از همین رو، درمانگری حافظ را نباید در نسخههای آماده یا تسکینهای فوری خلاصه کرد. گاهی شعر او آرامش میبخشد؛ گاهی آرامش کاذب را برهم میزند. گاهی به ما امید میدهد؛ گاهی پرده از خودفریبیهایمان برمیدارد. گاهی دعوت به لذت بردن از لحظه است؛ گاهی پرسشی آزاردهنده دربارهٔ نحوهٔ زیستن ما. بیداری همیشه خوشایند نیست.
ممکن است آنچه ما را درمان میکند، در آغاز احساس امنیت ما را مختل کند، زیرا بخشی از این امنیت بر توهم، عادت یا تصویری ساختگی از خویش استوار بوده است.
بنابراین، حافظ نه تنها به این دلیل مهم است که میتواند ما را تسکین دهد، بلکه به این دلیل نیز اهمیت دارد که میتواند شیوهٔ رنج بردن، خواستن، داوری کردن و زندگی کردن ما را به پرسش بکشد. درمان در این معنا، بازگشت به وضعیتی نیست که هرگز در آن نرنجیم؛ شاید بیشتر به معنای آن باشد که در برابر رنج، ناپایداری و نادانی خود، آزادتر و آگاهتر شویم.
شناخت حافظ، شناخت خویشتن
بازگشت به حافظ، اگر قرار باشد چیزی بیش از تجدید ستایشهای آشنا باشد، باید به بازگشت به پرسشهای خودمان بینجامد. ما با خواندن او فقط دربارهٔ یک شاعر قرن هشتمی نمیآموزیم؛ در آینهٔ شعرش، نسبت خود را با دانش، قدرت، اخلاق، عشق، آزادی، مرگ و خوشبختی میسنجیم. این مواجهه میتواند به خودشناسی فردی راه ببرد، اما در سطحی گستردهتر، فرصتی برای خودشناسی فرهنگی نیز فراهم میکند.
فرهنگ فقط مجموعهای از آثار بزرگ و نامهای پرافتخار نیست؛ شیوهای است که در آن پرسش میکنیم، ارزش میگذاریم، با دیگری رفتار میکنیم و میراث خود را به نسل بعد میرسانیم. اگر حافظ را تنها به نماد هویت ملی تبدیل کنیم، ممکن است او را از نیروی پرسشگر و انتقادیاش محروم سازیم. در آن صورت، بهجای آنکه از او چیزی بیاموزیم، از نامش برای تأیید تصویری که از پیش دربارهٔ خود ساختهایم استفاده میکنیم.
از سوی دیگر، اگر برای رهایی از ستایشهای افراطی، شتابزده به نفی میراث روی آوریم، باز هم فرصت فهمیدن را از دست دادهایم. شناختن به معنای تقدیس نیست و نقد کردن نیز بدون شناخت، چیزی جز داوری از دور نخواهد بود. باید بتوانیم حافظ را بخوانیم، با او مخالفت کنیم، از او بیاموزیم و در برابرش پرسشهای تازه بگذاریم. تنها در این صورت است که او از موضوعی متعلق به گذشته به همسخنی برای اکنون تبدیل میشود.
شاید سرانجام بتوان گفت اهمیت حافظ بهمثابه اندیشمند در این نیست که دستگاهی فلسفی و بیتناقض در اختیار ما میگذارد، یا برای هر مسئلهٔ انسانی پاسخی قطعی دارد. اهمیت او در این است که شیوهای از مواجهه با زندگی را پیش روی ما میگشاید: شیوهای که در آن عقل از کار نمیافتد، اما تنها حاکم قلمرو شناخت نیست؛ سنت به ارث میرسد، اما از نقد مصون نمیماند؛ تناقضها حذف نمیشوند، اما به حال خود نیز رها نمیگردند؛ رنج انکار نمیشود، اما به تمام حقیقت زندگی تبدیل نمیشود؛ و عشق، دوستی، طبیعت و زیبایی صرفاً زینتهای جهان نیستند، بلکه میتوانند راههایی برای فهمیدن و زیستن باشند.
در این چشمانداز، اندیشمندی حافظ نه عنوانی برای افزودن به افتخارات ادبی ما، بلکه دعوتی به تجربهای تازه است. باید از خود بپرسیم آیا میتوانیم مانند او، یا دستکم در گفتوگو با او، از عادتهای فکری خود فاصله بگیریم؛ آیا میتوانیم بهجای شتاب برای رسیدن به پاسخ، گاهی در پرسش بمانیم؛ آیا میتوانیم بدون انکار عقل، به تخیل و شهود نیز مجال دهیم؛ آیا میتوانیم از خودفریبیهای خود پرده برداریم و بهجای تقلید از گذشته، آتش آن را در زندگی امروز روشن نگه داریم.
شاید این همان معنای عمیقتر آن بیت باشد که حافظ در آن از گشودن نقاب از رخ اندیشه سخن میگوید. اندیشه چیزی نیست که همیشه در برابر چشم ما آماده و آشکار ایستاده باشد. گاه باید پردهای کنار برود؛ گاه باید زبان عوض شود؛ گاه باید از دانستنِ شتابزده دست بکشیم تا فهمیدن آغاز شود. حافظ، در مقام اندیشمند، ما را به همین آستانه میرساند: نه به پایان پرسش، بلکه به آغاز نوع دیگری از پرسیدن.
و شاید بزرگترین خدمت او همین باشد که پس از خواندنش، جهان را دقیقاً همانگونه که پیش از خواندنش میدیدیم، نبینیم؛ نه از آن رو که پاسخ همهٔ معماها را یافتهایم، بلکه از آن رو که خودمان، پرسشهایمان و شیوهٔ بودنمان در جهان برایمان مسئلهمندتر و زندهتر شدهاند.
۲۱ مهر ۱۴۰۵
صفحهٔ ۶
پایان 🙏
🌈 @vivaphilosophy
Post #2764
226