حافظ ایرانی یا ایران حافظی؟
(ویراستی تازه از جستاری قدیمی - به مناسبت روز بزرگداشت حافظ)
#مسعود_زنجانی
کدام اندیشه شایستهتر است که موجب مباهات و افتخار ایرانیان باشد: «حافظ ایرانی است» یا «ایران حافظی است»؟
شاید نیکو باشد پیش از آنکه به ایرانی بودن حافظ ببالیم، خودِ این باور بدیهی و مسلّم را به پرسش بکشیم و سپس ارزشمندی آن را در قیاس با اندیشهای دیگر بسنجیم: اندیشهٔ «حافظی بودنِ ایران».
آیا واقعاً حافظ ایرانی است؟
اگر ایرانی بودن را مقولهای اقلیمی و جغرافیایی بدانیم، پاسخ البته روشن است. حافظ در شیراز زاده شد، زیست و همانجا نیز درگذشت؛ و در سراسر زندگیاش، جز شیراز، وطن دیگری نداشت. در این معنا، حافظ بیتردید ایرانی است.
اما اگر «ایرانیت» را صرفاً یک موقعیت جغرافیایی ندانیم و آن را همچون یک صورت فرهنگی، یک نظام ارزشی و شیوهای از بودن در جهان بفهمیم، پاسخ دیگر چندان ساده نخواهد بود.
چهبسا پرسش دشوارتر و در عین حال مهمتر این باشد: آیا حافظ با آنچه ما امروز «ایرانیت» مینامیم، همدل و همداستان است؟
حتی میتوان پرسش را تندتر کرد: اگر ما ایرانی هستیم، حافظ تا چه اندازه ایرانی است؟ و اگر حافظ را معیار و میزانِ «ایرانی بودن» قرار دهیم، تا چه اندازه میتوانیم خود را ایرانی بدانیم؟
این سخن البته به معنای انکار ایرانی بودن حافظ نیست؛ بلکه به معنای تمایز گذاشتن میان دو مفهوم است: ایرانی بودن به مثابهٔ یک امر دادهشده، و ایرانی بودن به مثابهٔ یک دستاورد فرهنگی.
اولی حاصل تولد است و دومی حاصل انتخاب.
اولی موهبتی است که بدون خواست ما به ما رسیده است و دومی رنجاوردی است که باید آن را به دست آوریم.
از این منظر، شاید مسئله این نباشد که حافظ ایرانی بوده است یا نه؛ مسئله این است که حافظ با ایران چه کرده است.
حافظ در شیراز میزیست، اما همیشه با شیراز همنوا و همدل نبود. شیراز برای او فقط شهر گل و باغ و شراب و غزل نیست؛ گاهی شهری است که فرهنگ در آن به انحطاط رفته و ارزشهای اصیل در آن غریب ماندهاند. در یکی از غزلهایش با صراحتی کمنظیر میگوید:
«سخندانی و خوشخوانی نمیورزند در شیراز
بیا حافظ که تا خود را به مُلکی دیگر اندازیم»
این بیت را میتوان شکایتی ساده از محیط فرهنگی زمانه دانست؛ اما میتوان آن را جدیتر خواند. حافظ در اینجا نه فقط از یک شهر، که از وطنِ فرهنگیِ خویش شکایت میکند. در وطن است، اما از آنچه بر وطن رفته، بیگانه شده است.
او حتی آمادگی رفتن دارد:
«ما آزمودهایم در این شهر بخت خویش
بیرون کشید باید از این ورطه رخت خویش»
و جای دیگری میگوید:
«معرفت نیست در این قوم، خدا را سببی
تا برم گوهر خود را به خریدار دگر»
حافظ، بنابراین، صرفاً وارث یک فرهنگ نیست؛ منتقد آن فرهنگ نیز هست.
و شاید بزرگی او دقیقاً از همینجا آغاز میشود.
فرهنگ، اگر تنها چیزی باشد که از گذشته به ما رسیده است، هنوز فضیلتی نیست. میراث بودنِ یک فرهنگ، به خودی خود، آن را ارزشمند نمیکند. فرهنگ میتواند میراثی گرانبها باشد، اما میتواند مجموعهای از عادتها، تعصبات، ترسها، پیشداوریها و شیوههای موروثیِ زندگی نیز باشد. هر انسانی درون یک فرهنگ متولد میشود، اما هر انسانی فرهنگ خود را نمیآفریند.
ما همگی فرزندان فرهنگیم؛ اما تنها برخی از ما میتوانیم آفرینندهٔ فرهنگ خویش شویم.
در این معنا، فرهنگِ اصیل شاید نه آن چیزی باشد که به ما داده شده، بلکه آن چیزی باشد که ما پس از اندیشیدن، سنجیدن، رنج کشیدن و فردیت یافتن، از آنِ خود کردهایم.
حافظ از همین منظر، یکی از بزرگترین نمونههای فرهنگآفرینی است. او میراثخوار فرهنگ خویش نیست؛ او فرهنگ خویش را از نو تجربه و تفسیر میکند. سنت را به ارث میبرد، اما در آن متوقف نمیماند. زبان، دین، عرفان، تصوف، اخلاق، عشق و اسطورههای فرهنگ خود را میگیرد و همه را از صافی فردیت خویش عبور میدهد.
از این رو، حافظ را نمیتوان صرفاً ناقل فرهنگ ایرانی دانست؛ او یکی از بزرگترین ناقدان فرهنگ ایرانی است.
شاید به همین دلیل است که حافظ را «حافظهٔ ما» یا «ناطقهٔ ما» خواندهاند، اما تعبیر دیگری به نظرم رساتر میآید:
حافظ آینهٔ ماست.
اما نه آینهای که صرفاً تصویر ما را بازتاب دهد.
حافظ آینهای است که در آن، هم زیباییهای ما و هم زشتیهای ما دیده میشود؛ هم آنچه هستیم و هم آنچه نیستیم؛ و حتی مهمتر از آن، آنچه میتوانستیم باشیم و نشدهایم.
حافظ یک واکنش انفعالی یا التقاطی نیست؛ یک بازتاب انتقادی به معنای دقیق کلمه است.
او ما را همانگونه که هستیم به ما نشان نمیدهد؛ ما را وادار میکند از خود بپرسیم چرا چنین شدهایم.
از همین رو، حافظ برای «حال و فال و قال و مقال» نیست. اهمیت او در تفنن ادبی یا تفریح نظری نیز خلاصه نمیشود. حافظ برای ما ضرورتی از جنس خودشناسی تاریخی است.
صفحهٔ ۱
ادامه 👇
🌈 @vivaphilosophy
Post #2756
286