از خمیرهی مشوّش خویش
انسانی
یگانه ساختن
نه در جُلپارهی بوزینهای متکامل
که از مینو جامه دوختن
و قامت
به کمال افروختن
زمین را نه چریدنگاهی
به فرصت
که خانهای درخور عشق خواندن
و از چار جویِ جوان خِرَد
سبو کشیدن
و تباهی
از تبار انسان سِتُردن.
تو
پاداش روشن خود بودی
خورشیدی رونده بر خاکی خشک
تو را معصیت کوچک نبود.
توزیع نامتقارن خون
بر سطح سربی غروب
و گلّهای قهقاهزن
که از محاکمهی آفتاب میآمد.
۲۵ شهریور ۱۴۰۵
💠 اَزدانامه | محمدمهدی حاتمی
@azdanameh
Post #3080
411
- ❤ 7
- 👏 6
- 👍 3