کمالالدینِ اسماعیل، معروف به «خلاقالمعانی»، از بزرگترین مضمونپردازانِ ادبیاتِ کلاسیک است.
زمانی دچارِ چشمدرد میشود تا جایی که از چشمش اشک و خون و چرکابه با دردی شدید جاری میشود.
در شرحِ این حالتش، قصیدهای بسیار زیبا و پر احساس نوشته است که ابیاتی از آن را در ادامه میخوانیم.
با این ابیاتِ زیبا، میتوان به وضوح دلیلِ لقبِ «خلاقالمعانی» را دید.
معنای لغاتِ دشوار بعد از ابیات.
جانم ز دردِ چشم، به جان آمد از عذاب
یارب چه دید خواهم از این چشمِ دردیاب
هرشب ز روشناییِ خود تا سپیدهدم
سوزان در آبِ دیده چو شمعم ز درد و تاب
انسانِ عین گشت چو فرزندِ ناخلف
بودنش رنجِ خاطر و نابودنش عذاب
گویند مشکِ ناب شود خون به روزگار
دیدم به چشمِ خویش که شد مُشک، خونِ ناب
در اندرونِ چشم، ز الوانِ مختلف
همچون بهشت، جوی شراب است و شیر و آب
این روزگار دیدهی من بین که ناگهان
شد شیرخواره وز دهنش میچکد لعاب
پیکی دونده بود، شدش پای آبله
واکنون علاجش آنکه به حنّا کند خضاب
همچون ستاره چشمم روشن به تیرگیست
میلم به سوی ظلمت، چون رایِ ناصواب
در چشمِ من کَشَد به ستم میلِ آتشین
از سرمهدانِ چرخ، چو پرتو زند شهاب
خازن شد این مقلهی من، در و لعل را
واکنون نمیکند نظر اندر خط و کتاب
دریا و معدن است به یکجای چشمِ من
هم لعلِ ناب در وی و هم گوهرِ خوشاب
چشمم گلِ شکفته و اشکم گلابِ گرم
هرگز مباد کس چو من اندر گل و گلاب
این هم ز جورهاست که دورِ زمانه کرد
در چشمِ یار مستی و در چشمِ من شراب
لعل و گهر که مایهی خندهست در لبش
زاری و گریه کرد از او چشمم اکتساب
بفشاند مهره مردمِ چشم از مرمدی
چون با حریفِ درد نبودش توان و تاب
در پیشِ نور بسته شد از نم غشاوهای
زآنسان که در هوا متراکم شود ضباب
راهِ نظر ببسته سحابِ عقیقرنگ
رخشنده برقِ خاطف از اثنای آن سحاب
مانم به چشمِ بسته چو گاوِ خراس، لیک
هستم ز آبِ چشم، چو خر، مانده در خلاب
این گِردخیمه را که پر از میخ، دامن است
وز پرتوِ اشعّه برو تافته طناب
بُد خوابگاهِ روح طبیعی وز او بجست
هرگز که ساخت خوابگه اندر میانِ آب؟
کوریِ خود همی به دعا خواستم ز درد
منت خدای را نشد آن نیز مستجاب!!!
بخشندهای کجاست؟ که چونین قصیده را
مخلص کنم به مدحش و با او کنم خطاب
مخلص همی به مردمکِ چشمِ خود کنم
کامروز نیست مردمی الا در این جناب
کاو آستین و دامنِ من پر گهر کند
هرگه کز او بود نظرِ من بر اجتذاب
این نکتهها که بر حدقه من نشاندهام
شاید که بهرِ زیب کشد زهره در سخاب
بر چشمِ خود نشانمش از ناز اگر کسی
از شاعران بگوید این گفته را جواب
(کمالالدینِ اسماعیل)
انسانِ عین = مردمکِ چشم
الوان = رنگها
لُعاب = آبِ دهان
خضاب = رنگ کردنِ پوستِ بدن. اینجا خون را به حنا تشبیه کرده.
خازن = خزانهدار، دارا
مقله = سفیدی و سیاهیِ چشم
از مُرَّمَدی = از فرطِ چشمدرد
غشاوه = پرده، پوشش
ضباب = مِه
سحاب = ابر
خاطف = پر تلألو، خیرهکننده
اثنا = میان
خراس = آسیاب
گاوِ خراس = گاوی که با آن آسیاب را میچرخاندهاند
خلاب = گل و لای، لجنزار
مَخلَص = پایانِ قصیده که به مدحِ ممدوح اختصاص میافته و اصطلاحا میگفتهاند قصیده به نامِ فلانی مخلص یافت.
اجتذاب = جذب کردن
سخاب = گردنبند
ـ
@berkeye_kohan ـ
کانالِ برکهی کُهَن 👆🏼