… گاه از خلوت و بینیازی دفاع میکند و گاه از فقدان دوست و ضرورت عشق مینالد؛ گاه جهان را بیاعتبار میخواند و گاه چنان مشتاقانه به لحظهٔ زندگی روی میآورد که گویی هیچ چیزی جز همین زندگی در دسترس نیست.
در مواجهه با این وضعیت، دو واکنش شتابزده ممکن است:
یکی آنکه همهٔ این تفاوتها را نشانهٔ ناسازگاری و فقدان انسجام بدانیم؛ دیگری آنکه از پیش فرض کنیم هر تناقضی در حافظ حتماً حاوی حکمتی پنهان است. هیچیک از این دو واکنش کافی نیست. برخی تفاوتها ممکن است از بافتهای متفاوت غزلها، موقعیتهای گفتاری یا سنتهای متنوعی سرچشمه بگیرند که حافظ از آنها بهره میگیرد. برخی دیگر ممکن است تنشهایی واقعی در اندیشهٔ او باشند. و برخی نیز شاید حاصل محدودیت نگاه ما باشند که میخواهد همهٔ تجربهها را در قالب یک دستگاه ثابت و یکدست جای دهد.
میتوان برای این وضعیت از تعبیر «نظم پریشان» به پیشنهاد خودش استفاده کرد؛ یعنی نظمی که وحدتش لزوماً به معنای یکدستی کامل و نبود هرگونه تنش نیست. چنانکه تعبیر «نظم پنهان» در اندیشهٔ هراکلیتوس دربارهٔ هماهنگی نهفته در تضادها میتواند سودمند و الهامبخش باشد. این تعابیر امکانی هستند که از خود بپرسیم آیا برخی تضادها فقط با حذف یکی از دو سویشان حل میشوند، یا باید آنها را در نسبت و کشاکششان فهمید.
اندیشه همیشه با ساختن یک نظام بسته به اوج نمیرسد. گاهی ژرفای آن در توانایی تحمل پرسشهای باز، شنیدن صداهای متعارض و دیدن چند وجه یک تجربه نهفته است. شاید حافظ به ما یادآوری میکند که انسان موجودی تکساحتی نیست و جهان نیز الزاماً به یک پاسخ نهایی فروکاستنی نیست. البته این برداشت باید در هر مورد با خواندن دقیق اشعار سنجیده شود؛ بدیهی است «نظم پریشان» نباید به نامی زیبا برای فرار از دشواری تفسیر تبدیل شود.
حافظ و معمای هستی
در شعر حافظ، اندیشیدن بارها به مرزهای شناخت متعارف میرسد؛ به جایی که مسئله فقط دانستن چند واقعیت دربارهٔ جهان نیست، بلکه پرسش از معنای حضور ما در آن است. این پرسشها با خیام نیز پیوندی عمیق دارند. هر دو شاعر، با تفاوتهای مهمی که میان آنها وجود دارد، ما را در برابر معمای هستی قرار میدهند: جهان چیست؟ زندگی به کجا میرود؟ مرگ چه چیزی را از ما میگیرد؟ آیا عقل انسانی میتواند راز نهایی وجود را بگشاید؟
حافظ میگوید:
«حدیث از مطرب و می گو و راز دهر کمتر جو
که کس نگشود و نگشاید به حکمت این معما را»
این بیت را میتوان دعوتی به تسلیم و دست کشیدن از اندیشیدن دانست؛ اما چنین برداشتی تنها یکی از امکانهای تفسیر است و چهبسا مهمترین امکان نباشد. شاید حافظ در اینجا حدّ نوعی از حکمت را نشان میدهد که میخواهد معمای وجود را مانند مسئلهای نظری حل کند و سپس با پاسخ نهایی از آن عبور کند. ممکن است برخی پرسشهای وجودی را نتوان صرفاً از راه افزودن اطلاعات یا ساختن استدلالهای پیچیده حل کرد؛ شاید باید نسبت خود را با آنها تغییر دهیم و بیاموزیم چگونه در کنار پرسشی زندگی کنیم که پاسخ نهاییاش در اختیار ما نیست.
این سخن به معنای بیارزش دانستن دانش نیست. حافظ خود از دانش، نکتهسنجی و ظرافت فهم بیبهره نیست؛ مسئله این است که هیچیک از این تواناییها لزوماً به معنای در اختیار داشتن راز نهایی هستی نیست. میان دانستن و فهمیدن فاصلهای وجود دارد. ممکن است اطلاعات بیشتری دربارهٔ جهان داشته باشیم، اما هنوز ندانیم چگونه باید در آن زندگی کنیم؛ ممکن است دربارهٔ مرگ نظریههایی دقیق داشته باشیم، اما همچنان با فقدان یک عزیز از پا بیفتیم؛ ممکن است سازوکارهای شادی را بشناسیم، اما از زیستن شادمانه ناتوان باشیم.
در اینجا خیام و حافظ را میتوان دو صدای مهم در مواجهه با معمای هستی دانست، بیآنکه یکی را به دیگری فروبکاهیم. در خیام، پرسش از ناپایداری، مرگ و محدودیت شناخت گاه به تأکید بر ناتوانی انسان از گشودن راز جهان میانجامد. در حافظ نیز محدودیت حکمت متعارف آشکار است، اما در کنار آن، عشق، رندی، زیبایی و تجربهٔ زیسته راههایی برای مواجهه با این محدودیت میگشایند. این راهها لزوماً معمای هستی را به پاسخ نظری تبدیل نمیکنند؛ اما شاید امکان دیگری برای بودن در برابر آن پدید بیاورند.
از همین رو، نباید هر سخن حافظ دربارهٔ هیچ بودن جهان را بیدرنگ به پوچگرایی به معنای بیارزش بودن زندگی تعبیر کرد. وقتی حافظ میگوید:
«جهان و کار جهان جمله هیچ بر هیچ است
هزار بار من این نکته کردهام تحقیق»
باید پرسید این «هیچ» دقیقاً چه چیزی را نفی میکند. آیا ارزش خودِ زندگی را؟ یا تصور ما را از جهان بهمثابه وسیلهای برای رسیدن به هدفی بیرون از آن؟
صفحهٔ ۳
ادامه 👇
🌈 @vivaphilosophy
Post #2761
128