کتاب دمیة القصر علی بن حسن باخرزی (د. ۴۶۷ق) اثری ارزنده در تاریخ شعر عربی است. لیکن از جهت شناخت فضای فرهنگی و ادبی ایران در قرن پنجم نیز اثری در خور مطالعه است. محققان به این وجه اثر توجه داشته و فارسیات آن را مورد بررسی قرار دادهاند. فاضل ارجمند جناب مجتبی مجرد در مقالۀ «تصحیح چند بیت کهن فارسی بر اساس دمیة القصر باخرزی» به بررسی ابیات فارسی موجود در این اثر پرداختهاست. در مرور کتاب، متوجه شدم که یکی از ابیات فارسی از دید ایشان پنهان مانده و در مورد آن بحثی نشده است. در جستوجویی که کردم، در مقالات یا کتب دیگران هم ندیدم که به این بیت پرداخته باشند. حدس میزنم که در مورد این بیت جایی سخنی در میان آمده باشد، لیکن از باب احتیاط، آن را اینجا عرضه میکنم.
باخرزی در شرح حال یکی از شعرای خراسان به نام ابومنصور عبدالله بن سعید خوافی میآورد: «در خراسان و عراق از همنشینی او نیک برخوردار بودم. در بصره به خدمت عمید الحضرة درآمد و به امر کتابت پرداخت و حضور او مایۀ دلگرمی من بود. سپس ما را رها کرد و برفت» (دمیة القصر، ۲: ۱۱۹۲). سپس ابیات بسیاری از او نقل میکند و در دنبالۀ اشعار او میافزاید: «اگر در نقل اشعار او گشادهدستی کردم از آن جهت است که ما را با هم پیوندی استوار است، اگرچه بین ما فرسنگها فاصله افتاده. نمیدانم کجاست و چه میکند. در خراسان از او اثری و خبری نیافتم و از اهل فضل کسی را نمیبینم که به گردآوری اشعار او اهتمام ورزد. به همین سبب، آنچه از او یافتم، ثبت کردم» (همان، ۲: ۱۲۰۳).
از جمله اشعاری که باخرزی از ابومنصور خوافی آورده، این دو بیت است که میگوید مضمون آن را از شعری فارسی برگرفته است:
لولا امتساكي بصدغيها على خجل
حُمّلت يوم النوى في عبرتي غرقا
تعلقاً كاشتعال النّار في شمع
فلا أفكّ يداً أو تضرب العنقا
خوافی در بیت دوم گوید که مهر من با یار همچون پیوند شعله و شمع ناگستتنی است الاّ آنکه گردنم را بزنند. باخرزی بر او ایراد میگیرد که با گردن زدن شمع، پیوند شعله با او گسسته نمیشود، بلکه فزونی میگیرد و درستش آن است که پدرم گفته:
علقت بها کالنار فی الشمع فهی لا
تکف یدا عنه، وإن حزّ رأسها
به نوشتۀ باخرزی، هر دو شاعر به این بیت پارسی نظر داشتهاند (همان، ۲: ۱۱۹۶-۱۱۹۷):
درآویزم از وی چو آتش ز شمع
جدا کردن از وی به کشتن توان
بیت فارسی سرودۀ شاعری ناشناس از قرن پنجم هجری یا حتی پیشتر از آن است.
سمعانی، ابومنصور را ادیب و کاتب و حاسب و موصی دانسته و گوید که در خدمت عمید کندری به بغداد آمد و همانجا بود تا در حدود سنۀ ۴۶۰ق درگذشت (الانساب، ۲: ۴۱۲). اما عمید الحضرة که باخرزی از او نام میبرد، غیر از کندری وزیر است و او طبق آنچه خود باخرزی نوشته (دمیة القصر، ۱: ۸۱)، همان عمادالدین شرفالملک ابیسعد محمد بن منصور خوارزمی (د. ۴۹۴ق) است که صاحب دیوان استیفا بوده است (در مورد او رک. وزارت در عهد سلاطین بزرگ سلجوقی، عباس اقبال، ۵۴-۵۶). صفدی، تاریخ مرگ خوافی را سال ۴۸۰ق ذکر کرده و کتاب خلق الانسان به زبان فارسی را از آثار او برشمرده است (الوافی بالوفیات، ۱۷: ۱۰۳).
پینوشت. خوشبختانه گویندۀ شعر فارسی را یافتم و وی منطقی رازی شاعر قرن چهارم هجری است و این بیت به همراه بیتی دیگر در کتاب خلق الانسان بیان الحق نیشابوری وارده شده است («ابیات فارسی در مجالس تفسیر قرآن»، ۵۴):
چو کاهی شدم گر ربایی مرا
نگارا به بیجادۀ آن لبان
درآویزم از تو چو آتش به شمع
جدا کردن از وی به کشتن توان
یکسان بودن نام کتاب خلق الانسان نیشابوری با خلق الانسان ابومنصور خوافی نیز در خور تأمل است. طبق آنچه عوفی در شرح حال منطقی رازی آورده، بدیع الزمان همدانی نیز سه بیت شعر منطقی را به تازی برگردانده است (لباب الالباب، ۲۵۵).
در شعر بالا، در مصراع نخست، شاید کهربایی مرا درستتر باشد.
..
"چهار خطی"
https://telegram.me/Xatt4