اما اینکه ایران حافظی باشد، دربارهٔ ماست.
اینجا تفاوتی بنیادی آشکار میشود.
«حافظ ایرانی است» گزارهای دربارهٔ گذشته است.
«ایران حافظی است» گزارهای دربارهٔ اکنون و آینده است.
اولی میتواند مایهٔ غرور باشد؛ دومی مستلزم مسئولیت است.
ایران حافظی، ایرانی نیست که فقط حافظ داشته باشد؛ ایرانی است که بتواند ارزشهای حافظی را در زندگی فرهنگی و اجتماعی خود تحقق بخشد.
ایران حافظی، ایرانی است که در آن فردیت ارزش داشته باشد؛ دگراندیشی جرم فرهنگی محسوب نشود؛ آزاداندیشی فضیلت باشد؛ دیگری بتواند دیگری بماند و همچنان محترم باشد؛ مدارا نه نشانهٔ ضعف، بلکه نشانهٔ بلوغ باشد؛ و هیچکس به سبب متفاوت اندیشیدن، مجبور نباشد خود را «به مُلکی دیگر اندازد».
در چنین ایرانی، آن بیت حافظ دیگر یک شکایت تاریخی نیست؛ تبدیل به یک معیار اخلاقی و فرهنگی میشود:
«سخندانی و خوشخوانی نمیورزند در شیراز
بیا حافظ که تا خود را به مُلکی دیگر اندازیم.»
ایران حافظی ایرانی است که در آن سخندانی و خوشخوانی چنان فراگیر باشد که حافظ نیازی به کنارهگیری از آن نداشته باشد.
ایرانی که در آن برای متفاوت بودن، اندیشیدن، شک کردن، پرسیدن، شعر گفتن، عشق ورزیدن و فرد بودن، انسان ناچار نشود وطن فرهنگی خویش را ترک کند.
این شاید معنای عمیقتر «ایران حافظی» باشد.
نه ایرانی که همهٔ مردمش حافظ را بخوانند؛
بلکه ایرانی که حافظ اگر در آن میزیست، از بسیاری از بیماریهایی که بر آن شوریده بود، دوباره به ستوه نمیآمد.
و اینجاست که شاید بتوانیم به مسئلهٔ «افتخار» نیز از نو نگاه کنیم.
چه چیزی واقعاً مایهٔ افتخار یک ملت است؟
اینکه در گذشته مردان و زنانی بزرگ در میان آنان زیستهاند؟
یا اینکه آن ملت توانسته است چیزی از بزرگی آنان را به زمانهٔ خود منتقل کند؟
حافظ ایرانی است، یک واقعیت تاریخی است. اما اگر ایران حافظی باشد، این یک دستاورد فرهنگی است و میان واقعیت و دستاورد، فاصلهای بسیار است.
به همین دلیل، شاید بهتر باشد به جای آنکه مدام تکرار کنیم «حافظ ایرانی است»، از خود بپرسیم:
چقدر ایرانِ ما حافظی است؟
همین پرسش را میتوان دربارهٔ دیگر بزرگان فرهنگمان نیز مطرح کرد.
مهم نیست فقط اینکه خیام ایرانی است؛ مهم این است که آیا ایران خیامی است.
مهم نیست فقط اینکه مولانا ایرانی است؛ مهم این است که آیا ایران مولانایی است.
مهم نیست که نام بزرگانمان در جهان شنیده میشود؛ مهم این است که اندیشهٔ آنان در اکنونِ ما چه حضوری دارد.
بزرگی یک ملت در تعداد بزرگان گذشتهاش نیست؛ در نسبتی است که با آنان برقرار میکند.
میتوان حافظ را بر سر زبان داشت و حافظی نبود.
میتوان حافظ را ستود و از او چیزی نیاموخت.
میتوان آرامگاهش را زیارت کرد، دیوانش را در خانه داشت، فال حافظ گرفت و از ابیاتش برای مناسبتهای گوناگون بهره برد، اما در همان حال دقیقاً در برابر آن چیزی ایستاد که حافظ یک عمر با آن جنگیده است.
این همان خطر تبدیل شدن فرهنگ به خودشیفتگی جمعی است.
گاهی ما به جای آنکه از بزرگانمان بیاموزیم، آنان را به ملک خصوصیِ هویت جمعی خود تبدیل میکنیم. از حافظ، مولانا و خیام بتهایی برای ستایش خودمان میسازیم و بعد به وسیلهٔ آنها به دیگران فخر میفروشیم.
اما حافظ اگر واقعاً حافظ باشد، نباید ابزار خودستایی ما شود.
باید آینهای باشد که در برابر ما قرار میگیرد و از ما میپرسد:
آیا آنچه به آن افتخار میکنی، در تو نیز وجود دارد؟
اگر حافظ را فقط به این دلیل دوست داریم که «ایرانی» است، شاید هنوز حافظ را نشناختهایم.
اگر حافظ را دوست داریم زیرا در او آزادی، عشق، رندی، فردیت، مدارا، صداقت و شور زندگی را میبینیم، آنگاه باید بپرسیم این ارزشها در زندگی خودمان چه جایگاهی دارند.
حافظ، در این معنا، میراث ما نیست.
حافظ آزمون ماست.
او با حضور خود از ما میپرسد که با میراثی که از او و امثال او به ما رسیده چه کردهایم.
آیا آن را به موزه سپردهایم؟
آیا آن را به ابزار تفاخر ملی تبدیل کردهایم؟
یا آن را به نیرویی برای تغییر خود و جهانمان بدل کردهایم؟
شاید افتخار واقعی ایرانیان نه در این باشد که حافظ ایرانی بوده است، بلکه در این باشد که روزی بتوانند بگویند:
ایران، حافظی شده است.
روزی که در آن فردیت نه تهدید، بلکه ارزش باشد؛ دگراندیشی نه عیب، بلکه امکان باشد؛ عشق نه شعار، بلکه شیوهٔ زیستن باشد؛ رندی نه بیقیدی، بلکه آزادی روح باشد؛ نقد دیگری بدون نفرت از دیگری ممکن باشد؛ و انسان برای آنکه خودش باشد، ناچار نباشد خود را به مُلکی دیگر اندازد.
آن روز، دیگر لازم نیست از «حافظ ایرانی» سخن بگوییم.
زیرا چیزی بزرگتر تحقق یافته است:
ایران حافظی شده است.
و شاید این، شایستهترین شکل بزرگداشت حافظ باشد؛ نه اینکه بگوییم او از آنِ ماست، بلکه اینکه بکوشیم ما اندکی از آنِ او شویم.
٢٠ مهر ١۴٠۵
Post #2758
337