این پرسش، امکان خوانشی دیگر را فراهم میکند: شاید جهان از آن رو «هیچ» است که نمیتوان آن را در خدمت یک غایت قطعی و بیرونی به کار گرفت؛ شاید زندگی چیزی نیست که ارزشش فقط از نتیجهای در آینده حاصل شود.
در این صورت، سخن از هیچ بودن جهان میتواند نه نفی زندگی، بلکه نقد زندگیِ صرفاً ابزاری باشد. چنین برداشتی قطعی و یگانه نیست، اما نشان میدهد که حتی تیرهترین عبارتهای حافظ نیز باید در نسبت با دیگر وجوه اندیشهٔ او خوانده شوند.
حافظ؛ وارث و دگرگونکنندهٔ یک آتش فرهنگی
حافظ اندیشمندی جداافتاده از تاریخ نیست. شعر او در بستر سنتی گسترده شکل گرفته است؛ سنتی که در آن شعر، حکمت، عرفان، دین، اسطوره و تجربهٔ اجتماعی درهمتنیدهاند. او از زبان و تصویرهای پیشینیان بهره میگیرد، با میراث سنایی و عطار و مولانا وارد گفتوگو میشود و در افقی فرهنگی میاندیشد که آثار فردوسی، سعدی و خیام نیز در شکلگیری آن سهم داشتهاند. در کنار این میراث ایرانی، اندیشههای یونانی نیز از مسیرهای تاریخی و واسطههای گوناگون به فرهنگ زمانهٔ او راه یافته بودند.
بنابراین، بهتر است حافظ را نه نابغهای بدانیم که همهچیز را از هیچ آفریده، نه تکرارکنندهای که تنها سخنان دیگران را به نظمی زیبا درآورده است. او در نقطهای از تاریخ ایستاده که صداهای بسیاری به آن رسیدهاند؛ اما هنر او در چگونگی جذب، جابهجایی، دگرگونی و بازآفرینی این صداهاست. سنت در شعر او مادهای خام و بیتغییر نیست. حافظ آنچه را به ارث میبرد، از صافی تجربه، تخیل، نقد و آفرینش خود عبور میدهد.
از این منظر، تعبیر «آتشِ دستبهدستشده» میتواند معنای روشنگری داشته باشد. آتش فرهنگ در حافظ خاموش و دوباره روشن نمیشود؛ شعلهای است که از گذشته میرسد، در او شکل تازهای میگیرد و به نسلهای بعد منتقل میشود. اما انتقال آتش با پرستش خاکستر تفاوت دارد. وفاداری به یک سنت، الزاماً به معنای بازگویی بیتغییر سخنان پیشینیان نیست؛ گاهی وفادارترین ادامهدهندهٔ سنت کسی است که جرئت میکند آن را دگرگون کند.
اهمیت حافظ برای فرهنگ ما نیز شاید فقط در این نباشد که او یکی از بزرگترین شاعران زبان فارسی است؛ بلکه در این باشد که امکان میدهد نسبت خود را با میراث فرهنگیمان دوباره بیازماییم. آیا میتوانیم از حافظ بیاموزیم، بیآنکه او را بت کنیم؟ آیا میتوانیم از او انتقاد کنیم، بیآنکه پیشاپیش ارزش پرسشگری را از او دریغ کرده باشیم؟ آیا میتوانیم میراثی را که دوستش داریم، نه فقط حفظ کنیم، بلکه بفهمیم؟
این پرسشها امروز اهمیت ویژهای دارند. ستایش افراطی از سنت، همانقدر میتواند مانع شناخت آن شود که نفی شتابزدهاش. ستایشگر ممکن است هر سخن حافظ را از پیش درست بداند و نکوهشگر ممکن است پیش از فهمیدن، حکم به بیاعتباری او بدهد. اما شناخت از هیچیک از این دو موضع آغاز نمیشود. باید نخست به متن نزدیک شد، زبان و زمینهاش را شناخت، پرسشهایش را جدی گرفت و سپس امکان نقد را گشود.
چرا گوته و نیچه به حافظ توجه کردند؟
در تاریخ مواجههٔ جهانی با حافظ، توجه گوته و نیچه نمونهای درخور تأمل است. گوته پس از آشنایی با ترجمهٔ آلمانی دیوان حافظ، مجموعهٔ دیوان غربیـشرقی را آفرید؛ اثری که گفتوگویی خلاقانه میان شاعر آلمانی و شاعر ایرانی است. نیچه نیز در نوشتههای خود بارها از حافظ یاد کرد و شعری با عنوان «به حافظ: پرسشهای یک آبنوش» سرود. پژوهشهای مربوط به نیچه و ایران نشان میدهند که حافظ برای او نمونهای از خرد سرمست، آزاد و زندگیپذیری بود که شادی و رنج را هر دو در آغوش میگیرد.
البته این توجه بهخودیخود ثابت نمیکند که هر تفسیر گوته یا نیچه از حافظ درست است؛ بزرگی یک متفکر اروپایی نیز نباید به معیاری برای ارزشگذاری نهایی میراث ایرانی تبدیل شود. اهمیت این مواجهه در چیز دیگری است: حافظ توانسته است از مرز زبان و زمان خود عبور کند و در ذهن متفکرانی جای بگیرد که با سنت فکری او یکسان نبودند. آنان در شعر او چیزی یافتند که صرفاً به تعلق فرهنگی یا تاریخی محدود نمیشد.
شاید پرسش مهم برای ما این نباشد که چرا گوته و نیچه حافظ را ستودند، بلکه این باشد که چه چیزی در حافظ دیدند و ما چگونه میتوانیم دوباره آن را ببینیم. اگر آنان در حافظ امکان نوعی خرد آزاد، زندگیپذیر و رها از بعضی قیدهای متعارف را تشخیص دادند، باید پرسید آیا ما نیز قادر به خواندن چنین امکانی در شعر او هستیم، یا حضور آشنای حافظ در فرهنگ ما گاه مانع مواجههای تازه با او میشود.
شناختن حافظ به معنای پذیرفتن بیچونوچرای خوانشهای دیگران نیست. حتی اگر نیچه حافظ را از منظر زندگیپذیری و خرد دیونوسوسی بخواند، ما باید بتوانیم هم از این تفسیر بهره بگیریم و هم محدودیتهایش را بسنجیم.
صفحهٔ ۴
ادامه 👇
🌈 @vivaphilosophy
Post #2762
132