TGViewer
زنده ‌باد فلسفه! | مسعود زنجانی زنده ‌باد فلسفه! | مسعود زنجانی @vivaphilosophy · 4.84K subscribers
Post #180 3.13K
50 - تاملی درباره سخنی از مونتنی در تعریف فلسفه با درنگ بر دو مفهوم "مرگ" و "آزادی"

#مسعود_زنجانی
@vivaphilosophy

مونتنی: تمرینِ مرگ، تمرینِ آزادی است. انسانی که مُردن را آموخته باشد، بَرده بودن را نیاموخته است... فلسفه آموختن چگونه مردن است.

تمرینِ مرگ تمرینِ آزادی است. «تمرین مرگ»، در عبارت هایی دیگر، مانند «آمادگی برای مرگ» و «آموختنِ مرگ»، به عنوان تعریفی از فلسفه، پیش از مونتنی از سوی سیسرون، فیلسوفِ رومی، و پیشتر از او نیز از جانبِ افلاطون در رسالۀ فایدون از زبان سقراط آمده است. این تعریف از فلسفه، به عنوان یک تعریفِ باستانی، برای امروز جنبه های اقتباسی و انتقادی زیادی دارد. اگر بخواهیم که آن را در زمینۀ تاریخی فلسفۀ باستانی (یونان و روم) تفسیر کنیم، باید گفت که در چارچوب فلسفه باستانی، ضرورتِ پرداختن به فلسفه چیزی کمتر از آزادی انسان نیست. 

اما چرا تمرینِ مرگ تمرینِ آزادی است و چگونه در اندیشه مونتنی دو مفهوم «مرگ» و «آزادی» که ظاهراً مقولاتی نامرتبط می نمایند با یکدیگر پیوند ضروری پیدا می کنند؟ به نظر می رسد این اندیشه از این فرضیه می آغازد که آدمی مادامی که می دمد و می زید، به جهت نیازهای گونه گونش، موجودیتی وابسته دارد و هر نیازی عملا او را تابع و اسیر خویش، و فاقد آزادی و استقلال می کند تا اینکه فرارسیدن مرگ به این پروسۀ اسارت بخش پایان دهد، و کام مرگ، به او رهایی بخشد و از بارِ زندگی برهد! اما اگر مرگ پایان زندگی، یا دستِ کم پایان فرصتِ فرد برای انتخاب در زندگی و درگیری با سرنوشت باشد، دیگر چنین آزادی دیرهنگامی، نه چندان شکوهمند و ارزشمند و نه چندان کارساز و گره گشا است. با این فرض، آیا راهی هست که فرد بتواند که بهنگام تر و در متنِ زندگی راهی به رهایی بیابد و خود را آزاد کند؟

مونتنی به اقتفای فلاسفه باستانی می گوید آری، فلسفه ورزی چنین امکانی است، و به همین دلیل، فلسفه برای همگان ضرورت دارد! فلسفه ما را در زندگی می تواند به آزادی برساند و از بردگی معنوی و درونی نجات بدهد. بنابراین، در این زمینه است که فلسفه برای افلاطون، سیسرون، و مونتنی، به مُردن آموختن و تمرین مرگ تعبیر می شود. این همان جنبۀ رهایی بخش این تعریف از فلسفه است که ما هم امروزه به آن نیاز داریم و بایست آن را اقتباس کنیم.

البته نباید انکار کرد که این تعریف از فلسفه به جهت تعبیر «چگونه مردن» می تواند، در وهله اول، نوعی دنیویت ستیزی و تحقیر زندگیِ اینجهانی را، به ویژه برای انسان امروز، تداعی کند. چرا که انسان امروز، خوش دارد با او از «چگونه زیستن» سخن بگویند تا از «چگونه مردن». در اینجا، باید گفت که این تداعی ها ریشه در نگرش هایی دارد که خوانشی زندگی ستیز از مرگ دارند، اما برای مونتنی، مرگ، نه در تقابل و ضدیت با زندگی که جزئی از آن است. از نظر مونتنی، مرگ است که به زندگی واقعیت و ارزش می بخشد. بنابراین، هنرِ چگونه مردن، همزمان، هنرِ چگونه زیستن، و اساساً همان، است! فلسفه می آموزد که آدمی چگونه می تواند به کمک خِرد و توانایی ذهنی خویش، از رنجها و محدودیت ها، و نهایتاً از مرگ، فراتر برود، و بدینسان برای خود و دیگران زندگی، شادی و آزادی خلق کند. فلسفه می آموزد که مرگ ضدِّ زندگی و خوشبختی انسان نیست.

باری، مونتنی تعریفی از فلسفه به ما می آموزد که می توان گفت، به گونه ای رادیکال، متفاوت از تمامی تعاریفِ مُتعارفِ پابلیک، و حتی آکادمیک، از فلسفه است: فلسفه آموختنِ هنر های ضروریِ زندگی و در رأسِ آن، «فلسفه آموختنِ هنرِ مُردن است». برای مونتنی، مُردن هنر است و مثل هر هنری آموختنی است و البته هر آنکه «هنر ها»، به تعبیرِ فلاسفه یونان، «فضیلت ها»، را نیاموخته باشد، ناتوان (نا انسان) است. در این افق نگرشی، مردن یک «هنر» است و بالاترین «توانایی» ها را می طلبد و کار فلسفه این است که این هنر بیاموزد. بنابراین، انسانی که فلسفه نیاموخته باشد، اصلاً نمی میرد؛ باید گفت سِقط می شود، سَقَط می شود! 

از سوی دیگر، می توانیم این تعریف مونتنی از فلسفه را چنین نیز تعبیر و تفسیر کنیم که «فلسفه آموختنِ هنرِ هرگز نمردن، هنر جاودانه شدن، است». زیرا آنکس که فلسفه، هنرِ خوب مردن، را به نحو مطلوب می آموزد، یعنی آموزه های خرد را در جان می آمیزد، و به جد می ورزد، و چنین در جهان می زید، هرگز نمی میرد. برای همین است که در فلسفه باستانی غایت فلسفه ورزی نوعی خدایگونگی است، و فیلسوف کسی است که در جوار و جانب خدایان می زید.

فیلسوف از نظر مونتنی را می توان به آن سامورایی تشبیه کرد که هرگز فنون و تکنیکهای رزمی و جنگی را که سالها آموخته است به «کار» نمی گیرد و عملا نه می رزمد و نه می جنگد! باری، فلسفه، بدین معنا، «هنرِ جاودانگی» یا «هنرِ هرگز نمردن» است. فلسفه برای مونتنی، خردِ خام نیست؛ می توان گفت که فلسفه برای او همسان عشق برای حافظ است که هر آنکه دلش بدان زنده شد، هرگز نمیرد!
More from @vivaphilosophy
  1. Oct 13, 2026💡حافظ ایرانی یا ایران حافظی؟ اگر حافظ فقط یک شاعر ایرانی باشد، اگر تنها یک نام پرافتخار د…
  2. Oct 13, 2026دو جستار به بهانهٔ روز بزرگداشت حافظ #مسعود_زنجانی ۱. حافظ ایرانی یا ایران حافظی؟ https://…
  3. Oct 13, 2026از همین رو، درمانگری حافظ را نباید در نسخه‌های آماده یا تسکین‌های فوری خلاصه کرد. گاهی شعر…
  4. Oct 13, 2026حافظ بیش از آن بزرگ است که در یک نظریه جا بگیرد. او می‌تواند با نیچه وارد گفت‌وگو شود، اما…
  5. Oct 13, 2026این پرسش، امکان خوانشی دیگر را فراهم می‌کند: شاید جهان از آن رو «هیچ» است که نمی‌توان آن ر…
  6. Oct 13, 2026… گاه از خلوت و بی‌نیازی دفاع می‌کند و گاه از فقدان دوست و ضرورت عشق می‌نالد؛ گاه جهان را…
Threads Profile ViewerView any public Threads profile without an account.Open ThreadLook →Writing with AI? Make it sound human.Metric37 rewrites AI drafts so they read naturally. Free AI detector, 1,500 words free.Try Metric37 →