هیچ «خودی» در خلأ پدید نمیآید. هویت ما همیشه در ریشههای خود، یک سنت است؛ یک فرآوردهٔ فرهنگی، یک پدیدهٔ تاریخی و مجموعهای از ارزشها و عادتهایی که پیش از آنکه خودمان را بشناسیم، در ما حضور داشتهاند. اگر بخواهیم خود را بشناسیم، باید آن سنتی را که ما را ساخته است نیز بشناسیم؛ و برای شناختن سنت، بیش از ستایشگرانش، به منتقدانش نیاز داریم.
حافظ یکی از مهمترین این منتقدان است.
او از عیبهای ما پرده برمیدارد و چندان نظر خطاپوشی نسبت به کژفکریهای زمانه ندارد. اما نکتهٔ شگفت آنجاست که حتی در همین نقد نیز، خودِ حافظ ما را به نقدی دیگر فرامیخواند: نباید به عیبجویی مبتلا شویم.
«هر که بیهنر افتد، نظر به عیب کند.»
این یکی از پارادوکسهای ظریف جهان حافظ است: او از عیبها پرده برمیدارد، اما عیبجویی را نیز عیب میداند. نقد میکند، اما نمیخواهد نقد به خودشیفتگیِ اخلاقی تبدیل شود. میداند که انسان میتواند با دیدن خطاهای دیگری، احساس برتری کند و خود به همان بیماریای گرفتار شود که در دیگری تشخیص داده است.
و شاید اینجا یکی از عمیقترین درسهای حافظ نهفته باشد:
نقد دیگری، اگر به نقد خویش نینجامد، خود نوعی خودشیفتگی است.
از همینروست که حافظ با «مدعی» سر ناسازگاری دارد؛ با کسی که گمان میکند حقیقت نزد اوست و بس. ریاکاری، جزمیت، خودپسندی، مدعیگری و عیبجویی از مهمترین بیماریهایی هستند که حافظ در جهان فرهنگی خویش میبیند.
در برابر همهٔ اینها، او از «عشق» سخن میگوید.
نه از عشقی که صرفاً موضوع شعر عاشقانه باشد؛ بلکه از عشق به مثابهٔ شیوهای دیگر برای بودن.
حافظ میگوید:
«منم که شهرهٔ شهرم به عشق ورزیدن
منم که دیده نیالودهام به بد دیدن»
افتخار حافظ در اینجا نه به قدرت است، نه به ثروت، نه به نسب و تبار و مقام؛ بلکه به این است که عاشق است و بد نمیبیند.
و این تأکید بر عشق را باید در نسبت با همان جهان بیمار فهمید. اگر عشق در زمانهٔ حافظ امری فراگیر و آسان بود، شهره شدن به عشقورزی معنای چندانی نداشت. افتخار او از آن روست که عشق را در جهانی میستاید که گرفتار خودپسندی و عیبجویی است.
از همینجاست که دعوت مشهور او معنایی فراتر از یک توصیهٔ عاشقانه پیدا میکند:
«عاشق شو ار نه روزی کار جهان سر آید
ناخوانده نقش مقصود در کارگاه هستی»
گویی حافظ میگوید ممکن است انسان تمام عمر در این جهان زندگی کند و با این حال، نقش مقصود را نخوانده از آن بیرون رود.
زندگی صرفاً زنده ماندن نیست.
و انسان صرفاً موجودی نیست که باید بخورد و بخوابد و کار کند و بمیرد. چیزی در زندگی هست که باید فهمیده شود، چشیده شود و زیسته شود. عشق، در جهان حافظ، یکی از راههای گشودن این راز است.
در برابر انسانِ مدعی، حافظ انسانِ عاشق را مینشاند؛ در برابر جزمیت، رندی را؛ در برابر ریا، صداقت را؛ در برابر خودپسندی، فروتنی را؛ و در برابر زندگیِ بیخطر و بیطلب، نوعی شور و خطرپذیریِ وجودی را.
اینجاست که «رند» اهمیت پیدا میکند.
رندِ حافظ انسانی بیقید و بیمسئولیت نیست؛ انسانی است که حاضر نیست ارزشهای خود را صرفاً از جماعت به ارث ببرد. او نمیخواهد به خاطر تأیید دیگران همان کسی باشد که دیگران میخواهند.
رند، در عمیقترین معنای خود، انسانِ فردیتیافته است.
و شاید بتوان گفت حافظ بیش از آنکه ما را به «ایرانی بودن» دعوت کند، به نوعی انسان بودن دعوت میکند؛ انسانی که جرئت دارد میراث خود را به پرسش بکشد، بیندیشد، انتخاب کند، عاشق شود و از بتهایی که جامعه و حتی فرهنگ خویش ساخته است فاصله بگیرد.
از همینرو، حتی حافظ نیز نباید از نقد مصون بماند.
فرهنگی که حافظ را بزرگ میداند اما حق نقد حافظ را از خود میگیرد، هنوز درس حافظ را نیاموخته است. باری، فرهنگ ما بت و بتخانه کم ندارد، نباید از هیچ بتشکنی بتی نو بسازیم.
حافظ را نیز باید از درونِ خود حافظ خواند: با همان روحیهٔ رندانه، آزاد و پرسشگری که خود او از ما طلب میکند.
ممکن است با برخی اندیشههای حافظ موافق نباشیم. ممکن است برخی از باورها و داوریهای او را محصول محدودیتهای تاریخی و فردی زمانهاش بدانیم. میتوان و حتی میباید حافظ را نیز نقد کرد.
حافظِ حقیقی از نقد شدن نمیترسد؛ حافظِ بتشده از آن میترسد.
و این نکته ما را به پرسش آغازین بازمیگرداند.
اگر حافظ فقط یک شاعر ایرانی باشد، اگر تنها یک نام پرافتخار در فهرست مشاهیر ملی ما باشد، اگر ایرانی بودن او تنها به این معنا باشد که در سرزمینی به نام ایران زاده شده و زبان فارسی سخن گفته است، این حقیقت به خودی خود دستاورد چندانی برای ما نیست.
هممیهنی و هماقلیمی، همچون همزبانی و همنژادی، امور دادهشدهاند؛ نه فضیلتهای اکتسابی.
هیچکس به سبب محل تولد خود شایستهٔ ستایش نیست.
اینکه حافظ ایرانی است، بیش از آنکه دربارهٔ ما چیزی بگوید، دربارهٔ حافظ چیزی میگوید.
Post #2757
346