مثلا هیچ انسانی نیست که شیفتهٔ واژگانی چون عدالت، انسانیت، عقلانیت نباشد و در مقابل با ظلم، بیعدالتی، فساد و تبعیض موافق باشد!
تنها نکتهای که وجود دارد این است که [برخی از] همین تئوریسینهای عدالت و انسانیت هستند که:
- به اجناس تاریخگذشته، پنهانی تاریخ جدید میزنند
- شیر و دوغ را با آب قاطی میکنند یا دستمالکاغذی روی ماست میگذارند تا مشتری تصور کند سرشیر دارد
- به جای پسته روی شیرینی باقالی رنگشده میریزند و به جای زعفران، کاکل ذرت رنگشده به مردم قالب میکنند
- ارث خواهر و برادرشان را بالا میکشند
- از صف نانوایی تا ادارهها و... دنبال پارتیبازی و جلوزدن از بقیه هستند
- با تقلب در امتحان و... نمره و مدرک میگیرند
- کنتور گاز را دستکاری میکنند تا چندرغازی کمتر پول پرداخت کرده و راحتتر اسراف کنند
- مدافع حقوق زنان بوده ولی به مادر و همسر دیگران فحاشی میکنند
- از تحمل مخالف، عدم تعصب و دگراندیشی میگویند ولی مخالفان خود را با بدترین القاب خطاب کرده و بعضاً مستحق مرگ میدانند
- و ... .
حقیقت این است که شعاردادن بیهزینهترین کار بوده و همه در ادعا بهتریناند... این عرصهٔ عمل است که عیار حقیقی را عیان کرده و انسان را از کوچهٔ خلوت به میدان عمل میبرد!
لحظاتی هست که مردم دوستدار جنایت میشوند. آنها دوستدار جنایتاند، همه جنایت را دوست میدارند، همیشه دوستش میدارند، نه در بعضی لحظات.
میدانی، انگار مردم به توافق رسیدهاند درباره آن دروغ بگویند و از همان وقت دربارهاش دروغ گفتهاند. همگی اعلام میدارند که از بدی نفرت دارند، اما پنهانی عاشق آنند.
(برادران کارامازوف - داستایوفسکی)