نامه شماره ۳۴
سلام
سلام به خودم که تو کودکی مونده و تمام احساسات اون زمان رو داره به دوش میکشه. هیچ وقت لحظه ای که معلمم بهم توهین کرد اونم به ناحق چون طرف دعوا یه دختر لوس و پولدار بود.
هیچ وقت یادم نمیره اون روز گرمو که رفتم خونه عمم و نتونستم مانتومو دربیارم چون یادم اومد لباسی که مال دختر عمم بوده و دادن به مامانم که بده به کسی
و من تو اون گرما محکوم بودم با مانتو بشینم و بهونه ای بتراشم برای لباس عوض نکردن.
هیچ وقت یادم نمیره اون روزی رو که میخاستم از دانشگاه برگردم خونه ولی هیچ پولی نداشتم و نمی خاستم پدرمو شرمنده کنم و بگم برام پول بفرستن پس موندم با اینکه خیلی دل تنگ بودم.
هیچ وقت اون روزی رو که با دوستم رفتیم بیرون و منو برد شیراز گردی ، ولی اونقدر پول نداشتم که شام بیرون بخوریم گفتم من گرسنه نیستم و دیگه رو حرفم موندم تمام شب از گرسنگی بیداری کشیدم
سایه این تجربه ها همیشه رو سرمه هیچ وقت نمیتونم فراموش کنم اینقد که به هرکسی که از من پولدارتره میرسم هیچ اعتماد به نفسی ندارم که از حقم دفاع کنم یا بهش نه بگم یا نظری مخالف بدم
اینقد اینو دارم تجربه میکنم که دوست دارم داد بزنم به دنیا بگم تا کی محکومم به ضعیف بودن به دست دوم بودن.
@ALetterFromTo
Post #49
478
- 💔 28
- 😢 13
- ❤ 4