، جنازه روی جنازه
‌‌‌
به تن نه جامه‌ی دامادی است، کیسه‌ی مشکی ست
حنا نبسته، به خون خیس خورده موی جنازه

چگونه نشئه‌ی افیون امن و راحت خود بود
که پر نگشت مشام جهان ز بوی جنازه

کدام رشته‌‌ی پیوند می‌کشید مدامت
میان آن همه آشفتگی به سوی جنازه
‌
به سرب و ساچمه چندان دریده است که نتوان
به سان جامه‌ی خلقان دگر رفوی جنازه
‌
ستون و سقف فلک شاید ار به خاک بیفتد
دمی که بوسه زند عشق بر گلوی جنازه
  • 👍 4
Post #418 368
در کوی و برزنند و به زندان و بند نیز
شادند و سرخوشند و غمین و نژند نیز

در خاک، خوابِ ریشه و در باد، رقص بید
آبند زیر کاه و بر آتش، سپند نیز

بیدند و سربزیر ز غم‌های روزگار
سروند و هم به‌رغم خزان، سربلند نیز

بر دیدگان، به‌راه سحر، اشک آرزو
بر لب، به ریش و ریشه‌ی شب، ریشخند نیز

اِستاده، استوار و روانند و گرم‌رو
شیرند و شرزه، گاه چو آهو لوند تیز

تاج غنا، قبای سخا بر سر و به بر
زآن کنز خفیه، باخبر و مستمند نیز

اهل خطابه‌اند و سخن‌های ناب و نغز
اهل لطیفه‌اند و چرند و پرند نیز

اهل شهود و شعبده و شعر و شرّ و شور
اهل کلام و فلسفه و چون‌و‌چند نیز

از راه مهر، گاه به دشمن دهند امان
از راه کینه، گاه ز وی سر بُرند نیز

یاد علی به‌خاطر و مهر علی به‌دل
وز سلطه‌ی علی‌البدلش، دردمند نیز

بغض علی‌ست، مایه‌ی حبّ رضایشان
خود ورنه از رضا و علی فارغند نیز

................
................

گرد سم خران چو نشیند، مباد باز
خیزد غبار تازه ز سمّ سمند، نیز
٭٭٭
آه ای وطن! که قصًه ات از صدر تا به ذیل
تلخ است چون هلاهل و شیرین چو قند، نیز

گه می‌نهی به زخم دل خسته، مرهمی
گه می‌خوری گزند به‌روی گزند نیز

سر جز به‌راه خاک تو نتوان به‌باد داد
دل غیر زیر پای تو نتوان فکند، نیز

دارم امید کز پی طوفان واپسین
رودی رسد به دامن این آبگند نیز

بادا که ماهیان تو زین دام وارهند
چونان که آهوان تو از آن کمند، نیز

#غزل
#علیرضا_قاضی_مقدم
  • 👍 8
Post #416 236

Forwarded from سخنشاهی

هووو

هدیه‌ی میلاد زبان‌آورم
تاج سرم بال و پرم مادرم

چشم بر هم زده دیدم همه‌کشور در خون
کشتی کشته‌شماران زده لنگر در خون

کدخدا گاو جنون تاخته بر مرتع مرگ
ناخدا ناو ستم رانده شناور در خون

سوخته دور سر بهمنِ خونین اسفند
تیر بر خیمه‌ی آبان زده آذر در خون

بانک‌ها مشتعل از آتش شهرآشوبان
تانک‌ها جمله زره‌پوش و نفربر در خون

اختر بخت وطن کورتر از چشم فلک
راست چون باختران طالع خاور در خون

رود از خون جوانان جوانرود روان
شیر نیزار در آتش سر بندر در خون

بهبهان و جم و بوشهر سراپا زخمی
شهریار و کرج و ساوه سراسر در خون

اصفهان باز هم از یورش افغان به فغان
بال شیراز هم از آل مظفّر در خون

خودزنان جامه‌دران موی‌کنان مویه‌کنان
مام میهن ز سر انداخته معجر در خون

غرق خون خشک و تر و مرد و زن و پیر و جوان
کربلا گشته وطن اصغر و اکبر در خون

شاخ شمشاد شکسته سر سرو افکنده
قد و بالای سپیدار و صنوبر در خون

هر کجا می‌گذرم ژاله‌ی خونین بر گل
هر طرف می‌نگرم لاله‌ی پرپر در خون

جا به جا خون جگرگوشه‌ی مردم بر خاک
جو به جو هم جگر و هم جگرآور در خون

سنبل افشانده به گل سر بدرآورده ز تخم
کاکل افشانده و آغشته برادر در خون

رقص‌رقصان جگر آورده پدر در آتش
پای‌کوبان دل جزغاله‌ی مادر در خون

همچو خواهر دل مجروح برادر خونین
چون برادر جگر خسته‌ی خواهر در خون

آسیاب ستم از خون شهیدان گردان
آبش از سر بگذشته‌ست وطن؛ سر در خون

آفتابش لب بام و قمرش در عقرب
ناله سر کرده ز شب مرغ سحر پر در خون

جمع اضداد نگر عارف و عامی در بند
خیل افراد نگر جمع مکسّر در خون

خر دولت در گل، گاو حسن آبستن
تا کمر مملکت بی‌ در و پیکر در خون

شش‌جهت لشکری از مور و ملخ گشته بسیج
راست دستِ کجِ فرماندهِ لشکر در خون

خیر اموات مغول شادی ارواح تتار
رو به اجساد شهیدان زده ساغر در خون

میخ اسلام فرورفته به تابوت وطن
ناخن سید اولاد پیمبر در خون

زده نعلین به خون از سر منبر یعنی
رفته یک‌مرتبه نُه‌پلّه‌ی منبر در خون

ماردوش و خورش از مغز جوانان پختن
اژدهایی سه‌سر آنک زده چنبر در خون

جغدِ جنگ آخته خنجر که سپروار افتد
نامه‌ی صلح ز منقار کبوتر در خون

بسکه از خون شهیدان قلم آغشتم، رفت
خامه و چامه و خون‌نامه و دفتر در خون

موج خون از سر ابیات بلند تو گذشت
لب فروبند هلا طبع سخنور در خون!

قصه‌ی تلخ نگویند به این شیرینی
لب فروبند و مزن قند مکرّر در خون!

#سید‌حامد‌_احمدی یلدای ۹۸ @sokhanshahi
  • 👍 4
Post #411 223

Forwarded from سخنشاهی

آزادیا بیا و درآر از قفس مرا
دست مرا بگیر و ببر پابه‌پای خویش
بر اسب بالدار مرا ترک خود نشان
باشد که هر کسی بنشیند به جای خویش

دارم دلی برای تو زین عرصه تنگ‌تر
آزادیا بیا و درآر از قفس مرا
تا در هوای صبح تنفس کنم دمی
از حبس شب رها کن و حبس نفس مرا

پر می‌کشد دلم که شود بادبادکت
بادا که نخ دهی بپرد در هوای تو
آزادیا بیا و درآر از قفس مرا
عمریست زنده‌ام که بمیرم برای تو

یک نشئه در رکاب تو از صبح تا غروب
وارسته از کِلاب و خنازیر بس مرا
تا مرگ در هوای تو پروازم آرزوست
آزادیا بیا و درآر از قفس مرا

عمریست زنده‌ام که بمیرم برای تو
سر کرده‌ام بلند که در پایت افکنم
امواج گیسوانت اگر از سرم گذشت
دل داشتم قوی که به دریایت افکنم

آزادی! ای ستاره‌ی شب‌زنده‌دار من!
عمریست زنده‌ام که بمیرم برای تو
چشم از تو برنداشتم از اول غسق
تا بنگرم به چشم خودم ماجرای تو

ای تونل حیات مرا مشعل امید!
وی کورسوی معجزه در شام آخرم!
عمریست زنده‌ام که بمیرم برای تو
تا خود صلیب‌‌وار کشی تنگ در برم

مغرور و سرفراز درآیم به اهتزاز
بیرق‌صفت بلند شوم در هوای تو
دست مرا بگیر و مرا با خودت ببر
عمریست زنده‌ام که بمیرم برای تو

دست مرا بگیر و مرا با خودت ببر
ای طره‌ی شکنشکنت دستگیر من!
مستم کن از دو شیشه‌ی الکل به یک نگاه
تا آن دو چشم سرخ شود مستگیر من

آزادی! ای طلیعه‌ی محبس‌گشای فجر!
دست مرا بگیر و مرا با خودت ببر
از گیر و دار این شب ظلمت‌فزا مرا
تنها خودت رها کن و تنها خودت ببر

ظلم‌آشنای ظلمت افراسیابی‌ام
تا مطلع منیژه‌ام آخر زند صدا
دست مرا بگیر و مرا با خودت ببر
تا انتهای روز رهایی از ابتدا

از در درآ مرا که من از خود بدر شوم
از من مرا بگیر و ببر تا خودت ببر
پل بسته‌ام که بگذرم از قید و بند خویش
دست مرا بگیر و مرا با خودت ببر

ظلم‌آشنای ظلمت افراسیابی‌ام
تا ویژه‌ی منیژه‌ام از این دو ویژگی
پایم به چاه غاسق و چشمم به راه ماه
غیر از تو از چه ماه برآید منیژگی

آزادی! ای منیژه‌ی بیژن‌گسار من!
ظلم‌آشنای ظلمت افراسیابی‌ام
برکش به زلفکان خود از چاه شب مرا
تا کی کنی خمار دو زلف شرابی‌ام

اقبال گرگ و طالع گرگین کند افول
گر بیژن از کلاه تهمتن برآوری
ظلم‌‌‌آشنای ظلمت افراسیابی‌ام
تا کی غبار از دل بیژن برآوری

در آسمان چشم تو روشنگری کنم
گر ماه من به جلوه کند آفتابی‌ام
چشم‌انتظار یاری از این بیشتر مخواه
ظلم‌آشنای ظلمت افراسیابی‌ام

برکش به گیسوان خود از چاه شب مرا
تا صبح صادق از دل ظلمت سرک کشد
لبخند زن که بر در و دیوار اختناق
لبخند ماه طرح هزاران ترک کشد

تا سر کنم بلندتر از بیرق ظفر
برکش به گیسوان خود از چاه شب مرا
بعد از خروسخوان نهایی علی‌ الطلوع
بنشین به اسپ همت و بنشان عقب مرا

اسب مراد زین کن و صد پشته آرزو
با یک نظر برآور و بار سمند کن
برکش به گیسوان خود از چاه شب مرا
آزادی! ای منیژه‌ی بیژن‌ بلند کن!

از یک طرف تبار به بیژن رسانده‌ام
از یک طرف رسیده به یوسف نسب مرا
گرگینم از یمین زده گرگانم از یسار
برکش به گیسوان خود از چاه شب مرا

بعد از خروسخوان نهایی علی‌ الطلوع
بی زحمت بهائم و بی وحشت کِلاب
ترک سمند سرکش آزادی از قفس
یکراست می‌رویم خیابان انقلاب

با هم صباح روز رهایی سر وصال
بعد از خروسخوان نهایی علی‌ الطلوع
مست از پیاله‌ی فلق از قرص آفتاب
صبحانه‌ می‌زنیم به آهنگ سد جوع

آزادی! ای الهه‌ی شعرآفرین من!
تصنیف با طنین صدای قمر بخوان
بعد از خروسخوان نهایی علی‌ الطلوع
در گوش من ترانه‌ی مرغ سحر بخوان

باید که با توارد جوزا به سر رسد
روزی که با ظهور دو پیکر شود شروع
قبل از عشاء آخر رخداد اولین
بعد از خروسخوان نهایی علی‌ الطلوع

در گوش من ترانه‌ی مرغ سحر بخوان
همراه من پیاده بزن باده دم به دم
همپای من پیاله بپیما نفس نفس
تا آخرین کتاب‌فروشی قدم قدم

آزادی! ای فرشته‌ی الهامبخش من!
در گوش من ترانه‌ی مرغ سحر بخوان
تا زخم کهنه تازه کنی طرح نو بریز
تا اشک شوق عرضه کنم شعر تر بخوان

بی‌ وقفه تا میانه‌ی میدان انقلاب
یک دست جام باده و یک دست در کمر
در گوش من ترانه‌ی مرغ سحر بخوان
ای نور چشم روز و شب! ای شمس! ای قمر!

بر شانه‌ات ستاره ببارم دو کهکشان
بگذار سر به دوشم و با چشم تر بخوان
از چشم من ستاره‌ی دنباله‌دار بین
در گوش من ترانه‌ی مرغ سحر بخوان

آزادی! ای فرشته‌ی الهامبخش من!
دادی مرا از آتش اشراق یک قبس
حالا که در قفس به هوای تو روشنم
تا چون کنم اگر بپرد مرغ از قفس

تصویر کن تصور آزادی مرا
آزادی! ای فرشته‌ی الهامبخش من!
تا انقلاب ترک سمند تو آمدم
برگشتنی تو بازنشین ترک رخش من

در مغز من بکوب به همخوانی جرس
آیات سوره‌های خدادادی مرا
آزادی! ای فرشته‌ی الهامبخش من!
تصدیق کن تصور آزادی مرا

در خرمنم بزن که بسوزم به آتشت
ای برق چشم ملتهبت آذرخش من
از کوه طور تا جبل‌ النور شعله کش
آزادی! ای فرشته‌ی الهامبخش من!

#سیدحامد_احمدی @sokhanshahi
  • 👍 2
Post #410 163

Forwarded from سخنشاهی

قصیده بالابلند آزادی
تقدیم به «مهران خدری»

به عشق یک دو نفس در هوای آزادی
بنای ماندن و مبنای زیستن دارم
پس از عبور از امروزهای بغض‌اندوز
سرِ به شانه‌ی فردا گریستن دارم

سه‌ چار گام تمنای طول عمرم هست
به عشق یک دو نفس در هوای آزادی
به اختناق، نفس حبس کرده‌ام عمری 
که پر دهم ز قفس در هوای آزادی

یکی پرنده‌ی تنگ‌آشیان بیتاب است
که از دو زاویه بر طبل انفصال زند
به عشق یک دو نفس در هوای آزادی
مرا دلیست که در سینه بال‌بال زند

بر این جداره‌ی فرسوده‌ی ترک‌خورده
من و تصور فردای آدمیزااااااااااادی
نفس نفس به فراسوی حبس می‌نگرم
به عشق یک دو نفس در هوای آزادی

فقط نمیرم و آن روز را ببینم من
طلوع اختر سقف فلک شکافته‌ را
به چشم غیر مسلّح رصد کنم روشن
ستارگان رخ از آسمان نتافته را

نه حکم هیچ خدایی نه عکس هیچ خری
فقط نمیرم و آن روز را ببینم من
نه از علی اثری و نه از رضا خبری
نفس بگیرم و آن روز را ببینم من

دمی ممدّ حیات و دمی مفرّح ذات
بیاید و برود در فضای آزادی
فقط نمیرم و آن روز را ببینم من
که می‌کشم نفس اندر هوای آزادی

درون موزه‌ی تاریخ و روی کرسی نقد
به جای خویش نشینی تو و نشینم من
فقط بمانی و آن روز را ببینی تو
فقط نمیرم و آن روز را ببینم من

قسم به روز رهایی قسم به آزادی
که انتهای غسق مشعل سحر بینم
در آسمان حقیقت، نه در زمین مجاز
به چشم دل نه برادر، به چشم سر بینم

نفس‌ نفس‌ نفس از حبس شب برون آیم
قسم به روز رهایی قسم به آزادی
نفس‌گرفته ز دالان دیو و دد دارم
سر ورود به دنیای آدمیزااااادی

سر ورود به دنیای دیگری دارم
که جز خدا ننشیند به جای حق احدی
قسم به روز رهایی قسم به آزادی
که جز هوای توام نیست ای خدا مددی

اگرچه خسته و خرد و خراب و خون‌آلود
به انقلاب قسم می‌رسم به آزادی
قسم به شیهه‌ی شیپور انقلاب سپس
قسم به روز رهایی قسم به آزادی

«چنان نماند و چنین نیز هم نخواهد ماند»
اگر گذشته گذشته‌ست حال هم گذراست
قسم به موزه‌ی عبرت که کاخ سلطان بود
قسم به کاخ سلاطین که مسلخ وزراست

نماند از پس بوذرجمهر انوشروان
چنان نماند و چنین نیز هم نخواهد ماند
حلالزاده‌ی خوارزمشاه اگر بگریخت
حرامزاده‌ی چنگیز هم نخواهد ماند

کسی که عرق وطن داشت ماندگار نشد
که چشم ماندن از این خیل بی‌رگان داری
چنان نماند و چنین نیز هم نخواهد ماند
که وحشت ابد از عوعو سگان داری

گذشت از سر خونخواه موج خون اما
عنان‌گسسته‌ی خونریز هم نخواهد ماند
فقط خداست که می‌ماند از صغیر و کبیر
چنان نماند و چنین نیز هم نخواهد ماند

قسم به حشمت و جاه و جلال آزادی
که قید و بند اسارت گسسته خواهد شد
طلوع صبح سعادت شکوفه خواهد داد
طلسم شام شئامت شکسته خواهد شد

سحر ز خون جوانان جوانه خواهد زد
قسم به حشمت و جاه و جلال آزادی
چهل‌هزار چراغ فلق به بام افق
در آسمان سرافراز آدمیزادی

غسق که اینهمه خون ریزد از هر انگشتش
قسر ز دست مکافات در نخواهد رفت
قسم به حشمت و جاه و جلال آزادی
که سیل خون جوانان هدر نخواهد رفت

بعید نیست که چشم ترا کند روشن
ز پشت پنجره روزی جمال آزادی
قسم به شوکت و فخر و شکوه استقلال
قسم به حشمت و جاه و جلال آزادی

زباله‌دانی تاریخ هم از آن شما
که جای وقوقه جغرافیای شیران نیست
به ارتفاع دماوند سربلند قسم
سزای نعل شما خاک پاک ایران نیست

هوای تازه‌ی این خاک پاک ما را بس
زباله‌دانی تاریخ هم از آن شمااااااا
«هوا هوای بهار است و باده باده‌ی ناب»
که صد شکوفه زنم خنده بر خزان شما

خزان کسکَش شل می‌کند به نوبه‌ی خویش
بهار دلکَش گل می‌کند به فصل خودش
زباله‌دانی تاریخ هم از آن شماااااااااا
که بازمی‌گردد هر کسی به اصل خودش

صدای مام وطن پشت در به گوش آید
که حاضر است غذا در زباله‌دان شما
من و عمارت جغرافیای ویرانی
زباله‌دانی تاریخ هم از آن شما

زهی قصیده‌ی بالابلند آزادی
در ازدحام تصاویر انقلاب‌نشان
تغزلی که تخلص به مدح عشق کند
مدیحه‌ای که در آن نیست از کلاب نشان

بدایعش متناسب شمایلش موزون
زهی قصیده‌ی بالابلند آزااااادی
مخیل است و مقفیٰ به قاف استحقاق
مقید است و مردف به بند آزادی

منظم است و مرتب چنانکه دست فلک
نمی‌رسد به بلندای نظم و ترتیبش
زهی قصیده‌ی بالابلند آزاااااااااااادی
که برده است دل از من نسیب و تشبیبش

گریز می‌زند آخر به مخلص از محبس
که نیست راه فرار از کمند آزادی
همیشه تا که دعای شریطه مشروطه‌ست
زهی قصیده‌ی بالابلند آزااااااااادی

#سید‌حامد_احمدی @sokhanshahi
  • 👍 5
Older posts →

About this channel

How can I read @chatrechenarha without a Telegram account?
TGViewer shows the public web preview Telegram publishes for چتر چنارها: recent posts, photos, videos and the subscriber count, with no app, login or account.
How many subscribers does چتر چنارها have?
چتر چنارها (@chatrechenarha) has 145 subscribers on Telegram, refreshed roughly every 30 minutes.
Does چتر چنارها know I viewed it here?
No. Public channel previews carry no viewer identity, and TGViewer has no accounts or tracking of what you look up.
Threads Profile ViewerView any public Threads profile without an account.Open ThreadLook →Writing with AI? Make it sound human.Metric37 rewrites AI drafts so they read naturally. Free AI detector, 1,500 words free.Try Metric37 →