51 - تاملی درباره سخنی از مونتنی در نسبیت فرهنگی با درنگ بر دو مفهوم "بربریت" و "مدنیت"
#مسعود_زنجانی
@vivaphilosophy
مونتنی: بربریتی نمی بینم الّا آنکه هر کس آنچه را که رسم و عادت خودش نیست «بربریت» می خواند.
شاید از این سخنِ مونتنی اینگونه برداشت شود که با قبول آن، دیگر ما حتی راه و رسم گروه های بنیادگرا و تروریستی مانند داعش را هم باید به رسمیت بشناسیم و آنها را نیز نمی توانیم بربریت بخوانیم. گویی مونتنی یک نسبی گرایی ولنگار را توصیه می کند! اما این برداشت از سخن مونتنی درست نیست، بلکه دقیقاً مطابقِ سخن او، بنیادگرایی مصداق بارز بربریت است چراکه بی پروا و به نحو عیانی آنچه را که رسم و عادت خودش نیست «بربریت» می خواند!
باید گفت مونتنی سخنش را به نحو بسیار دقیق صورتبندی کرده است. مونتنی نمی گوید که مطلقاً بربریتی نیست و هر کس با رسم و عادت خودش گونه ای از «مدنیت» را برای ما هدیه می آورد که باید آن را به رسمیت شناخت. زیرا، تفکّر مونتنی یک تفکّر بی مسوولیت در قبال دیگری نیست که صرفاً یک نسبی گرایی پیش پا افتاده و سطحی را نمایندگی کند، بلکه اگر نیک نگریسته شود، دریافته خواهد شد که او با یک صورتبندیِ دقیقِ مفهومی و زبانی، آن مرز لازم و ضروری میانِ «بربریت » و «مدنیت» را ترسیم می کند. مونتنی، به تهدید و تحدید بربریت باور دارد: بربریتِ حقیقی عبارت است از این که «هر کس آنچه را که رسم و عادت خودش نیست "بربریت" بخواند».
نکته دیگر اینکه اگر این متن (text)، در فرامتنِ (context) خودش، مقالۀ آدمخوارها و کلیتِ اندیشۀ مونتنی، قرار بگیرد، نه تنها ما را برای آن مرزبندیِ لازم و ضروری، بی دفاع نمی کند که برعکس، می توانیم سخت و محکم در برابر بربریت بایستیم. می توان گفت که مونتنی، در این رابطه، مثل خلفِ هموطنش، مولیر که از قضا تحت تأثیر شیوه نگرش و نگارش مونتنی بوده و او را اقتباس کرده، بر این باور است که «کسی که به همه چیز احترام میگذارد، به هیچ کس احترام نمی گذارد».
با این تفاصیل، گویی گریز و گزیری نیست که باید یک «اصل عام و مطلق» باشد تا همه با تقید و محدود ساختن خویش در قبال آن امکان تحقق «دیگری» را فراهم کنند. اما از سوی دیگر، به نظر می رسد هیچ ایده معینی را نمی توان پیش کشید که محتوایش مورد پذیرش همگان باشد و هیچ کسی در تقید به آن پا پس نکشد و چون و چرا نکند. پس در این وضعیت به گونه ای تراژیک چه باید کرد؟
شاید تنها پیشنهاد کارآمد در اینجا آشتی با این وضعیت پارادوکسیکال و مبدل کردن خود این بی معیاری به یک معیار است. به عبارت دیگر، درایت کار در این است که محتوای آن اصل عام و مطلق، «اصل نسبیت» یا «ایده نسبی گرایی»، یعنی «هیچ ایده ای عام و مطلق نیست»، در نظر گرفته شود. پیچیدگی وضعیت را می توان چنین بیان کرد: از یک سو، «ضرورت» یک «اصلِ مطق» برای سامانمندی روابط بینا انسانی وجود دارد؛ و از سوی دیگر، «اصلِ نسبیت»، در این میان، «تنها امکان» برای فرض اصلی به مثابه یک اصل مطلق است. به عبارت دیگر، اصل نسبیت تنها اصلی است که نباید از آن تفسیری نسبی گرایانه داشت، بلکه بایست آن را به عنوان یک «اصل عام و مطلق» که همگان باید بدان احترام بگذارند نگه داشت و به رسمیت شناخت.
شایسته است این اصل مطلق و عام، به جهت سویه و پیامد عملی اش، «اصل تفاوت» نامیده شود، چنانچه به لحاظ سویه و محتوای نظری اش «اصل نسبیت» نامیده شد. چرا که می توان گفت تنها بر پایه این اصل است که اساساً «اصل مدارا» استوار می شود و ایده «به رسمیت شناختن تفاوت ها» ممکن می گردد.
تفکر مونتنی در برابر جزمیت و بربریت لرزنده و لغزنده نیست. اکنون با توضیحاتی که رفت می توان به روشنی تبیین خواهد کرد که چرا بر پایه تفکر او، بنیادگرایی می تواند مصداق بارز بربریت باشد. بنیادگرایی بربریت است نه به جهتِ اینکه محتوای اندیشه و کردار بنیادگرایان با محتوای یک اصل مطلق و عام تطبیق نمی کند و آنها با نظر به آن اصل معیار، یک دگراندیش/ دگرباش (دیگریِ رادیکال متفاوت) هستند، بلکه به خاطر اینکه بنیادگرایان آن اصل معیار یعنی «اصل نسبیت یا تفاوت» را که محتوای معینی ندارد و در واقع یک «اصل فرمال» است، به رسمیت نمی شناسند و هر که را اندیشه و کردارش قابل تطبیق با باورها و معیارهای آنها نیست، و در منظرشان دگراندیش/ دگرباش است، بربر می خوانند. بنابراین، می توان گفت بربر کسی نیست که با ما تفاوت دارد، بلکه بربر کسی است که «اصل تفاوت»، یعنی «ایدۀ احترام به تفاوتها»، را به رسمیت نمی شناسد.
ادامه دارد
Post #184
2.91K