آه، اگر میدانستی دوستداشتنت چهقدر شبیه اتفاقافتادنِ بهار در خانهای متروک است! خانهای که سالها پنجرههایش بسته مانده، گلدانهایش خشکیده و کسی امیدی به بازگشتِ روزهای روشن ندارد؛ بعد، یک صبح، نور از شکافِ پرده به درون میتابد، هوای اتاق تغییر میکند و آدم، بیآنکه دلیلش را بداند، دلش میخواهد پنجره را باز کند. تو برای من همان صبحی.