حافظ بهمثابه اندیشمند
(جستاری تازه بر پایهٔ مصاحبهای قدیمی - به مناسبت روز بزرگداشت حافظ)
#مسعود_زنجانی
ما حافظ را میشناسیم؛ یا دستکم چنین تصور میکنیم. غزلهایش را میخوانیم، با بیتهایش فال میگیریم، در شادی و اندوه به سراغش میرویم، در ستایشش سخن میگوییم و گاه چنان از بزرگیاش دم میزنیم که گویی دیگر نیازی به شناختن او نداریم. حافظ در خانهها و حافظهٔ فرهنگی ما حضوری کمنظیر دارد؛ اما آیا این حضور همواره به معنای فهمیدن اوست؟ آیا ممکن است شاعری تا این اندازه در زندگی یک ملت حاضر باشد و درعینحال، شیوهٔ اندیشیدن او همچنان از نظرها پنهان بماند؟ شاید یکی از دشواریهای مواجهه با حافظ همین باشد: او را بسیار دوست داشتهایم، بسیار ستودهایم و بسیار دربارهاش نوشتهایم، اما آیا بهاندازهٔ این ستایشها در اندیشهٔ او درنگ کردهایم؟
مسئله فقط این نیست که حافظ چه گفته است؛ مسئله این است که حافظ چگونه میاندیشد. اگر بتوانیم این پرسش را جدی بگیریم، شاید از جدال دیرینه بر سر اینکه حافظ شاعر است یا فیلسوف نیز فراتر برویم. آنچه اهمیت دارد، صرفاً الصاق عنوان «فیلسوف» به یک شاعر بزرگ نیست؛ مهمتر آن است که ببینیم آیا در شعر او با نوعی تفکر مواجهیم که دربارهٔ بنیادیترین پرسشهای زندگی و هستی چیزی برای آشکار کردن دارد. اگر پاسخ مثبت باشد، آنگاه باید بپرسیم این تفکر چه ویژگیهایی دارد، از چه راهی عمل میکند و چرا زبان شعر برای آن ضروری است.
فراتر از دوگانهٔ شاعر و فیلسوف
در تلقی رایج، شاعر با احساس و تخیل سروکار دارد و فیلسوف با عقل و استدلال؛ شاعر تصویر میسازد و فیلسوف مفهوم میپردازد؛ شاعر از تجربههای شخصی سخن میگوید و فیلسوف در پی گزارههایی عام و استدلالپذیر است. این تقسیمبندی، هرچند از برخی تفاوتهای واقعی میان فعالیتهای فکری حکایت میکند، اگر به مرزی قطعی تبدیل شود، ما را از دیدن صورتهای متنوع اندیشیدن محروم میسازد.
آیا اندیشه فقط هنگامی اندیشه است که در قالب مفاهیم انتزاعی، تعریفهای روشن و استدلالهای خطی بیان شود؟ آیا آنچه در زبان استعاره، تمثیل، نقیضهگویی، تصویر و موسیقی کلام رخ میدهد، لزوماً بیرون از قلمرو تفکر قرار دارد؟ و آیا میتوان از پیش حکم کرد که حقیقت فقط در یک زبان خاص مجال ظهور مییابد؟
شاید بهتر باشد بهجای سخن گفتن از یک فلسفه، از فلسفهها سخن بگوییم؛ و بهجای محدود کردن اندیشیدن به یک روش، تکثر شیوههای تفکر را به رسمیت بشناسیم. تفکر منطقی و تحلیلی یکی از دستاوردهای بزرگ ذهن انسان است، اما تنها امکان آن نیست. انسان در رؤیا، تخیل، هنر، موسیقی، مواجهه با طبیعت، تجربهٔ عشق و حتی در سکوت و حیرت نیز با چیزی روبهرو میشود که میتواند به شناخت و فهم بینجامد. همهٔ این تجربهها لزوماً فلسفه نیستند، اما نمیتوان از پیش امکان اندیشیدن در آنها را انکار کرد.
از این منظر، پرسش دربارهٔ حافظ دیگر این نیست که آیا میتوان او را در چارچوب تعریف رسمی و محدودی از فلسفه جا داد؛ پرسش این است که آیا او در شعرش بهنحوی جدی و ژرف با مسائل بنیادین انسان و جهان درگیر میشود. اگر فلسفه را صرفاً مجموعهای از دستگاههای مفهومی و استدلالهای منظم بدانیم، طبعاً بخش مهمی از کار حافظ بیرون از این تعریف قرار میگیرد. اما اگر تفکر فلسفی را پرسشگری و سنجشگری دربارهٔ زندگی، حقیقت، آزادی، مرگ، رنج، عشق و نسبت انسان با هستی نیز بدانیم، آنگاه نمیتوان شعر حافظ را فقط به قلمرو زیبایی و عاطفه محدود کرد.
این جابهجایی در پرسش اهمیت دارد. قرار نیست شعر حافظ را به نثر فلسفی ترجمه کنیم و سپس مدعی شویم که ارزش واقعی آن را یافتهایم. گاه ترجمهٔ یک شعر به مجموعهای از گزارههای منطقی، دقیقاً همان چیزی را از میان میبرد که آن شعر برای آشکار کردنش پدید آمده است. شعر میتواند اندیشه را نه فقط بیان کند، بلکه به شیوهای خاص به حرکت درآورد؛ میتواند چیزی را در ما بیدار کند که با توضیح مستقیم و استدلال صریح به همان صورت در دسترس قرار نمیگیرد.
شعر، زبان دیگر اندیشیدن
حافظ خود بیتی دارد که برای فهم این مسئله راهگشاست:
«کس چو حافظ نگشاد از رخ اندیشه نقاب
تا سر زلف سخن را به قلم شانه زدند»
این بیت را میتوان در سطحی متعارف، ستایش توانایی حافظ در آفرینش شعر دانست؛ اما اگر در آن مکث کنیم، رابطهای ظریف میان اندیشه و سخن آشکار میشود. حافظ نمیگوید فقط کسی است که سخن را زیباتر از دیگران آراسته است؛ از گشودن نقاب از چهرهٔ اندیشه سخن میگوید. گویی سخن، زلفی نیست که صرفاً برای زیبایی آراسته شود؛ آرایش سخن میتواند راهی برای آشکار شدن اندیشه باشد.
صفحهٔ ۱
ادامه 👇
🌈 @vivaphilosophy
Post #2759
195
سخنرانیها @sokhanranihaa – @sokhanranihaa