نامه شماره ۳۲
برای تو دوست قدیمی که حالا خیلی دور هستی
تو از قدیمیترین دوستانم بودی. از کلاس چهارم میشناختمت و با اینکه بعدها به خاطر مشغلههای زندگی زیاد همدیگر را نمیدیدیم، موقع دیدارها به نظر نمیرسید که ماهها از هم دور بودهایم. به نظرم خاصیت دوستان قدیمی همین است. آنقدر تو را میشناسند و در وجودت ریشه دارند که به این راحتیها از جا کنده نمیشوند.
من اما نمیخواهم راجع به ویژگیهای تو صحبت کنم، با اینکه خیلی حرفها دارم. نمیخواهم بگویم چقدر زندگی را دلنشین میدیدی و زیبا زندگی میکردی، چقدر مهربان و دغدغهمند بودی و چقدر قشنگ مینوشتی. دلم برای این تنگ شده که ساعتها با تو حرف بزنم و حس کنم کسی واقعا مرا میفهمد. حس کنم دوباره کوچک شدهام و خاطرات قدیمی برایم از همیشه زندهتر شوند.
البته حرفهای ما این اواخر بیشتر به تبریک سال نو و تولد محدود شده بود. قرار بود وقتی به تهران آمدم تو را ببینم، ولی خیلی وقت است که تهرانم و آگاهانه تصمیم گرفتم سر حرفم نمانم. میدانم که چند روز دیگر تولدت است و اصلا برای همین یادت افتادم، ولی بعد از یک زمانی دیگر دلم نمیخواست که حتی همین عید و تولد را هم تبریک بگویم. دقیقتر بگویم، از دی ماه این تصمیم را گرفتم.
خیلی وقت بود که مسیر عقاید ما راه متفاوتی را رفته بود. از همان دوران دبیرستان، وقتی که تو در آن مدرسهی غیرانتفاعی مذهبی ماندی و من که دیگر نمیتوانستم فضای محدودکننده اش را تحمل کنم از آنجا فرار کردم. از همان موقع میدانستم که کم کم داریم با هم تفاوت پیدا میکنیم، ولی این تفاوت هنوز خیلی شدید نشده بود.
در سالهای بعد، هیچوقت بحث سیاست و عقاید را با تو پیش نکشیدم، چون نمیخواستم چنین مسائلی دوستیمان را خدشهدار کند. تو کاری به کار من نداشتی و من هم همینطور. بعد از ۴۰۱، این دوری را بیشتر حس کردم، ولی خودم را اینطور قانع میکردم که حتما تو هم با اینکه چادر سر میکنی از اجبار بدت میآید و دلت میخواهد همه با آزادی کنار هم زندگی کنیم، وگرنه چرا هنوز با من دوست بودی؟
بعد از آن دی ماه آمد، و دی ماه من را در هم شکست. وقتی اینترنت وصل شد، پیج اینستاگرامت را چک کردم تا ببینم از چه سمتی حمایت کردهای. کلمات خائن و وطنفروش را که دیدم، آن نخ ظریفی که ما را هم به وصل کرده بود پاره شد. چند ماه بعد، وقتی که من از اتفاقات پیش آمده خوشحال بودم، تو پروفایلت را به نشان عزاداری تغییر داده بودی. با خودم فکر کردم که چطور میتوانم به این دوستی ادامه دهم، وقتی حالا چنین دور از هم ایستادهایم. برای همین بود که چند روز بعدش وقتی که تبریک عید را برای دوستان و آشنایان مینوشتم، از روی اسمت گذشتم.
چند روز دیگر تولد توست. ۲۵ ساله میشوی. هر دویمان خیلی بزرگ شدهایم و همه چیز خیلی جدی شده است. کتاب نواختن بیوقفه را خریده بودم و دوست داشتم به تو هدیهاش بدهم، چون حالا معلم هستی و میدانم که از همان کلاس چهارم وقتی برای اولین بار دیدمت، دلت میخواست بزرگ که شدی معلم بشوی. میدانستم خیلی دوستش خواهی داشت، ولی حالا این کتاب هم پیش خودم میماند.
هنوز هم گاهی دلم برای خاطراتمان تنگ میشود. دلم میخواهد با تو حرف بزنم و بدانم این روزها چه میکنی. دستم میرود روی شمارهات و بعد که یاد آن کلمات کذایی میفتم منصرف میشوم. تو همیشه برایم خیلی عزیز و ارزشمند بودی، و فکر نمیکردم روزی برسد که خودخواسته ارتباطم را با تو قطع کنم. ته دلم فکر میکردم آنقدر باهوش هستی که خیلی چیزها را ببینی و بالاخره بفهمی، ولی فهمیدم که تو تغییر نخواهی کرد.
من آدمی نیستم که بخواهم کسی را قانع کنم، فکر هم نمیکنم شدنی باشد. برای همین است که فقط دور شدهام و حالا که گهگاهی یادت میفتم، قلبم فشرده میشود. تو را دوست دارم و دوست ندارم. با خودم میگویم بزرگسالی همین است، پر از احساسات متناقضی که آنها را همزمان درون خودت حمل میکنی و میپذیری که قرار نیست جایی بروند. دلم میخواست همانقدر که در کودکی به هم نزدیک بودیم، بزرگسالیمان را هم کنار هم بگذرانیم، اما دنیا طوری پیش رفت که این اجازه را بهمان نداد.
آدمها از فقدانی که بعد از تمام شدن روابط عاشقانه ایجاد میشود زیاد مینویسند، ولی کمتر دیدهام کسی از فقدان دوست بنویسد. من حالا هم دوستان زیادی دارم، ولی میدانم که هیچکدام تو نمیشوند و جایت را در قلبم پر نمیکنند. با اینکه خیلی دوستشان دارم، ولی تو تو بودی و دیگر تکرار نمیشوی. پذیرش این حقیقت که دیگر تو را نخواهم دید و حتی قبلش نشد که خداحافظی کنیم، برایم خیلی دردناک است.
نمیدانم چطور باید این نامه را به پایان برسانم، ولی مطمئنم اگر تو آن را نوشته بودی میدانستی.
@ALetterFromTo
Post #46
310
- 💔 13
- 👍 8
- ❤ 4
- 👏 2
- 😢 2