☄ پارادوکسهای معنوی در اندیشهٔ مولوی (تأملی درباره غزلی از مولانا به مناسبت هشتم مهر روز بزرگداشت او) ☄
نویسنده: مسعود #زنجانی
✨ برای خودخواهبودن باید خودخواه نبود، بلکه باید «دیگرخواه» (عاشق) بود؛ دیگری (یار) را خواست و طلب کرد. درکِ خود، پیوسته، نتیجهٔ ترکِ خود است و خود را تنها در بیخودی میتوان جُست.
✨ راحتطلب، عاقبت، نه راحت و عافیت، بلکه عسرت را دِرو خواهد کرد. ِدر این عالَم شادی تنها از دلِ غم زاده میشود و جایی دیگر نباید آن را جُست. رستگاری نیز تنها ارزانی کیمیاگرانی است که از رنجها و ناخوشیهای خود برای دیگران خوشی خلق میکنند و اینچنین خویش را نیز خوش میکنند.
✨ بالاترین مصلحتها و منفعتهای زندگی وقتی نصیب ما میشود که مصلحتاندیش و منفعتطلب نباشیم. پس مصلحت و منفعت آدمی در این است که مصلحتاندیش و منفعتطلب نباشد. چنانکه مصلحتدیدِ مولانا برای مردمان چیزی جز عشق، یعنی وداع با همهٔ مصلحتاندیشیها نیست. با بیشتر داشتن، بیشتر داشته (برده) و باخته میشویم؛ کاسته و وابسته میگردیم. اما با بیشتر دادن و رها کردن، بیشتر میگیریم؛ داراتر (آزاد) و والاتر میشویم.
✨ از نظر مولانا خودخواهی، راحتطلبی و فایدهگرایی، همیشه، نتیجهٔ عکس میدهند و به نقضِ غرضِ خویش میانجامند.
✨ صورت انتزاعی این پارادوکسها را میتوان در این مصرع اقبال یافت: "هستم اگر میروم، گر نروم نیستم" یا در این آموزهٔ نیچه که دایماً از پیندار شاعر یونان باستان نقلقول میکند: "آنچه هستی بشو!"*
✨ اقبال میگوید برای اینکه «باشیم» (بمانیم)، باید «نباشیم»؛ باید «برویم». نیچه میگوید برای اینکه «باشیم» (ببالیم)، باید «نباشیم»؛ باید «بشویم».
متن کامل این نوشتار 👇
✨ → goo.gl/Au0KD8
@vivaphilosophy | @sedanet
Post #461
169