TGViewer
Channel Public Channel
شهید خامنه‌ای به روایت خودش

شهید خامنه‌ای به روایت خودش

@ayatollaah_ir

بنام خدا و سلام

شهید خامنه‌ای به روایت خودش؛
اینجا روایت‌های حضرت آیت‌الله العظمی سیدعلی خامنه‌ای رضوان‌الله‌علیه از زندگی و زمانه‌ی خود را خواهید خواند.

به علاقمندان تاریخ و سیاست معرفی کنید
@Ayatollaah_ir
@Ayatollaah_ir
@Ayatollaah_ir
Subscribers
11.2K
Photos
24
Videos
4
Links
58
Recent Posts 20 shown
Post #87 2.69K
#ماجرای_روز؛ سالروز شکست حصر آبادان
هر طور شده من باید بروم آبادان...

من دلم میخواست بروم آبادان؛ امّا نمیشد. تا این که یک‌وقت گفتم: «هر طور شده من باید بروم آبادان.» و این وقتی بود که حصر آبادان شروع شده بود. من از طریق هوا، با هلیکوپتر، از ماهشهر به جزیره‌ی آبادان رفتم. آن وقت، از سپاه، مرحوم شهید «جهان آرا» که بود، فرمانده‌ی همین عملیات بود. از ارتش هم مرحوم شهید «اقارب پرست»، از همین شهدای اصفهان بود. افسر خیلی خوبی بود. از افسران زرهی بود که رفت آن جا ماند. یکی هم سرگرد «هاشمی» بود.

در جزیره‌ی آبادان، رفتیم یگان ژاندارمری سابق را سرکشی کردیم. بعد هم رفتیم از محلّ سپاه که حالا شما میگویید هتل بازدیدی کردیم. من نمیدانم آن جا هتل بوده یا نه. آن جایی که ما را بردند و ما دیدیم، یک ساختمان بود، که من خیال میکردم مثلاً انبار است.

خلاصه، یکی دو روز بیشتر آبادان نبودم و برگشتم به اهواز. وضع آبادان را قابل توجّه یافتم. یعنی دیدم در عین غربتی که بر همه‌ی نیروهای رزمنده‌ی ما در آن جا حاکم بود، شرایط رزمندگان از لحاظ امکانات هم شرایط نامساعدی بود. حقیقتاً وضعی بود که انسان غربت جمهوری اسلامی را در آن جا حس میکرد؛ چون نیروهای خیلی کمی در آن جا بودند و تهدید و فشار دشمن، بسیار زیاد و خیلی شدید بود. ما فقط شش تانک آن جا داشتیم که همین آقای اقارب پرست رفته بود از این جا و آن جا جمع کرده بود، تعمیر کرده بود و با چه زحمتی یک گروهان تانک در حقیقت یک گروهان ناقص تشکیل داده بود. بچه‌های سپاه، با کلاشینکف و نارنجک و خمپاره و با این چیزها میجنگیدند و اصلاً چیزی نداشتند.

این، شرایط واقعی ما بود؛ اما روحیه‌ها، در حدّ اعلی. واقعاً چیز شگفت‌آوری بود! دیدن این مناظر، برای من خیلی جالب بود. یکی دو روز آنجا بودم و بازدیدی کردم و هدفم این بود که هم گزارش دقیقی از آن جا به اصطلاح برای کار خودمان داشته باشم و هم این که به رزمندگانی که آن جا بودند، خدا قوّتی بگوییم. رفتم به یکایک آنها، خدا قوّتی گفتم. سخنرانی‌هایی کردم و حرفی زدم. با بچه‌هایی که جمع میشدند بچه های بسیجی عکس‌های یادگاری گرفتم و برگشتم آمدم. این، خلاصه‌ی حضور من در آبادان بود.

شهید خامنه‌ای به روایت خودش
@Ayatollaah_ir بله | ایتا | سروش  روبیکا | اینستاگرام
  • ❤ 36
Post #86 6.62K
میخواهم خاطره‌ی اوّل جنگ را بگویم

اوّلی که جنگ شد، همان ساعت اوّل، بنده نزدیک فرودگاه بودم. در آن کارخانه سخنرانی داشتم. نشسته بودیم داخل اتاق منتظرِ وقتِ سخنرانی، و منظره‌ی فرودگاه دیده میشد از داخل اتاق -پنجره بود- که دیدم سروصدا است و یک‌وقتی دیدیم بله، هواپیماها آمدند. اوّل نفهمیدیم چیست؛ بعد گفتند که حمله است و خب فرودگاه مهرآباد را زدند. بنده رفتم در آن جلسه‌ای که تشکیل شده بود و کارگرها منتظر بودند که من بروم سخنرانی کنم. یک چند دقیقه‌ای به‌قدرِ چهار پنج دقیقه صحبت کردم و گفتم من کار دارم و باید بروم؛ به ما حمله شده.

 آمدم ستاد مشترک، آنجا همه جمع بودند؛ مرحوم شهید رجایی بود و شهید بهشتی بود، آقای بنی‌صدر بود، همه بودند دیگر. ما رفتیم آنجا و مشغول گفتگو شدیم که حالا چه‌کار باید بکنیم، گفتند که -شاید خود بنده پیشنهاد کردم- اوّل باید با مردم حرف بزنیم، [چون] مردم نمیدانند چه خبر شده. هنوز هم از ابعاد قضیّه درست مطّلع نبودیم که چند شهر را زده‌اند؛ [فقط] میدانستیم غیر از تهران، جاهای دیگر را هم زده‌اند. بنده پیشنهاد کردم که ما یک اعلامیّه‌ بدهیم؛ این مال ساعت مثلاً دو و سه‌ی بعدازظهر و قبل از پیام امام (رضوان ‌الله‌ علیه) است. به من گفتند خودت برو بنویس. من رفتم آن طرف و یک چیزی نوشتم و از رادیو آمدند [و آن پیام] با صدای من پخش شد -که البتّه قاعدتاً در آرشیو صداوسیما هست- بالاخره چند روز ما اینجا بودیم؛ چهار پنج روز، پنج شش روز -همان حول‌و‌حوش- بودیم. بنده غالباً خانه هم نمیرفتم؛ حالا گاهی یک ساعتی، دو ساعتی میرفتم منزل [امّا] غالباً شب و روز آنجا بودیم.

شهید خامنه‌ای به روایت خودش
@Ayatollaah_ir بله | ایتا | سروش  روبیکا | اینستاگرام
  • ❤ 45
  • 😭 8
Post #85 4.95K
پدر آقاسید موسی شبیری، اسم ایشان را به عنوان توسّل به حضرت موسی‌‌بن‌جعفر علیه‌السلام، موسی گذاشته بود

آقای آقاسیّداحمد زنجانی طلبه‌ی قم بود و پدرم طلبه‌ی نجف؛ لذا با هم مساسی [ارتباطی] نداشتند. آقاسیّداحمد در همان اوایل جوانی به قم آمده و ساکن شده و از خداوند خواسته بود که بتواند در قم بماند. به همین خاطر اسم فرزند اوّلشان [آیت‌الله سید موسی شبیری زنجانی] را _به‌عنوان توسّل به حضرت موسی‌‌بن‌جعفر علیه‌السلام که پدرِ حضرت معصومه(س) باشد_ موسی گذاشته بود.

بعدها به ‌مناسبت رفاقت ما و حاج‌آقا جعفر زنجانی، پدرهایمان هم با هم دوست شدند؛ یعنی رفاقت ما موجب شد که پدرم و آقای زنجانی _که قبل از آن با هم هیچ آشنایی نداشتند_ دوست و معاشر شوند و رفت ‌‌و ‌آمد‌ پیدا کنند. مرحوم آقای زنجانی با همان لهجه‌ی ترکی غلیظ، فارسی حرف میزد و کمتر به ترکی صحبت میکرد. با پدر ما هم فارسی حرف میزد. لهجه‌ی ترکی زنجانی‌ها با لهجه‌ی تبریزی‌ها خیلی فرق دارد.

من هم ایشان را مکرّر زیارت کرده بودم. آقاسیّداحمد مرد جالبی بود. مثلاً ایشان یک کتابچه‌ی خاطره‌ی روزانه دارد که من وقتی ایشان را با هم‌سن‌هایشان مثل پدر خودم مقایسه میکنم، میبینم ما این‌جور شخصی نداریم که از همان دوره‌ی جوانی و طلبگی به فکر خاطره‌نویسی باشد و روزانه خاطراتش را بنویسد.

📸عکس: تصویری از مرحوم آیت‌الله العظمی آقا سید موسی شبیری زنجانی در کنار مرحوم آیت‌الله حاج سیدجواد حسینی خامنه‌ای پدر رهبر شهید انقلاب اسلامی

شهید خامنه‌ای به روایت خودش
@Ayatollaah_ir بله | ایتا | سروش  روبیکا | اینستاگرام
  • ❤ 63
Post #84 7.28K
در جیرفت ماندم تا نگویند گریخت یا از تبعید‌گاه خسته شد، چون این کار در شأن من نبود

شهریور سال ۱۳۵۷، عدم کنترل رژیم طاغوت براوضاع کشور، شامل تبعیدیها هم میشد. برخی از آنها بدون اجازه جیرفت را ترک کردند؛ که از این عدّه، برخی کاملاً نجات یافتند و برخی هم در تهران بازداشت شدند.  ولی من در جیرفت ماندم تا نگویند گریخت یا از تبعید‌گاه خسته شد. نمیخواستم مرا مانند برخی برادران در حال فرار دستگیر کنند، چون این کار در شأن من نبود. لذا ماندم تا حکم پایان تبعیدم رسماً صادر شود، و میدانستم این امر دیری نخواهد پائید.

شبی رئیس پلیس آمد و به من گفت: شما آزاد هستی. من هیچگونه تعجّب یا خوشحالی از خود نشان ندادم و با این خبر با بی‌تفاوتی برخورد کردم. از این موضع من خیلی متعجّب شد.  گفتم: میخواهم در جیرفت بمانم! تعجّبش بیشتر شد و به من اصرار کرد که فرصت را مغتنم بشمرم و شهر را ترک کنم. به او گفتم: نه، اینجا خواهم ماند. من از این حرف مقصودی داشتم، زیرا احتمال میدادم آزادی من توطئه‌ای برای از بین بردن من در راه باشد. شنیده بودم که برخی از تبعیدیها را در مسیر بازگشتشان، با یک تصادف ساختگی از میان برداشته‌اند. من این خبر را از رادیو تهران شنیدم که در آن ایّام وقایع مجلس شورا را پخش میکرد، و این خبر بر زبان یکی از اعضای مجلس جاری شد. مجلس در آن هنگام دستخوش هرج و مرج عجیبی بود. برخی نمایندگان از سر خودشیرینی میکوشیدند از انقلابیّون دفاع کنند. وانگهی، اصرار رئیس پلیس نیز احتمال چنان توطئه‌ای را تقویت میکرد.

تصمیم گرفتم خروجم از جیرفت بدون اطّلاع رژیم حاکم باشد. کسی را نزد دوستم حاجی صدیقی که در بم راننده‌ی کامیون بود، و فرد دیگری در آن شهر یعنی یزدان‌پناه فرستادم تا آن دو را به جیرفت بیاورد. وقتی آمدند، به آنها گفتم: قصد دارم از جیرفت فرار کنم. و جریان را برایشان گفتم. گفتند: شما را شبانه میبریم، و لازم است اتومبیل و اثاثیّه‌ی شما در جیرفت بماند تا رژیم متوجّه خروج شما از این شهر نشود. من در خانه اثاث و وسایل فراوانی داشتم که غالباً برادرانی که به دیدنم آمده بودند، با خود آورده بودند. وسایل ضروری را برداشتم و بقیّه را رها کردم. به برادران گفتم: این اثاث و وسایل، وقف تبعیدیهایی است که به جیرفت می‌آیند. امّا خوشبختانه دیگر کسی از آنها استفاده نکرد؛ چون انقلاب به یاری خدای تعالی شروع شد و با لطف و فضل او به پیروزی رسید.

سحرگاه از جیرفت بیرون آمدیم و به بم رفتیم. بعداً یکی از برادران اتومبیل مرا به بم آورد. دو روز در این شهر ماندم و با اهالی دیدار کردم. سپس به سوی شهر کرمان رهسپار شدیم، که سفری جالب و سرشار از خاطرات زیبا بود. در این سفر، شبانه راه پیمودیم. چند دلیل برای احساس یک شادیِ عمیق وجود داشت: آزادی ... اوجگیری جنبش اسلامی مردم ... تصاویر آینده‌ی روشن ... . اینها همه دوشادوش لذّتهای سفر شبانه در مسیری شاد و فرحبخش بود.

شهید خامنه‌ای به روایت خودش
@Ayatollaah_ir بله | ایتا | سروش  روبیکا | اینستاگرام
  • ❤ 79
  • 😭 15
Post #83 4.58K
من از کجا با اسم و شعر شهریار آشنا شدم؟

من از کجا با اسم شهریار و با شعر شهریار آشنا شدم؟ از آنجا که یک خواننده‌ی مذهبی -یعنی یک روضه‌خوان- که صدای خیلی خوشی هم داشت، در یک جلسه‌ای با آواز بسیار خوشی، شعر «علی ای همای رحمت» را خواند؛ در آن جلسه، گمانم هرکسی حضور داشت -که جلسه‌ی بزرگی هم نبود- نسبت به شاعر این شعر حسّاس شد که این شعر مال کیست؟ ما در مدح امیرالمؤمنین و از زبان گویندگان شعر زیاد شنیده بودیم، امّا این شعر یک طعم دیگری، یک فضای دیگری و یک باب تازه‌ای در این مقوله بود که قبل از آن، ما این‌جور شعری درباره‌ی امیرالمؤمنین نشنیده بودیم؛ هم لفظ زیبا بود:
علی ای همای رحمت تو چه آیتی خدا را
که به ماسوا فکندی همه‌ی سایه‌ی هما را

این لفظ یک لفظ شیرین و شیوا و پرکننده‌ی ذهن انسان است؛ هم مضامین مضامین جدیدی بود:
بجز از علی که گوید به پسر که قاتل من‌
چو اسیر توست اکنون به اسیر کن مدارا
به خدا که در دو عالم اثر از فنا نماند
چو علی گرفته باشد سرِ چشمه‌ی بقا را

گفتند مال شاعری است به نام شهریار؛ یعنی بنده در سنین مثلاً چهارده پانزده سالگی، با اسم شهریار آشنا شدم و رفتم دنبال دیوان شهریار، که در کتابخانه‌ی آستان قدس این دیوان بود؛ تازه چاپ شده بود؛ به نظرم یک دیوانِ سه یا چهار جلدی بود؛ گشتم این شعر را پیدا کردم، با اشعار دیگرِ او هم آشنا شدم.

شهید خامنه‌ای به روایت خودش
@Ayatollaah_ir بله | ایتا | سروش  روبیکا | اینستاگرام
  • ❤ 72
Post #82 8.24K
رفیقم در خواب دید که به سمت گلدسته حرم حضرت عبدالعظیم اوج گرفتم!
فکر کردم تعبیرش شهادت من است اما...


در روزهای ششمین مرتبه از زندانی شدنم در دوران مبارزات علیه رژیم شاهنشاهی، در سال ۱۳۵۳، رفیقم در زندان خوابی دیده بود. او از روحانیّون و کسانی بود که در زندان، همزندان من بود و تا حدودی هم به حکومت ستمگر گرایش داشت؛ ولی با این همه زندانی شد و کتک خورد، و شاید هم برای اینکه با روش خودش از من اطّلاعات کسب کند، به سلّول من فرستاده شده بود. البتّه من آزاد شدم و او در زندان ماند. من خواب او را از زبان خودش بیان میکنم.

گفت: در خواب دیدم که به همراه شما به حرم حضرت عبدالعظیم حسنی در شهر ری رفتیم. شما در حالی که به گلدسته‌ی بلند حرم نگاه میکردی، به من گفتی: من میخواهم به بالای این گلدسته بروم. من گفتم: این کار غیرممکن است. گفتی: خیر، ممکن است. ناگهان دیدم شما از زمین بلند شدی و به بالاترین نقطه‌ی گلدسته رفتی. وقتی به بالای گلدسته رسیدی، در حالی که به عنوان خداحافظی دست تکان میدادی، از دور مرا صدا زدی و گفتی: دیدی من میتوانم این کار را بکنم؟! من هاج و واج مانده بودم و با شگفتی و حیرت به شما نگاه میکردم، که ناگهان شما از بالای گلدسته اوج گرفتی؛ چنان که گویی پرواز میکنی. سپس با من با اشاره‌ی دست خداحافظی کردی و به سوی آسمان بالا رفتی!

وقتی خوابش را برایم تعریف کرد، گفتم حتماً تعبیر آن، شهادت است!
البتّه چنین نبود، بلکه تعبیرش آزادی بود؛ چون چند روزی نگذشت که از زندان آزاد شدم.

شهید خامنه‌ای به روایت خودش
@Ayatollaah_ir بله | ایتا | سروش  روبیکا | اینستاگرام
  • ❤ 65
  • 😭 27
  • 🔥 1
Post #81 4.7K
به آقای طالقانی تلفن زدم و از خطبه‌ی نماز جمعه‌ی ایشان علیه سازمان منافقین تشکر کردم

در دوران قبل از انقلاب، اوقاتی که مرحوم آقای طالقانی آزاد بودند، هر وقت من می‌آمدم تهران، میرفتیم منزل ایشان می‌نشستیم؛ این منزل پیچ‌شمیران. البته آن منزل بالا هم رفته بودم من، اما بیشتر پیچ شمیران ایشان را میدیدیم.

انسان وقتی می‌نشست پهلوی این مرد، واقعاً روحیه میگرفت؛ هم روحیه‌ی مبارزاتی، هم روحیه‌ی صفا و رفاقت و معنویت و اینها.
اینها در این شخصیتهای برجسته، خوب است بزرگ بشود. ماها –غالباً آدمها- مبتلا هستیم به یک چیزهائی. این آدم، آدم صافی بود، روراست بود، بی‌شائبه و بی‌شیله‌پیله بود. نتیجه‌ی این بی‌شیله‌پیله بودن هم صراحتش بود، صراحت در بیان؛ این خطبه [معروف آقای طالقانی علیه نقشه‌های سازمان منافقین] را نمیشود عادی به حساب آورد؛ اینها دائماً میگفتند «پدر طالقانی»، اصلاً خودشان را فرزندان او معرفی میکردند، به عنوان «پدر» او را اسم می‌بردند. کیست که توی این رودربایستی گیر نکند؟ آن آدمی که توی اینجور رودربایستی‌ها گیر نکند و برود آنجور قرص و محکم توی خطبه و موضعِ به آن صراحت و به آن شدّت بگیرد، کیست؟ اینجور آدمی را آدم واقعا بگردد پیدا کند! مرحوم طالقانی اینجوری بود.

من بعد از همین خطبه‌ی ایشان تلفن کردم؛ گفتم آقا من خواستم از شما تشکر کنم به خاطر این خطبه، گفت بله، خیلی‌ها هم تلفن میکنند فحش میدهند به خاطر همین خطبه!
اینجوری بود دیگر، تحمل میکرد، یعنی آدمی بود با یک روحیه‌ی اینجوری.

شهید خامنه‌ای به روایت خودش
@Ayatollaah_ir بله | ایتا | سروش  روبیکا | اینستاگرام
  • ❤ 72
  • 💔 8
Post #80 1.81K
اولین کاری که پس از اتصال برق به منزلمان انجام دادیم، خواندن دعای کمیل با مادرم زیر نور چراغ بود

ما تقریباً تا حدود سال ۳۴ در خانه برق نداشتیم. بعضی از دوستان پدرم مکرّر اصرار میکردند که شما برق بکشید، ولی ایشان میگفت: «نه.» اهل علم مشهد، دوستان پدرم، همه در خانه‌هایشان برق داشتند، بعضی تلفن هم داشتند، ولی پدرم برق نمیکِشید. ‌

آن زمان خانه‌های معمولی و مردم متوسّط هم برق داشتند، منتها ما نداشتیم؛ یا به خاطر اینکه شاید کمی پایین‌تر از متوسّط بودیم یا به این دلیل که آقا خیلی به این چیزها رغبتی نشان نمیداد.‌ ‌‌

ما دائم میگفتیم آقا‌‌‌ برق بکشیم. ولی ایشان میگفت: «برق چیست؟! برق میخواهیم چه کار! من پنجاه ‌‌‌‌شصت سال بدون برق زندگی کردم، حالا هم چند صباحی دیگر میگذرانم؛ نمیخواهم.» حتّی جاذبه‌ی آسایش و رفاه ناشی از داشتن‌ ‌‌چیزی مثل برق او را جذب نمیکرد.‌ البتّه منشأ این کار کمی هم‌ به خاطر این بود که‌ ‌‌ایشان پول برق کشیدن را نداشت.‌ تا اینکه ‌‌بالاخره یکی از دوستان پدرم به نام ‌‌‌آقای سبط‌ ‌‌آمد ‌‌‌و آن‌قدر با آقا محاجّه کرد تا‌ ‌‌ایشان قانع شد که برای خانه برق بکشد. سیصد تومان پول ودیعه‌ی برق بود. سیصد تومان را به شرکت برق دادیم و مجوّز دادند و آمدند کنتور را نصب کردند. بعد هم گفتند خودتان برق‌کش بیاورید‌ ‌‌سیم بکشد.‌ ‌‌در محل، سیم‌کشی داشتیم به نام آقای چرخکار که مرد متدیّن و خوبی بود. خدا رحمتش کند؛ سالها بعد سر تیر چراغ، برق او را گرفت و از دنیا رفت. آقای چرخکار ‌‌آمد خانه را دید و گفت‌ ‌‌شما این چیزها را لازم دارید: سیم، مقرّه، پریز، کلید، لامپ و پاترون ‌‌‌که ‌‌‌حالا به آن سرپیچ میگویند. از هر‌ کدام این تعداد بخرید.‌ ‌‌متصدّی خرید من شدم و رفتم خریدم. اینها هم حدود سیصد تومان شد.

آقای چرخکار آمد و چند روز در خانه‌ی ما کار کرد. همان روز اوّل مقداری سیم کشید. شب که شد، گفت: «امشب یک شعله‌ی برق برایتان جور میکنم که از همین امشب از برق استفاده کنید؛ کجا بکشم؟» گفتیم: «بیاور اتاق آقا.» منتها این موقّت بود؛ چون هنوز سیم به سقف نرسیده بود که بخواهیم در جای خودش آویزانش کنیم. یک شعله برق آنجا وصل کرد و اتاق روشن شد. شب جمعه بود، مادرم گفت بنشینیم دعای کمیل بخوانیم. زیر آن شعله‌ی برق، نشستیم و اوّلین استفاده‌‌ی ما از برق این بود که با مادرم و بعضی دیگر از بچّه‌ها دعای کمیل خواندیم.

بعد از دعای کمیل، گفتیم چراغ را خاموش کنیم که برای آقا چیز جدیدی باشد. آقا که آمد، طبق معمول رفت در جایش نشست؛ ناگهان یکی از ما برق را وصل کرد و چراغ روشن شد و آقا جا خورد؛ باورش نمی‌آمد که روشنایی برق این‌قدر خوب است‌‌‌. قبل از آن، ‌‌چراغ لامپا داشتیم که ایشان باید کتاب را فقط ‌‌نزدیک چراغ میگرفت تا بتواند بخواند؛ امّا با برق همه جا روشن و خوب شد. این خاطره‌ی ما است از شب اوّل برق‌دار شدن خانه؛ بعد هم همه ‌جای خانه سیم کشیده شد.

شهید خامنه‌ای به روایت خودش
@Ayatollaah_ir بله | ایتا | سروش  روبیکا | اینستاگرام
  • ❤ 95
  • 😭 12
  • 💔 10
Post #79 12.8K
به برخی آقایان قم هشدار داده بودم که شاه میخواهد با برچسب تندرو و معتدل، بین انقلابیون شکاف بیندازد!
از نظر دستگاه پهلوی، جنایت ۱۷ شهریور قلع‌وقمع تندروها بود


ما در تبعید جیرفت بودیم که حادثه هفدهم شهریور سال ۱۳۵۷ رخ داد.
خاطره‌ای در ذهن دارم از آن روز. قبل از آن‌که این حادثه‌ی خونبار در تهران اتفاق بیفتد، سیاست رژیم ستمشاهی به دنبال این بود که مبارزان و به تبع آن ملت ایران را، به تندرو و کندرو، افراطی و معتدل تقسیم کند. این، نکته‌ی خیلی قابل توجهی است که امروز مثل آیینه‌ای، همه‌ی عبرتها را به ما درس میدهد. کسی که روزنامه‌های آن وقت و اظهارات مسؤولان رژیم ستمشاهی را مطالعه میکرد، میفهمید که اینها میخواهند کسانی را که در مقابل آنها هستند و مبارزه میکنند، از هم جدا کنند.

عده‌ای را که طرفداران و علاقه‌مندان مخلص امام بودند و راه امام را علناً اظهار میکردند، به عنوان تندرو و افراطی و متعصب معرفی میکردند. در مقابل اینها هم، بعضی از کسانی را که علاقه‌مند به مبارزه بودند، ولی خیلی جدی در آن راه نبودند، یا جدی بودند، ولی دستگاه آن‌طور خیال میکرد اینها جدیتی ندارند، به عنوان افرادی که معتدلند و با اینها میشود مذاکره و صحبت کرد، معرفی میکردند. من در آن روز این احساس خطر را کردم. آن زمان من در جیرفت تبعید بودم.

شاید روز چهاردهم یا پانزدهم شهریور بود. به یکی از آقایان معروف که در قم بود، نامه‌ای نوشتم و این سیاست رژیم را برای آن آقا تشریح کردم و گفتم اینها با این تدبیرِ خباثت‌آمیز میخواهند بهانه‌ای برای سختگیری بر مخلصان و عشاق امام بزرگوار به دست آورند و شما را بدون این‌که خودتان بخواهید، در مقابل آنها قرار دهند.

نگارش این نامه را به پایان بردم و آن را امضا کردم، اما هنوز نفرستاده بودم که خبر قتل‌عام «جمعه‌ی سیاه» در روز ۱۷ شهریور در میدان ژاله ـ میدان شهدای کنونی تهران‌ـ، رسید. فردای آن روز من برداشتم در حاشیه‌ی آن نامه برای آن آقا نوشتم که: «این، سرآغاز عملیّات قلع‌و‌قمع تندروها است!»... «باش تا صبح دولتش بدمد، کاین هنوز از نتایج سحر است».

آن نامه را به وسیله‌ی مسافر، برای آن آقای محترم فرستادم.

دستگاه پهلوی شروع کرده بود سختگیریها را علیه مبارزان و انقلابیون حقیقی راه انداختن که نمونه‌اش کشتار هفدهم شهریور بود.

شهید خامنه‌ای به روایت خودش
@Ayatollaah_ir بله | ایتا | سروش  روبیکا | اینستاگرام
  • ❤ 59
  • 💔 4
  • 🔥 1
Post #78 7.96K
من نسبت به کودکان و زنان حسّاسیّت خاصّی دارم و اصلاً نمیتوانم هیچگونه آسیب و اهانتی را به یک کودک یا یک زن تحمّل کنم

در زمان سیل ایرانشهر در دوره تبعیدم، یک روز پس از فروکش کردن سیل، به اتّفاق آقای رحیمی و آقای راشد یزدی به بیرون شهر رفتیم تا خانه‌هایی را که سیل در درّه‌ی شهر تخریب کرده و از جا رُفته، ببینیم.

به درّه رفتیم و دیدیم خانه‌هایی که در آنجا ساخته بودند، به‌کلّی نابود شده است. در حالی که
آنجا ایستاده بودیم، دیدیم یک خانواده‌ی بلوچ با چند زن و یک مرد و چند کودک از دور می‌آیند. در دست مرد کودکی خوابیده بود و زنان گریه و زاری میکردند. وقتی به ما نزدیک شدند، فهمیدیم کودکی که مَرد در دست خود حمل میکند، مرده است. این صحنه مرا عمیقاً تکان داد و با صدای بلند به گریه افتادم.

من نسبت به کودکان و زنان حسّاسیّت خاصّی دارم. اصلاً نمیتوانم هیچگونه آسیب و اهانتی را به یک کودک یا یک زن تحمّل کنم. بارها به دوستانم گفته‌ام: من برای قضاوت و داوری میان یک زن و یک مرد، مناسب نیستم؛ زیرا حتماً از زن جانبداری میکنم! من حتّی طاقت این را هم ندارم که در صحنه‌های نمایشی فیلمها ببینم چنین کودکانی دچار مصیبت میشوند. لذا وقتی آن کودک را که در حادثه‌ی سیل جان داده بود، دیدم، احساس اندوه شدیدی کردم و سخت به گریه افتادم. آن خانواده متوجّه گریه و تأثّر من شدند. آقای راشد به من گفت: اینها وقتی دیدند شما بیش از خودشان متأثّر شده‌اید، شگفت‌زده شدند. بعداً خبر گریه‌ی من میان بلوچها منتشر شد.

شهید خامنه‌ای به روایت خودش
@Ayatollaah_ir بله | ایتا | سروش  روبیکا | اینستاگرام
  • ❤ 64
  • 😭 28
  • 💔 22
Post #77 6.45K
در شهر شایع شد که خانه‌ی تبعیدیها را آب نگرفته، و این را به عنوان معجزه تلقّی کردند

محل تبعید من ایرانشهر بود. روز میلاد پیامبر اکرم، در مسجد آل رسول و پس از نماز دیدم سیل شهر را فراگرفته و آب بالا آمده است.
پس از توقّف سیل، رهسپار خانه شدم، که متشکّل از دو باب منزل بود و در میان آن دو، یک درِ مشترک نیز وجود داشت.
من وقتی وارد خانه شدم، دیدم خانه سالم مانده و آب وارد آن نشده و فقط تا نزدیکی آن رسیده است.
در شهر شایع شد که خانه‌ی تبعیدیها را آب نگرفته، و این را به عنوان معجزه و کرامتی برای ما تلقّی کردند! امّا من به مردم توضیح دادم و گفتم: این که آب وارد خانه‌ی ما نشده، به آن علّت است که خانه در جای بلند واقع شده و لذا سیل به آن نرسیده است؛ بنابراین معجزه و کرامتی در کار نیست.

شهید خامنه‌ای به روایت خودش
@Ayatollaah_ir بله | ایتا | سروش  روبیکا | اینستاگرام
  • ❤ 76
  • 😭 6
  • 💔 3
Post #76 9.36K
یک قطعه از تربت را به امواج سیل افکندم و لحظاتی بعد سیل بند آمد

در محل تبعیدم؛ ایرانشهر، روابط خوبی با علمای اهل سنت پیدا کردیم و نقشه‌ی عملی‌ای ترسیم کردم مبتنی بر برپایی یک مراسم مشترک سنی و شیعه در طی روزهای ۱۲ تا ۱۷ ربیع‌الاول و بر سر این امر توافق کردیم.

روز عید میلاد پیامبر اکرم، با هوای خوب و معتدل و قطرات باران همراه شد. مردم گروه گروه بیرون آمدند تا از هوا لذّت ببرند و راهی مسجد آل رسول شوند که مملو از نمازگزاران شده بود؛ چنان که شبستان و ایوانِ پیرامون آن را پر کرده بودند. برای نماز مغرب ایستادم تا نمازگزاران را امامت کنم. در رکعت دوّم نماز، صدای غریبی مانند صدای یک گاریِ حامل شاخه‌های نخل بسیار که سرِ شاخه‌ها به زمین کشیده شود، به گوشم رسید. امّا این سروصدا و خش‌خش قطع نشد. اگر گاری بود، باید میگذشت و صدا قطع میشد. لحظاتی بعد که صدای تلاطم آب را شنیدم، فهمیدم که سیل راه افتاده است.

پس از پایان نماز دیدیم سیل شهر را فرا گرفته و آب بالا آمده، تا جایی که به ایوان مسجد هم ـ که به اندازه‌ی نیم متر از سطح زمین بلندتر بود ـ رسیده است. با صدای بلند از مردم خواستم با این سانحه مقابله کنند. ابتدا گفتم فرشهای مسجد را جمع کنند و در جای بلندی بگذارند تا آب آنها را از بین نبرد. بعد، از مردم خواستم احتیاطات لازم را برای حفاظت از کودکان و زنان به عمل آورند. جریان سیل دو یا سه ساعت ادامه یافت و در این مدّت ما صدای انهدام خانه‌ها را یکی پس از دیگری می‌شنیدیم. حتّی ترسیدم مسجد نیز خراب شود. همه چیز وحشتناک بود: تاریکی ناشی از قطع برق ... سیل خروشان و بی‌امان ... انهدام خانه‌ها و فریاد کمک‌خواهی مردم. ....

در چنین حالت بحرانی و وحشتناکی، ذهن انسان فعّال میشود و به دنبال هر وسیله‌ای برای مقابله با وضع موجود میگردد. در میان شنیده‌هایی که حافظه‌ام در خود ذخیره داشت، مطلبی بود مبنی بر این که برای رفع چنین خطر فراگیرِ گریزناپذیری میتوان ـ با اذن خدای تعالی ـ به تربت سیّد‌الشّهداء حضرت حسین بن علی (علیه‌السّلام) توسّل جست. یک قطعه از آن تربتی را که خداوند به برکت وجود ریحانه‌ی پیامبر (صلّی الله علیه و آله و سلّم) بدان شرافت بخشیده، در جیب داشتم. آن را از جیب بیرون آوردم، بر خدای عزّ و جلّ توکّل کردم و آن را در میان امواج پرتلاطم سیل افکندم. لحظاتی نگذشت که به لطف و فضل خداوند سیل بند آمد.

شهید خامنه‌ای به روایت خودش
@Ayatollaah_ir بله | ایتا | سروش  روبیکا | اینستاگرام
  • ❤ 76
  • 😭 15
Post #75 6.78K
نقشه‌ی عملیِ هفته وحدت را در دوره تبعید ایرانشهر ترسیم کردم

در دوره پهلوی، محل تبعید من ایرانشهر بود. در آنجا رفته‌رفته روابط خوبی با علمای اهل سنّت پیدا کردیم. من به یک نقشه‌ی عملی برای رفع موانع روانی میان سنّی و شیعه‌ی شهر، از طریق یک همکاری دینی مشترک، می‌اندیشیدم.

باب گفت‌و‌گو را با یکی از علمای اهل سنّت ایرانشهر به نام «مولوی قمرالدّین» گشودم که امام جماعت مسجد نور بود.

به او گفتم: مسئولیّت اسلامی بر ما واجب میسازد تا به آینده‌ی اسلام و خطراتی که آن را تهدید میکند و موانعی که در برابر آن است، نظر داشته باشیم؛ و همه‌ی مسلمانها ـ صرف‌نظر از وابستگی مذهبی خود ـ در این نگاهِ آینده‌نگرانه، مسئولیّتهای خطیری بر عهده دارند. امّا اگر به نبش قبر گذشته‌ها بپردازیم و در کتابهای پیشینیان دنبال موارد اختلاف باشیم، این امر نتیجه‌ای جز تشدید کینه و نفرت و تحریک احساسات نخواهد داشت و این مسئله به هیچ وجه به مصلحت اسلام و مسلمین نیست.

همچنین به او گفتم: این بدان معنی نیست که ما پیوندمان را با گذشته قطع کنیم، زیرا موجودیّت فکری و عقیدتی ما به این گذشته وابسته است؛ امّا همکاری ما باید بر پایه‌ی آینده و نگاه آینده‌نگر باشد.

در واقع این محور گفت‌و‌گوی من با همه‌ی برادران اهل سنّت بود که با آنها برخورد و دیدار داشتم. و دیدم افراد مخلص آنها پاسخ مساعد خوبی به این اندیشه دادند.

در چارچوب این دیدگاه، نقشه‌ی عملیِ متواضعانه‌ای ترسیم کردم مبتنی بر برپایی یک مراسم مشترک سنّی و شیعه در طیّ روزهای ۱۲ ربیع‌الاوّل ( که به روایت اهل سنّت سالروز میلاد پیامبر اکرم «صلّی الله علیه و آله» است) تا ۱۷ ربیع‌الاوّل (که به روایت شیعه سالروز میلاد شریف آن حضرت است).
و ما بر سر این امر توافق کردیم.

شهید خامنه‌ای به روایت خودش
@Ayatollaah_ir بله | ایتا | سروش  روبیکا | اینستاگرام
  • ❤ 57
  • 💔 1
Post #74 8.4K
من بیست و هشتم ماه صفر به دنیا آمدم

من در شهر مشهد، مرکز استان خراسان، در جوار آستان امام هشتم، علی بن موسی الرضا علیه‌السلام، در یک خانواده روحانی به دنیا آمدم. زادروز من، بیست و هشتم ماه صفر سال ۱۳۵۸ هجری قمری است.

شهید خامنه‌ای به روایت خودش
@Ayatollaah_ir بله | ایتا | سروش  روبیکا | اینستاگرام
  • ❤ 115
  • 😭 34
  • 💔 12
Post #73 9.04K
#ماجرای_روز؛ سالگرد ارتحال مرحومه میردامادی مادرگرامی رهبر شهید انقلاب

حق مادرم بر من پایان‌‏ناپذیر است/ ارادت من به حضرت موسی(ع) متاثر از مادرم است

مادرم یک خانم بسیار فهمیده، باسواد، ‌کتاب‌خوان، دارای ذوق شعری و هنری، با دیوان حافظ مأنوس و با قرآن و حدیث کاملاً آشنا بود. ایشان زنی ‌‌‌بامعرفت و ‌آدمی بود پر از اطّلاعات. آیات و احادیث زیادی حفظ بود و متن قرآن و روایت را هم خیلی خوب میفهمید؛ یعنی کمتر آیه‌‏ و حدیثی بود که خوانده شود و ایشان نفهمد. مادرم به‌ خاطر اینکه کودکی‌اش را در نجف گذرانده بود و با محیط عربی خو داشت، عربی را بلد بود. اصلاً ته‌لهجه‌ی عربی داشت؛ در جوانی بیشتر و بعدها کمتر. مقداری هم درس عربی پیش پدرم خوانده‌ بود. خود من اَمثله و مقداری از شرح اَمثله را پیش مادرم خواندم و البتّه بعداً بخشهایی از جامع ‏المقدّمات را به مادرم درس دادم. ایشان با اینکه خیلی درس رسمی عربی نخوانده بود، امّا متون عربی را میفهمید. هرچند گاهی به‌ ‌خاطر اینکه یک لغت را نمیدانست، ممکن بود جایی را اشتباه بخواند، امّا با یک تذکّر مختصر، فوراً میفهمید.
ایشان صدای خیلی خوبی هم داشت و قرآن را با صوت خیلی شیرین و خوبی میخواند و بعضی از آیه‌ها را برای ما ترجمه میکرد. ما بچّه‌ها از صدایش خوشمان می‌آمد و دورش جمع میشدیم؛ من، خواهرِ بعد از خودم و یک مدّتی برادر بزرگم. حالا یا جاذبه‌ی صدایش بود یا اینکه خودش میگفت که بچّه‌ها بیایند و بنشینند. مادرم برای خودش قرآنی داشت که از بچّگی آن را دیده بودیم.
حقوق مادرم بر من پایان‌‏ناپذیر است؛ من اوّلین نغمه‌‏های خوش قرآن را از حنجره‌‏ی او شنیدم. داستانهای گوناگون قرآن و بخصوص داستانهای پیغمبران را هم از او شنیدم؛ اصلاً پایه و مایه‌ی معلومات من از زندگی پیغمبران، همانهایی است که مادرم برایمان میگفت؛ ‌‌مثلاً مادرم حضرت موسی را خیلی دوست میداشت و میگفت کارهایش جالب است و مثلاً با خدا جور خاصّی صحبت میکند. ‌‌من هم همین‌طور هستم و به حضرت موسی ارادت مضاعفی دارم که شاید تحت تأثیر ایشان است.

شهید خامنه‌ای به روایت خودش
@Ayatollaah_ir بله | ایتا | سروش  روبیکا | اینستاگرام
  • ❤ 63
  • 😭 5
  • 💔 2
Post #72 6.39K
ماجرای خرید مخفیانه چراغ گردسوز توسط مادرم برای #روضه_خانگی

یکی از خصوصیّات بارز‌ زندگی ‌‌پدرم آقاسیدجواد، زهد بود؛ یعنی‌ آقا از اینکه زندگی را توسعه بدهد و حتّی یک ذرّه بوی تجمّل در زندگی‌شان پیدا شود، گریزان بود. خیلی از این کارهایی هم که گاهی‌ ‌‌مخالفت میکرد،‌ ‌‌مثل خرید چراغ گردسوز‌ ‌‌یا برق‌ ‌کشیدن برای خانه، به ‌خاطر همین‌ ‌‌بود‌‌‌؛ میگفت: «اینها زیادی‌های زندگی است.»
در کل، این خصوصیّت بی‌قیدی و بی‌اعتنائی به امور دنیا در همه‌ی برخوردهای‌ ‌‌آقا معلوم بود.

مادرم برای روضه، مخفیانه از پدرم و با زحمت فراوان دو چراغ گردسوز خرید؛‌ ‌‌چراغ گردسوز هم آن زمان تازه آمده بود. با اینکه مادرم ذرّه‌ذرّه پول روی هم گذاشته بود تا گردسوز بخرد، ولی ما نگران بودیم که آقا بگوید چرا خریده‌ای، خانه‌ی ما گردسوز نمیخواهد. بالاخره هم آقا فهمید و همان‌طور شد. مادرم گفت:‌ ‌‌«روضه داریم؛ زنها می‌آیند، بدون روشنایی نمیشود.»

شهید خامنه‌ای به روایت خودش
@Ayatollaah_ir بله | ایتا | سروش  روبیکا | اینستاگرام
  • ❤ 53
  • 💔 9
  • 😭 6
Post #71 5.15K
#ماجرای_روز؛ سالروز صدور فرمان #مشروطه

پدرم در زمان نهضت مشروطه از نزدیک ‌شاهد قضایای تبریز بود/ باقرخان بخاطر ارادتی که به پدربزرگم داشت به آقاسیدجواد احترام میگذاشت

پدرم در زمان نهضت مشروطه دوازده‌سال داشته و از نزدیک ‌شاهد قضایای تبریز بوده است. برای همین خیلی مسائل را دیده بود و نقل میکرد. روزهایی را دیده بود که باقرخان با دسته‌ی تفنگ‌دار خود از محلّه‌ی خیابان بخشی از تبریز را سازمان‌دهی و بسیج میکرد تا به کمک دوست و هم‌رزمش ستّارخان که در بخشهای دیگری وظایف مشابهی را انجام میداد، یازده محلّه‌ی تبریز را در برابر محلّه‌ی شتربان که سنگر مخالفان مشروطه بود به جنگ و مقاومت وادار سازد. پدرم که آن روزها هنوز به دوران بلوغ نرسیده بود، بارها باقرخان را که در مدخل کوچه‌ی قره‌باغی‌ها بر روی سکّویی نشسته و جوانان تفنگ‌دار محلّه گرد او را گرفته بودند، در سر راه خود به مدرسه‌ی طالبیّه میدیده است.

پدرم نقل میکرد: «باقرخان هم‌محلّه‌ای ما بود. خانه‌اش در محلّه‌ی خیابان و در همان کوچه‌ی قره‌باغی‌ها قرار داشت. مرد قدبلند و شجاعی بود. ابتدای کوچه درگاهی بود که باقرخان مثل داش‌های محلّه و بزن‌بهادرها آنجا می‌نشست و بقیّه‌ی داش‌ها هم دوروبَرش را میگرفتند. وقتی من رد میشدم، احترام میگذاشت و به اطرافیانش میگفت پسر آقا است.» البتّه آن زمان پدربزرگم فوت شده بوده و پدرم هم نوجوان بوده است. باقرخان به خاطر همین که در آن محلّه زندگی میکرده، به پدربزرگم ارادت داشته است.

پدرم علمای آن محل را اسم می‌آورد و تعریف میکرد که گاهی باقرخان شخصاً به آنها مراجعه میکرد و میپرسید «آقا! شما به این قضیّه، یعنی مشروطه، راضی هستید؟‌ ‌‌امضای شما از روی طوع و رغبت بوده؟‌»

در جایی عکس دسته‌جمعی فعّالان نهضت مشروطیّت در تبریز به چاپ رسیده بود. پدرم یکایک آنان را می‌شناخت و به نام، معرّفی میکرد. در زمان جوانی ما، عکس حادثه‌ی اعدام ثقة‌الاسلام را هم که برای پدرم آوردیم، یادش آمد و گفت: «این شیخ سلیم است، این فلانی است و…».

شهید خامنه‌ای به روایت خودش
@Ayatollaah_ir بله | ایتا | سروش  روبیکا | اینستاگرام
  • ❤ 49
  • 😭 1
Post #70 6.29K
روضه‌ی خانگی پدرم آسیدجواد

آقا سالی یک بار در خانه روضه داشت. البته که یادم نیست در کدام مناسبت بود. این مربوط به اوایل دوره‌ی نوجوانی ما است. برای ما پدیده‌ای بود؛ در اتاق‌بزرگه سماور میگذاشتیم و فعّالیّت میکردیم. آن‌ سالها روضه‌ی آقا برقرار بود، ولی بعداً تعطیل شد. از آن به بعد روضه‌ی عمومی نداشتند ولی مکرّر دیده بودم ایشان ایّام عاشورا و تاسوعا، ‌لهوف‌ یا ‌نَفَس ‌المهموم‌ را خودش میخواند و گریه میکرد. روز عاشورا بیرون شلوغ و مجالس و محافل زیاد بود و ایشان هم حال بیرون رفتن را‌ ‌‌نداشت، لذا همان ‌جا در اتاق، آن کتابها را میخواند و گریه میکرد.‌

‌‌زمزمه هم داشت،‌ نه فقط برای روضه، بلکه گاهی همین‌جوری برای خودش شعری را زمزمه میکرد؛ مثلاً‌ مشغول ‌‌کاری بود و ‌‌چیزی برای خودش میخواند. البتّه من شعرهایش را یادم نیست؛ گاهی ترکی و بیشتر، عربی.‌

شهید خامنه‌ای به روایت خودش
@Ayatollaah_ir بله | ایتا | سروش  روبیکا | اینستاگرام
  • 😭 37
  • ❤ 28
Post #69 2.31K
پدرم متولد نجف است

پدرم قطعاً و دقیقاً متولّد ۱۳۱۳ هجری قمری است؛ سال مرگ ناصرالدّین‌شاه. متولّد ماه جمادی‌الثّانی و متولّد نجف‌. پدرم تا سه سالگی در نجف بودند و در سه سالگی همراه خانواده‌ ‌‌به تبریز آمدند.
ایشان در ظاهر مردی لاغر، کشیده، قدبلند و استخوانی بود و بیماری نداشت؛ سالم بود. خود ایشان هم میگفت من قوی هستم. البتّه ما چنین حسّی نداشتیم؛ چون از بچّگی، آقا را مسن دیده بودیم. من ۴۵ سال از آقا کوچک‌تر هستم؛ ‌‌‌یعنی آن وقتی که توانستم ایشان را درک کنم تقریباً‌ مرد پنجاه‌ساله‌ای‌ ‌‌بود، ولی خود ایشان، احساس پیری نمیکرد. زمانی که آقا حدود هشتاد سال داشت، یکی از دوستانش از ملّاهای تهران فوت شد. وقتی به ایشان خبر دادم، گفت: «عجب، جوان بود!» گفتم: «آقا، هفتاد سالش بود، جوان بود؟!» ایشان گفت: «خب، هفتاد سال جوان است دیگر!» یک بار هم به همراه پدرم با یکی از دوستان قدیمی ایشان به نام آقاسیّدناصر _از علمای اردبیل_ برخورد کردیم. همدیگر را شناختند و بغل کردند و بوسیدند. او هم مثل پدر من پیرمردی بود و شاید هر کدام هفتاد سال داشتند. پدرم به محاسن او اشاره کرد و گفت: «آقاسیّدناصر گوجالب‌سان!» آقاسیّدناصر پیر شده‌ای. او پاسخ داد: «آقاسیّدجوادآقا اوزون خبرون یخدی!» آقاسیّدجوادآقا از خودت خبر نداری!

شهید خامنه‌ای به روایت خودش
@Ayatollaah_ir بله | ایتا | سروش  روبیکا | اینستاگرام
  • ❤ 61
  • 😭 18
  • 💔 6
Post #68 17.2K
پایان ۶۹ سال فراق

زمستان سال ۳۶ به عتبات رفتم. فلسفه‌ی این سفر این بود که مرحوم پدربزرگم میخواست خانمش و بعضی از بچّه‌هایش را به عتبات بفرستد و مادر من را هم جزو این مجموعه قرار داد. منزلشان بودیم که به خود من گفت: «من پول سفر مادرت را میدهم؛ به شرطی که پدرت پول سفر تو را هم بدهد که تو هم با اینها بروی؛ برای اینکه یک مرد همراهشان باشد.» خب طبعاً جایی برای اینکه خود آقا بیاید، نبود؛ زیرا آمدن آقا به این معنا بود که همه‌ی خانواده بیایند و این امکان نداشت. نفری پانصد تومان خرج عتبات میشد. آمدم به آقا گفتم و ایشان هم قبول کرد. ‌‌‌
‌این سفر، حدود دو ماه طول کشید؛ از راه خرّمشهر؛ یعنی همان راهی که در سفر کودکی در سال ۱۳۲۴ از آن راه رفته بودیم؛ منتها در آن سفر، از طریق قاچاق و با ترس و رعب رفتیم، در این سفر، نه، خیلی راحت سوار ماشین شدیم و رفتیم شلمچه، آنجا در مرز _هم مرز ایران، هم مرز عراق_ گذرنامه‌هایمان را دیدند و بعد، بی‌دغدغه تا بصره رفتیم و از بصره هم سوار قطار شدیم و رفتیم بغداد و چند روز در کاظمین، چند روز در کربلا و چند هفته در نجف بودیم و بعد آمدیم سامره و برگشتیم ایران. البتّه من در نجف بیشتر از خانواده ماندم. این کلّیّت سفر عتبات ما بود.‌‌‌

هدف ابتدایی من از این سفر بررسی حوزه‌ی علمیّه‌ی نجف نبود، لکن وقتی حوزه‌ی نجف را دیدم، شوق ماندن در آنجا به دلم افتاد؛ دیدم نجف، جای درس خواندن است و باید اینجا بمانم. راه ماندن من در نجف هم رضایت آقا بود؛ خانم همراه بود و به نحوی میتوانستم او را راضی کنم، امّا کار اصلی این بود که باید آقا را راضی میکردم. مسئله‌ی تأمین مالی هم بود؛ طبعاً در نجف راه درآمدی نبود و من هم با شخص خاصّی ارتباطی نداشتم و لذا باید آقا من را از مشهد پشتیبانی میکرد‌. برای همین چند بار نامه نوشتم و به ایشان اصرار کردم که بمانم ولی آقا اجازه نداد و هر بار میگفت نمیشود و نمیتوانی. من از اوضاع نجف اطّلاع داشتم امّا پدرم سالها در نجف بود و سختی‌های زندگی آنجا را دقیق میدانست. البتّه شرایط شهر نجف واقعاً برای زندگی سخت بود. الان مردم نمیدانند که نجف ‌ماندن در آن زمان برای طلبه چقدر دشوار بود؛ مگر اینکه طلبه شوق خاصّی در دلش داشت؛ حالا چه شوق دنیا، چه شوق آخرت. برای من همین که در محیط نجف، همه جا درس ‌و‌ بحث و علم است‌، شوق‌آور و خیلی جذّاب بود و دلم میخواست بمانم؛ نشد.

از جمله، علّت دیگر اینکه آقا موافق نبود که ما به نجف و بعدها به قم برویم این بود که بچّه‌ها دور نباشند؛ ‌‌‌به‌ خاطر همان محبّتی که ایشان داشت، دوری ما سختشان بود‌‌‌. نجف که نشد؛ برای قم هم من اصرار کردم و نذر کردم و ختم گرفتم تا بالاخره راه قم باز شد؛ الحمدلله. اوقاتی که من میخواستم به قم بیایم، یکی از دلایلی که ایشان برای قم نیامدن ذکر میکرد این بود که میگفت: «شما شب که میخوابی، لحاف پس میرود، یکی باید بیاید لحاف را رویت بیندازد!» این‌قدر محبّت داشت.

شهید خامنه‌ای به روایت خودش
@Ayatollaah_ir بله | ایتا | سروش  روبیکا | اینستاگرام
  • 😭 64
  • ❤ 32
  • 💔 5
  • 🔥 3
Older posts →

About this channel

How can I read @ayatollaah_ir without a Telegram account?
TGViewer shows the public web preview Telegram publishes for شهید خامنه‌ای به روایت خودش: recent posts, photos, videos and the subscriber count, with no app, login or account.
How many subscribers does شهید خامنه‌ای به روایت خودش have?
شهید خامنه‌ای به روایت خودش (@ayatollaah_ir) has 11.2K subscribers on Telegram, refreshed roughly every 30 minutes.
Does شهید خامنه‌ای به روایت خودش know I viewed it here?
No. Public channel previews carry no viewer identity, and TGViewer has no accounts or tracking of what you look up.
Threads Profile ViewerView any public Threads profile without an account.Open ThreadLook →Writing with AI? Make it sound human.Metric37 rewrites AI drafts so they read naturally. Free AI detector, 1,500 words free.Try Metric37 →