تصور کنید یه مهمونیِ خیلی خیلی زیبا و جذاب و پر از عشق و حال داخل یه تالار برگزاره، حضور توی این مهمونی اونقدر خواهان داره که میگن صدنفر صدنفر رو میفرسیم داخل تالار یک ساعت لذت ببرن و بعد از یک ساعت باید بیان بیرون که صد نفر بعدی رو بفرستن داخل. تصور کن وقتی نوبت به شما میرسه، موقع تعویض ظروف غذا و میوه هست، هنرمندا وقت استراحتشونه، ژنراتور برق باید سوختگیری بشه و خلاصه در زمانی وارد میشید که عملا هیچچیزی از اون مهمونی در جریان نیست. وقتتون داره میگذره... کارکنا کُند عمل میکنن... میدونید قبل از شما اینجا یه مهونی توپ جریان داشته... بی صبرانه منتظرید که مهمونی دوباره شروع بشه که بهتون میگن یک ساعت شما تموم شد و در حالی که دارید بیرون میرید، ظروف غذا و میوه وارد میشن، گروه موسیقی داره آماده میشه و مهمونی قراره دوباره جون بگیره، ولی شما در بدترین زمان ممکن وارد تالار شدی و یک ساعتت عملا نابود شده. عمر ما توی ایران اینجوری گذشت. عمری که فقط و فقط یکبار گیرمون میاد، به فنا رفت به خاطر عوضی بودن یه عدهی محدود و معدود. و در آستانهی پیری با خودمون میگیم آیا میتونم ذرهای رنگ آرامش و زندگی رو ببینم؟ از کی باید تاوان این عمر فنارفته رو بگیریم؟ چرا در بدترین زمان ممکن اومدیم؟ چرا چهل سال دیرتر نیومدیم؟ خیلی حسرت داره که آخرین نفسهای ما همراه میشه با شروع خوشبختی ایران. «بُندارِ رازی» میگه:
با بط میگفت ماهیئی در تب و تاب
باشد که به رودِ رفته باز آید آب
بط گفت چو من قدید گشتم تو کباب
دنیا پسِ مرگِ ما چه دریا، چه سراب...
قدید یعنی گوشت خشک شده. غمانگیزه که ما ابتدای آبادانی رو خواهیم دید... فقط ابتداش رو... مانند همیشه، فقط سرش رو نشونمون خواهند داد....
ـ @berkeye_kohan ـ
Post #5470
1.64K