94 ـ تٲملی دربارهٔ "هنر درحال زیستن" و پیوند آن با "وظیفهگرایی" و "نتیجهگرایی"
(قسمت اول: مقدّمه)
#مسعود_زنجانی
@vivaphilosophy
۱ - مرگ را پایان زندگی میانگاریم؛ از آن نگرانیم و در آرزوی عمر جاودانیم. اما چرا تا بدین پایه خود را لایق و سزاوار زندگی میدانیم؟ آیا از این رو است که به راستی زندگی را خواهانیم؟ یا از این رو است که از نیستشدن هراسانیم؟ اگر چنین است، پس چرا همهٔ عمر زندگیفراموشانیم و مرگزدگانیم؟ چرا چنین شتابان به سوی نیستی دوانیم؟
باری، گرچه قاتلانِ زندگی هستیم، اما ـ بیآنکه خجل یا شرمگین باشیم ـ خود را عاشق او مینامیم و میخوانیم. بنده و بردهٔ مرگ هستیم، اما خود را شیفته و شایستهٔ زندگی میدانیم و مییابیم.
۲- از مرگ به مثابهٔ «پایانِ زندگی»، و همچنین از زندگی پس از آن، هیچ نمیدانیم و اساساً نمیتوانیم بدانیم، چراکه نمیتوانیم نه مرگ را ـ و نه اگر جهانی پس از آن باشد ـ به مددِ تجربه دریابیم. این نادانی را جای ملامت نیست؛ جهالتی است معصومانه چراکه آدمی را از آن گریز و گزیری نیست.
از مرگ، به مثابهٔ «رویدادی در زندگی» نیز هیچ نمیدانیم، حال آنکه هم میتوانیم و هم ضروری است که بدانیم، چراکه اگر نیک بنگریم همهعمر غرقه در آنیم و بدون آگاهی از آن، هرگز بایستهزیستن و شایستهمردن را نتوانیم. امّا این جهالت اخیر آدمی، نه معصومانه، بلکه گنهکارانه است؛ حماقتِ بزرگ و نابخشودنی است که بیشترین ملامت هم برای او بسی اندک است.
۳- زندگی، هماره، با آگاهی از انواع مرگ و سپس کوشش برای احیاءِ زندگی آغاز میگردد. این نکته را چنین نیز میتوان گفت: آزادی، همیشه، با آگاهی از انواع بردگی و سپس تلاش برای الغاءِ بردگی شروع میشود.
مرگ، در تعبیر فلسفی خود، یک شیوهٔ نگرشی، و فراتر از آن یک شیوهٔ بودن و زیستن است: «زیستنِ بردهوارانه». باری، مرگ، نه «نبودن»، بلکه «آزاد نبودن» است. روا است اگر گفته شود مرگِ حقیقی بردگی است و آنکه آزاد نیست زندهانگاشتنش گزاف است.
۴- مرگ، یا زیستنِ بردهوارانه، چیزی جز «نیستیگرایی» (نهیلیسم) نیست. مرگِ آدمی، نه با نیستشدن او، بلکه با هستیفراموشی و نیستیگرایی فرامیرسد. نهیلیسم «مرگِ معنوی» انسان است؛ مرگی خاموش و تدریجی که هرچه پیشتر میرود و فراگیرتر میشود، شناخت و آگاهی از آن و، بالطبع و بهتَبَع، غلبه و آزادی از آن دشوارتر میگردد. اگر «تعطیلِ زندگی» را بتوان «مرگِ فیزیکی» انسان خواند، آنگاه «مرگِ معنوی» او را میتوان به «تحریفِ زندگی» تعبیر کرد.
۵ـ تحریفِ زندگی، خود، غالباً به دو گونهٔ ظاهراً متضاد جلوه میکند: یکی، «تقلیلِ زندگی»، و به عبارت دقیقتر، تقلیلِ «زندگیِ دنیوی» به «زندگیِ تقویمی و تفریحی» (دنیازدگی و روزمرّهگی)؛ و دیگر، «تصعیدِ زندگی»، به عبارتِ ملموستر، ترجیحِ «زندگیِ تجریدی» (فرشتهوار) بر «زندگی دنیوی و تجربی» (دنیاگریزی و شبزدگی).
در این افقِ تفسیری، باید گفت: مرگ نه پایانِ تقویمِ زندگی، بلکه آغازِ تقلیلِ زندگی است. چنانکه باید گفت: مرگ، نه تجرید (جداگشتن) از زندگی، بلکه به معنای زندگیِ تجریدی است. بدین معنا، آزادی از تجرید و تقلیل شرط زندگی حقیقی است.
به بیان فلسفیتر، میتوان گفت نگرش نهیلیستی یا هستیفراموشانه غالباً پیامد دو چیز است: «تقلیلِ هستی» و «ترجیحِ نیستی بر هستی».
۶- میتوان گفت انسانِ سنّتی که بیشتر اندیشهٔ مُحال در بحرِ خیال میپَزد و در سودای «تجربهٔ عدم» میسوزد، مبتلا به زندگیِ تجریدی و لذّتگریزی است؛ چنانکه زندگیِ تفریحی و لذّتجوییِ غالب در عصر جدید، از این نکته پرده برمیدارد که انسانِ مدرن، سخت، در فقرِ تجربه میزید و از «عدمِ تجربه» رنج میبَرد. این دو گونهٔ ظاهراً متضاد نهیلیسم، نه تنها عملاً و واقعاً هیچ تعارضی با یکدیگر ندارند، بلکه به سان دو تیغهٔ قیچی، در انقطاع و انحرافِ زندگی، با یکدیگر، همکاری و همراهی دارند. از نظر تاریخی نیز میتوان گفت که لذّتجوییِ هیولاوارِ انسان عصر جدید، به نوعی، زائده و زاییدهٔ آن تمنّاهای متوهّمانه و تقلّاهای مذبوحانه در اعصار پیشین است که به اصرار و اجبار، در صدد فرشته ساختن از آدمی بودند.
۷ـ حال باید پرسید چه چیز زندگی را تجریدی میکند و چه چیز آن را تقلیل میدهد. باز چنانچه از چشماندازی فلسفی در پی پاسخ این پرسش باشیم، به نظر میرسد پاسخ برایمان، ناآشنا، غیرمنتظره و حتّی غافلگیرکننده باشد. در یک افقِ تٲمّلِ فلسفی، «اَعمالِ وظیفهگرایانه» به زندگیِ تجریدی میانجامد، چنانکه تقلیلِ حیاتِ او نتیجهٔ «افعالِ نتیجهگرایانه» است. «وظیفهگرایی» و «نتیجهگرایی» را میتوان اَشکال پوشیده و پیچیدهٔ بردگی دانست. آزادی، بدین معنا، در «بلاتکلیفی» و «بیهدفی» است و تحقّق آزادی بدون رهایی از بردگیِ تکلیف (وظیفهگرایی) و بردگیِ هدف (نتیجهگرایی) ممکن نیست.
ادامه ⬇️
telegram.me/vivaphilosophy
Post #564
5.75K