میخواهم گریه کنم؛ نه آن گریهی آرام و مؤدبی که آدم در گوشهای پنهان میشود، صورتش را میان دستهایش میگیرد و پیش از آنکه کسی صدایش را بشنود، اشکهایش را پاک میکند. نه. من میخواهم آنقدر گریه کنم که دیگر چیزی برای پنهانکردن باقی نماند؛ میخواهم اشکهایم از دیدگانم سرازیر شوند و راه خودشان را از میان صورت خستهام پیدا کنند، پایین بیایند و تمام آن چیزهایی را که سالها درونم پوسیدهاند، با خود ببرند. میخواهم زار بزنم. بلند، بیپروا، بیآنکه لحظهای به این فکر کنم که چه کسی میشنود و چه کسی مرا دیوانه خطاب خواهد کرد. میخواهم برای یکبار هم که شده، آبرو و وقار و آن لبخند همیشگی را کنار بگذارم و بگویم: من دیگر نمیتوانم.
همین! دلم میخواهد رو به آسمان بایستم و تمام خشم فروخوردهام را بیرون بریزم. به روزگار اعتراض کنم؛ به این تقدیری که گاهی چنان بیرحمانه با آدم رفتار میکند که انسان شک میکند مگر چه گناهی کرده بود که باید اینهمه تاوان بدهد؟ میخواهم به همهچیز لعنت بفرستم؛ چون گاهی آدم آنقدر خسته میشود که حتی برای توضیحدادن دردش هم واژهای پیدا نمیکند. بس است از اینهمه "خوبم" گفتن، وقتی درون آدم چیزی شبیه خانهای سوخته است. بس است از اینکه هرکس درد خودش را حق بداند و درد تو را اغراق، حساسیت یا ضعف بنامد. بس است از اینکه آدم همیشه باید محکم باشد؛ همیشه ببخشد، همیشه بفهمد، همیشه سکوت کند، همیشه خودش را جمعوجور نگه دارد تا مبادا کسی از دیدن شکستگیهایش ناراحت شود. مگر من چه هستم؟ سنگ؟ نه! من هم آدمم. میخواهم آنقدر گریه کنم تا خودم از صدای گریهام خسته شوم. میخواهم تمام آن چیزهایی را که سالها بلعیدهام، بالا بیاورم؛ تمام حرفهایی را که نگفتم، تمام اعتراضهایی را که فروخوردم، تمام شبهایی را که با چشمهای باز به سقف خیره شدم و وانمود کردم فردا بهتر خواهد بود. میخواهم یکبار هم که شده، خودخواه باشم. نمیخواهم کسی را آرام کنم. نمیخواهم نگران احساسات دیگران باشم. نمیخواهم بگویم اشکالی ندارد، وقتی هزار اشکال دارد. نمیخواهم برای بیرحمی آدمها دلیل پیدا کنم. نمیخواهم سکوت دیگران را توجیه کنم. نمیخواهم برای هر زخمی که به من زدهاند، قصهای بسازم تا شاید بتوانم بخشیدنشان را برای خودم آسانتر کنم. دیگر نمیخواهم!
#بـانـو_امـیـری
Post #12259
544
- 💘 9
- ❤ 6
- 💔 5
- 🕊 4
- ❤🔥 4
- 😭 4
- 🌚 2
- 🤝 2