آزادیا بیا و درآر از قفس مرا
دست مرا بگیر و ببر پابهپای خویش
بر اسب بالدار مرا ترک خود نشان
باشد که هر کسی بنشیند به جای خویش
دارم دلی برای تو زین عرصه تنگتر
آزادیا بیا و درآر از قفس مرا
تا در هوای صبح تنفس کنم دمی
از حبس شب رها کن و حبس نفس مرا
پر میکشد دلم که شود بادبادکت
بادا که نخ دهی بپرد در هوای تو
آزادیا بیا و درآر از قفس مرا
عمریست زندهام که بمیرم برای تو
یک نشئه در رکاب تو از صبح تا غروب
وارسته از کِلاب و خنازیر بس مرا
تا مرگ در هوای تو پروازم آرزوست
آزادیا بیا و درآر از قفس مرا
عمریست زندهام که بمیرم برای تو
سر کردهام بلند که در پایت افکنم
امواج گیسوانت اگر از سرم گذشت
دل داشتم قوی که به دریایت افکنم
آزادی! ای ستارهی شبزندهدار من!
عمریست زندهام که بمیرم برای تو
چشم از تو برنداشتم از اول غسق
تا بنگرم به چشم خودم ماجرای تو
ای تونل حیات مرا مشعل امید!
وی کورسوی معجزه در شام آخرم!
عمریست زندهام که بمیرم برای تو
تا خود صلیبوار کشی تنگ در برم
مغرور و سرفراز درآیم به اهتزاز
بیرقصفت بلند شوم در هوای تو
دست مرا بگیر و مرا با خودت ببر
عمریست زندهام که بمیرم برای تو
دست مرا بگیر و مرا با خودت ببر
ای طرهی شکنشکنت دستگیر من!
مستم کن از دو شیشهی الکل به یک نگاه
تا آن دو چشم سرخ شود مستگیر من
آزادی! ای طلیعهی محبسگشای فجر!
دست مرا بگیر و مرا با خودت ببر
از گیر و دار این شب ظلمتفزا مرا
تنها خودت رها کن و تنها خودت ببر
ظلمآشنای ظلمت افراسیابیام
تا مطلع منیژهام آخر زند صدا
دست مرا بگیر و مرا با خودت ببر
تا انتهای روز رهایی از ابتدا
از در درآ مرا که من از خود بدر شوم
از من مرا بگیر و ببر تا خودت ببر
پل بستهام که بگذرم از قید و بند خویش
دست مرا بگیر و مرا با خودت ببر
ظلمآشنای ظلمت افراسیابیام
تا ویژهی منیژهام از این دو ویژگی
پایم به چاه غاسق و چشمم به راه ماه
غیر از تو از چه ماه برآید منیژگی
آزادی! ای منیژهی بیژنگسار من!
ظلمآشنای ظلمت افراسیابیام
برکش به زلفکان خود از چاه شب مرا
تا کی کنی خمار دو زلف شرابیام
اقبال گرگ و طالع گرگین کند افول
گر بیژن از کلاه تهمتن برآوری
ظلمآشنای ظلمت افراسیابیام
تا کی غبار از دل بیژن برآوری
در آسمان چشم تو روشنگری کنم
گر ماه من به جلوه کند آفتابیام
چشمانتظار یاری از این بیشتر مخواه
ظلمآشنای ظلمت افراسیابیام
برکش به گیسوان خود از چاه شب مرا
تا صبح صادق از دل ظلمت سرک کشد
لبخند زن که بر در و دیوار اختناق
لبخند ماه طرح هزاران ترک کشد
تا سر کنم بلندتر از بیرق ظفر
برکش به گیسوان خود از چاه شب مرا
بعد از خروسخوان نهایی علی الطلوع
بنشین به اسپ همت و بنشان عقب مرا
اسب مراد زین کن و صد پشته آرزو
با یک نظر برآور و بار سمند کن
برکش به گیسوان خود از چاه شب مرا
آزادی! ای منیژهی بیژن بلند کن!
از یک طرف تبار به بیژن رساندهام
از یک طرف رسیده به یوسف نسب مرا
گرگینم از یمین زده گرگانم از یسار
برکش به گیسوان خود از چاه شب مرا
بعد از خروسخوان نهایی علی الطلوع
بی زحمت بهائم و بی وحشت کِلاب
ترک سمند سرکش آزادی از قفس
یکراست میرویم خیابان انقلاب
با هم صباح روز رهایی سر وصال
بعد از خروسخوان نهایی علی الطلوع
مست از پیالهی فلق از قرص آفتاب
صبحانه میزنیم به آهنگ سد جوع
آزادی! ای الههی شعرآفرین من!
تصنیف با طنین صدای قمر بخوان
بعد از خروسخوان نهایی علی الطلوع
در گوش من ترانهی مرغ سحر بخوان
باید که با توارد جوزا به سر رسد
روزی که با ظهور دو پیکر شود شروع
قبل از عشاء آخر رخداد اولین
بعد از خروسخوان نهایی علی الطلوع
در گوش من ترانهی مرغ سحر بخوان
همراه من پیاده بزن باده دم به دم
همپای من پیاله بپیما نفس نفس
تا آخرین کتابفروشی قدم قدم
آزادی! ای فرشتهی الهامبخش من!
در گوش من ترانهی مرغ سحر بخوان
تا زخم کهنه تازه کنی طرح نو بریز
تا اشک شوق عرضه کنم شعر تر بخوان
بی وقفه تا میانهی میدان انقلاب
یک دست جام باده و یک دست در کمر
در گوش من ترانهی مرغ سحر بخوان
ای نور چشم روز و شب! ای شمس! ای قمر!
بر شانهات ستاره ببارم دو کهکشان
بگذار سر به دوشم و با چشم تر بخوان
از چشم من ستارهی دنبالهدار بین
در گوش من ترانهی مرغ سحر بخوان
آزادی! ای فرشتهی الهامبخش من!
دادی مرا از آتش اشراق یک قبس
حالا که در قفس به هوای تو روشنم
تا چون کنم اگر بپرد مرغ از قفس
تصویر کن تصور آزادی مرا
آزادی! ای فرشتهی الهامبخش من!
تا انقلاب ترک سمند تو آمدم
برگشتنی تو بازنشین ترک رخش من
در مغز من بکوب به همخوانی جرس
آیات سورههای خدادادی مرا
آزادی! ای فرشتهی الهامبخش من!
تصدیق کن تصور آزادی مرا
در خرمنم بزن که بسوزم به آتشت
ای برق چشم ملتهبت آذرخش من
از کوه طور تا جبل النور شعله کش
آزادی! ای فرشتهی الهامبخش من!
#سیدحامد_احمدی
@sokhanshahi