جنازه نادرهای نایافته نیست
شهر مقیم گورستان است
سرگذشتم
داستان آفتابی است
که به غروب خویش مینگرد
بر فراز مزرعهای
که گندمزارش را
گردن میزنند
و دهقانش
جز داس در دست و
جز دستار بر سر ندارد
در دستان دروگری
که سود از سوده میبرد
امید پرورشی نیست
دستارها
گره از اندیشه بر نمیگیرند
که گلو به نان مشتاقتر است
که به آزادی
این آخرین غروب
تنهاترین زنبق سرخ را
لنگلنگان
به گورستان میبرم
و از واپسین کوه
هراسان
سرازیر میشوم
آفتاب را از این رو
سر تابیدن چرا باشد؟
جمعه، ۳ مهر، ۱۴۰۵
💠 اَزدانامه | محمدمهدی حاتمی
@azdanameh
Post #3100
286
- 💔 8
- 💯 3
- ❤ 1
- 😁 1
- 😢 1