53 - تاملی درباره "نژاد پرستی" و "انسان دوستی"
#مسعود_زنجانی
@vivaphilosophy
«اگر ما ادّعا کنیم به کسی زیانی وارد نکرده ایم، چندان ارزشی ندارد، زیرا ممکن است به کل انسانیت زیان زده باشیم»
کانت، درسهای فلسفه اخلاق، ترجمه منوچهر صانعی
********
همه کسانی که اراده ای مشابه ناپلئون دارند، ولی قدرت مشابهی در اختیار ندارند، به اندازه او خطاکار ند.
شوپنهاور، در باب طبیعت انسان، ترجمه رضا ولی یاری
*********
نژاد پرستی بیش و پیش از آنکه مستقیما به فرد خاصی آسیب بزند، به تعبیر کانت، به "انسانیت" زیان می زند و این همان چیزی است که آن را هولناک تر می کند. اینجا مقصود از انسانیت یک "سرشت فراتجربی" نیست، بلکه هر انسان گوشت و پوست و استخوان داری است که نگرش تبعیض آلود و خشونت آمیز ما عملا می تواند آن را نشانه بگیرد؛ اگر چه ما او را شخصا و به چهره نشناسیم و حتی از موجودیت او، به طور معین، بی اطلاع باشیم.
در نژاد پرستی افراد قربانی "برای ما" موجودیتی "انتزاعی" دارند و "بی چهره" اند و به همین دلیل، ما متوجه عمق فاجعه و قبح عمل خویش نمی شویم. اساسا، انتزاعی شدن قربانیان، راه را برای تحقق و ارتکاب خشونت تسهیل می کند. همگام و همزمان با فرایند تجریدی شدن انسان در مدرنیته، سرشت خشونت نیز به طور بنیادین تغییر می کند. از منظر لویناس، آن خلبانی که بمب های اتم را بر سر شهروندان هیروشیما و ناکازاکی ریخت، اگر قربانیان برایش "چهره زدایی" و "انتزاعی" نشده بودند، هیچگاه چنین جنایتی را که در نوع خودش در تاریخ منحصر به فرد است، مرتکب نمی شد.
از آنجا که آسیب به انسانیت، بر خلاف آسیب مستقیم به انسانی خاص، عیان و علنی نیست، افرادی که این بیماری را دارند، نوعا از وجود آن بی اطلاع می مانند. افراد اخلاق گرا و با وجدان جامعه، شب هنگام که می خواهند از خود حساب پس بکشند، غالبا همین که در طول روز، با تعاریف متعارف، کردار زشت و گفتار زشتی نسبت به فرد خاصی نداشته باشند، وجدانی آسوده دارند و به آرامی سر به بالین می گذارند. اما آیا آنها با معیار متفکران انسان دوستی مانند کانت و شوپنهاور باز هم می توانند وجدان آسوده داشته باشند؟ برای مثال، این متفکران به ما خواهند گفت که اگر ما خودشیفتگی های جمعی و پندارهای زشتی مثل نژادپرستی داشته باشیم، آنگاه از این طریق، بی آنکه ظاهرا رفتار و گفتار زننده و آزارنده ای، از ما سر زده باشد، مسوول چه گناهان بزرگی هستیم که جا دارد به خاطر آن از وجدان درد بمیریم. این خردمندان عیبهای مان را عیان می کنند و آنگاه است که تازه می فهمیم که معصومانه و نابالغانه چه جنایتکارانی بوده ایم.
شوپنهاور به ما می گوید یک فرد با افکار نژاد پرستانه، اگرچه هیچگاه گفتار و رفتار بیرونی نژاد پرستانه هم نداشته باشد، به اندازه کسانی که عملا جنگ ها و خشونت های نژادی را مرتکب شده اند، گنهکار است. ملاک شرارت از نظر شوپنهاور، نه "رفتار بیرونی"، بلکه آن "اراده درونی" افراد است که اندیشه ها و ایده های ما نیز بازترجمه آن اراده درونی هستند.
نفس اژدرها ست، كي مرده است ازغم بي آلتي افسرده است
این بیت مولانا در این زمینه می تواند بسیار روشنگر باشد، به ویژه که با کمک اندیشه های متفکرانی مثل کانت، شوپنهاور، کرکگارد، نیچه و فروید بسیار ژرف تر می توان آن را فهمید و سنجید. باری، این اندیشمندان خواب وجدان را بر هم می زنند و با روشنگری خود، مکانیسم های دفاعی پنهانی که تا کنون این وجدان برای فریب خودش تعبیه کرده بود، آشکار می کنند و از کار می اندازند، و تازه ما می فهمیم که تا کنون از سر جهالت، چه بسیار از عیب ها و رذیلت های خود را حسن و فضیلت هم قلمداد می کردیم.
با معیار های نوین، در می یابیم که آنچنان هم که می پنداشتیم از گناه مبری نیستیم و آسوگی های خیالی که داشتیم، غالباً ناشی از نادانی و بی اطلاعی ما از بسیاری از افکار مخرب پنهان خود بوده است. همه عمر عبادت کرده ایم، اما اکنون می نگریم که دستانمان آلوده است، هیولا بوده ایم و خود خبر نداشتیم؛ چرا که نیاندیشیده ایم. شاید اکنون بتوانیم دریابیمیم که به راستی، اندیشیدن برتر از هفتاد سال عبادت است.
ادامه دارد
Post #189
3.92K