TGViewer
ترجمه رمان بدون‌سانسور 🔞✨ ترجمه رمان بدون‌سانسور 🔞✨ @world_translater · 5.75K subscribers
Post #3200 304
#پارت_۱۶۰
#پریست
#جلدسوم‌مجموعه‌کلیسا



فصل پایانی
آلبانی


گلوله خوردن درد داره. خوشبختانه کیرا وقتی به پاپ شلیک کرد، دست قوی‌ترش رو از کار انداخت. تنها دلیل اینکه هنوز زنده‌م همینه.

تیر اول یه زخم سطحی بود، دومی خورد درست تو پهلوم. DOE حاضر بودن و درمان مناسب رو برام انجام دادن.

منو سریع به جراحی رسوندن، جایی که پارگی روده هام رو ترمیم کردن و گلوله رو بیرون آوردن.

چهار هفته بعد، برگشتم خونه. با اینکه دکترم مرخصم کرده، اما هنوز تو رختخوابم چون بدترین پرستارای دنیا رو دارم.

به کیرا میگم: "زود باش، آخرین اخبار رو بگو قبل از اینکه دو تا نگهبانم برگردن."

رو تختم نشستم و فرنچی کنارمه. کیرا هم پایین تخت نشسته.

با غرور میگه: "تونستیم تمام کامیون‌ها رو با شماره‌هایی که لوسیان بهمون داده بود، پیدا کنیم. بیش از هزار زن و بچه رو از قاچاق نجات دادیم.بعد از بررسی پرونده‌های شرکت حمل و نقل و لپ‌تاپ رئیس مافیا، تونستیم بچه‌های بیشتری رو پیدا کنیم و اینکه به کی فروخته شده بودن. مأمورامون الان دارن اونا رو نجات میدن."

یه نفس راحتی می‌کشم. این بهترین خبریه که شنیدم. این پرونده واقعاً برام خیلی مهم بود.

"خوبه. چون فکر نمی‌کنم تا دو هفته دیگه بتونم کار کنم."

میخنده. صادقانه میتونم بگم رابطه من و کیرا عوض شده. نمی‌دونم کی اتفاق افتاد، اما اون الان خانواده‌مه.

"چرا به من نگفتی؟"

نمی‌پرسه منظورم چیه چون خودش می‌دونه. نگاهش رو برمی‌گردونه، اما فرصت جواب دادن پیدا نمی‌کنه چون خانم ریس، یا بهتر بگم مادرم، وارد میشه.

"چون ازش خواستم که نگه. کیرا، بهتره اینجا تو نباشی و راجع به کار باهاش حرف بزنی."
کیرا مثل اینکه دستش تو خمره عسل گیر کرده باشه، از جاش میپره.

"می‌ذارم شما دو تا حرف بزنید." سریع از اتاق میره بیرون.

راشل میاد پایین تختم می‌شینه. نگامو ازش برمی‌گردونم. کنار اومدن با این قضیه برام سخته.

با قاطعیت میگه: "نگام کن، آلبانی." نگاش می‌کنم. "من تو رو فرستادم اون ماموریت تا منو پیدا کنی چون باید می‌دونستی چرا اون کار رو انجام دادم."

"می‌تونستی بهم بگی."

قبل از اینکه حرفم تموم بشه، سرش رو تکون میده.

"نه، نمی‌تونستم. سعی کنی به دخترت بگی وقتی نوزاد بود رهاش کردی، معمولاً خوب پیش نمیره."

حق با اونه.

"باید داستان منو کشف می‌کردی تا فداکاری‌هام رو بهتر بفهمی. و می‌دونستم که می‌فهمی چون من و تو همون فداکاری رو کردیم."

با یه پوزخند معنی‌دار نگام می‌کنه.

فکر کنم حق باهاشه. من دروغ گفتم و دوستام و خانوادم رو رها کردم تا پسرم رو در امان نگه دارم. نه فقط اون، بلکه خودشون رو هم.

هر چی کمتر در مورد چارلی می‌دونستن، بهتر بود. شکی نداشتم اگه به هر کدوم از بچه‌ها در مورد پسرم می‌گفتم، همشون می‌خواستن کمک کنن.

وقتی کلیسا دنبالم میومد، هر کسی رو که از وجود چارلی خبر داشت، می‌کشتن.

با جلو خم شدن میگم: "باشه، چراش رو فهمیدم. فقط چطورش رو کامل متوجه نمیشم."

تکیه میده عقب، دستاشو، کف دست رو به پایین، میذاره رو تخت. میگه:

"بیا عزیزم. با تمام چیزایی که کشف کردی، خودت میتونی قطعات پازل رو کنار هم بذاری."

وایمیستم و به چیزایی که میدونم فکر می‌کنم. تمام مصاحبه‌ها و مکالمه‌هایی رو که با همه داشتم مرور می‌کنم، و داستان جور در میاد.

"تو می‌دونستی کلیسا دنبالت میاد، اما همچنین می‌دونستی که تی‌آر اونقدر هم از رابطه‌تون بی‌تفاوت نبود که سعی می‌کرد نشون بده."

پوزخند میزنه: "ادامه بده."

"چون اون بهت احساس داشت، اونا نمی‌فرستادنش که تو رو بکشه. تو روی اون حساب باز کرده بودی."

یه کم سرش رو به آرومی کج می‌کنه تا بفهمم تو مسیر درستم.

"چطور می‌دونستی که تو رو لو نمیده؟"
میخنده:

"تا حالا دیدی یه مرد بخواد چیزی رو توصیف کنه؟ اونا توش بدترین هستن."

می‌خندم چون حق با اونه.

"تو گردنبندتو، تنها چیزی که مشخصه ی تو بود، دادی به یکی دیگه."

تو این لحظه نگاش رو میندازه پایین، صاف‌تر می‌شینه. از این قسمت پشیمونه.

"من بهش ندادم، اون دزدیدش، همونطور که می‌دونستم می‌دزده. اون فقط یه سال از من بزرگتر بود. دقیقاً شبیه نبودیم، اما شباهت زیادی داشتیم. اون یه سری مشکل داشت، اما لزوماً سرنوشتی که من براش رقم زدم، حقش نبود."

گاهی اوقات تو این زندگی تلفاتی هم هست. نمی‌تونم بگم هر کسی رو که کشتم واقعاً شرور بوده، اما یاد می‌گیری که زیاد بهش فکر نکنی.

در حالی که از این قسمت ردش می‌کنم، میپرسم:

"بعد چی شد؟"

آه می‌کشه و دستاشو میذاره تو دامنش.

"من شما دخترها رو به دنیا آوردم و بعد ناپدید شدم. برگشتم خونه دنبال خانواده‌ای به جز پدرم. اونجا بود که یه عمه از طرف مادرم پیدا کردم. اون عضو DOE بود. و بقیه‌اش هم که میدونی. اونا کمکم کردن قیافه‌م رو عوض کنم." لبخند میزنه و به صورتش اشاره می‌کنه.
  • ❤ 20
More from @world_translater
  1. Oct 9, 2026جلد چهارم و جلد بیست فوق العاده‌س😍😍😍 بچم اینقدر عاشقه🥹🔥 این جلد چندتا پارت دیگه داره…
  2. Oct 9, 2026#پارت_۱۶۲ #پریست #جلدسوم‌مجموعه‌کلیسا "گاهی آدما کارهای اشتباه رو برای دلایلی که خودشون فک…
  3. Oct 9, 2026#پارت_۱۶۱ #پریست #جلدسوم‌مجموعه‌کلیسا "بعدشم کمکم کردن تا با خلاص شدن از شر پزشک قانونی و…
  4. Oct 9, 2026بریم پارت های پایانی پریست؟!😍
  5. Oct 9, 2026خوشگلای من فایل ها با کد گزاری براتون ارسال میشن هر کد یه رمان، مخصوص همون فرده و با اطلاع…
  6. Oct 9, 2026لطفا قبل واریز این شرایط‌ رو بخونید: 🔷 قبل از واریزی لطفا شماره تماس اکانت ( همون اکانتی…
Threads Profile ViewerView any public Threads profile without an account.Open ThreadLook →Writing with AI? Make it sound human.Metric37 rewrites AI drafts so they read naturally. Free AI detector, 1,500 words free.Try Metric37 →